ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۱۴ دقیقه·۲۴ روز پیش

وقتی فهمیدم آدما اونور دیوار وجود دارن ناامید شدم!!

این جمله‌ای بود که "ارن یگر" کاراکتر انیمه "اتک آن تایتان" در فصل پایانی به کودک مسلمان گفت، اینکه همیشه تلاش می‌کرده تا آزادی رو برای مردمش به ارمغان بیاره و به اون طرف دیوارها برسه ولی وقتی به اون سمت دیوار رسیده دنیایی که دیده شبیه دنیای تصوراتش نبودن، گفت وقتی دیدم اون طرف دیوار آدم‌هایی وجود دارن که خیلی راحت به زندگی ادامه دادن ناامید شدم، دیوار آرزوهام فروریخت!! این حقیقت باطنی ارن یگر بود حقیقتی که تک تک ماها در ناخودآگاه ذهنمون داریم ولی انکارش می‌کنیم متاسفانه می‌تونم به جرعت بگم ۹۹ درصد انسان‌ها بدون اینکه حتی ذره‌ای خودشون رو بشناسن زندگی می‌کنن و میمیرن اندک آدمی پیدا میشه که بتونه تاریکی درونش رو کشف کنه

ادامه مطلب اسپویل انیمه اتک آن تایتان است

اما بیاین به داستان ارن یگر بپردازیم، ارن یگر کی بود؟ نوجوون ۱۳،۱۴ ساله‌ای که خودش رو شجاع‌تر و جسورتر از بقیه مردم می‌دید، اون مردمی که در پشت دیوار پناه گرفته بودن رو شبیه احشام و گاو و گوسفندهایی می‌دید که خودشون رو پرورش میدن تا آماده خورده شدن توسط تایتان‌ها بشن، ارن توی منطقه محل زندگیش مردمی رو می‌دید که به این سبک زندگی عادت کرده بودن، دوست پدر و مادرش که نگهبان بود دائم الخمر بود و همش مست می‌کرد و همین زندگی رو ترجیح می‌داد و علاقه‌ای هم برای تغییرش نداشت میشه گفت ۹۰ درصد مردم همین بودن، صرفا خدا رو شکر می‌کردن که دیوارهایی وجود داره که ازشون محافظت کنه و دنبال پیشروی قلمرو یا چیزهای دیگه نبودن و در همین شرایط بود که ارن تصمیم گرفت جزو گروه اکتشاف بشه گروهی کاوشگر که به خارج از مرزهای دیوار میرن، با تایتان‌ها مبارزه می‌کنن و تلاش می‌کنن شاید بتونن روزی این دیوارها رو نابود کنن و آزادی رو برای انسان‌ها به ارمغان بیارن محرک این تصمیم ارن هم رویایی بود که دوستش آرمین توی ذهنش انداخت، رویایی از دنیایی آزاد، دنیایی که در اون آب‌هایی بی انتها به اسم اقیانوس وجود داره و همینطور رودهایی که ازشون آتیش بلند میشه و کوه‌هایی یخی که سراسر با یخ پوشیده شدن!! تصور دنیایی آزاد که می‌تونی هرچقدر دوست داری در اون سفر کنی و چیزهای جدیدی کشف کنی برای پسر نوجوانی که از این زندگی تکراری خسته شده ایده و محرک جالبی هست

دقت کردین که در این نقطه همه ما مثل "ارن یگر" هستیم همه ما تصور می‌کنیم یک رویای خیلی خاص تو سرمون داریم که بقیه ندارنش، من وقتی با دخترهایی حرف می‌زنم که تو توهم "دختر مستقل و خودساخته" غرق شدن دقیقا توی همین رویا هستن، چون توی محیط اطراف خودشون زن‌ها و دخترهایی بودن که مثلا شوهر کردن و بچه‌دار شدن حالا این دخترها تصور می‌کنن خیلی با بقیه فرق دارن چون اینها به جای رویای شوهر کردن حالا رویای خانم رئیس شدن دارن!! همه ما تصور می‌کنیم خاص هستیم حتی اگر انکارش کنیم ناخودآگاه ما باز هم با این تصور ادامه میده چون پایه و بنیان انسان روی همین ایده بنا شده که انسان در ناخودآگاه خودش تصور می‌کنه دنیا دور اون و تصمیمات اون گردش می‌کنه این درحالی هست که ما در حقیقت چیزی جز سوسک‌های فاضلاب نیستیم، در این جهانی که وسعتش به اندازه ۱۳ میلیارد سال نوری هست، یعنی اگر بر فرض محال به سرعت نور که بالاترین سرعت موجود در کل جهان هستی هست برسیم باز هم ۱۳ میلیارد سال در سفر خواهیم بود تا بتونیم به گوشه جهان برسیم ... نه ... ما هیچی نیستیم، موش‌های فاضلابی که هیچوقت نمی‌تونن وسعت جهان بالای سرشون رو درک بکنن و در توهمات خودشون فکر می‌کنن آدم خیلی خاصی شدن

ارن یگر هم چنین بود، رویای کودکانه اون برای عبور از دیوارها و رسیدن به دنیایی آزاد قابل تحسین بود هر نوجوونی به یک انگیزه و اراده احتیاج داره به یک محرک برای بقا و جنگیدن، محرک ارن یگر هم امیدواری اون برای آزادی بود، اما پشت اون دیوارها خبری نبود!!!

به مرور زمان ارن یگر تونست بر تایتان‌ها پیروز بشه و کم کم از دیوارها فراتر رفت و حتی آب‌های بی‌انتها رو هم از نزدیک دید، اون به آرزوی خودش برای رد شدن از دیوار و رسیدن به اقیانوس‌ها رسید اما حالا دیگه اون آرزو براش معنایی نداشت چون بهای برآورده شدن این آرزو بهای سنگینی بود ارن یگر متوجه شد که در پس اون اقیانوس خشکی‌هایی هست که در اون انسان‌هایی زندگی می‌کنن که با اونها دشمن هست پس حالا دشمنانی بزرگتر و بیشتر از تایتان‌ها دارن، دشمنانی که به تکنولوژی و سلاح جنگی پیشرفته و تعداد بیشتری سرباز مجهز هستن و برای نابودی ارن یگر و سرزمینش کمر همت بستن، گمان می‌کنم تو اون لحظه که ارن داشت افق‌های اقیانوس رو تماشا می‌کرد با خودش می‌گفت ای کاش هنوز هم دنیاش به کوچیکی همون دنیای پشت دیوارها بود، اصلا مگه اون دنیای کوچیک چه مشکلی داشت که ارن آرزو داشت بزرگترش کنه؟ ای کاش هنوز هم توی همون منطقه پشت دیوارها در آرامش با پدر و مادر و میکاسا زندگی می‌کرد و با حقیقت تلخ دنیا روبرو نمی‌شد، این حقیقتی بود که من هم به شکل دیگری باهاش روبرو شدم، بعد از سال‌ها که خودم رو تو دسته "دختران مستقل خودساخته" می‌دیدم امروز از خودم می‌پرسم "مگه شوهر کردن چه عیبی داشت که من اینقدر تقلا می‌کردم با بقیه متفاوت باشم؟" اصلا کی گفته شوهر کردن چیز بدی هست؟ کی گفته سکس چیز بدی هست؟ باشه قبول دارم شاید یکم چندش به نظر برسه ولی تصور اینکه کنار کسی باشی که دوسش داری بهش عشق می‌ورزی و برای زندگی مشترکتون تلاش می‌کنین باید تجربه خیلی قشنگی باشه اما من اونقدر درگیر رویاهای گنده گنده بودم که یادم رفت آدم می‌تونه توی دنیای کوچیک خودش هم خوشبخت باشه لازم نیست حتما "خانم رئیس یک شرکت بزرگ باشی و هر روز به اروپا و آمریکا سفر کنی" تا الزاما خوشبخت تلقی بشی

همونطور که انیمه جلوتر می‌رفت ما بیشتر و بیشتر از دنیای انسان‌ها ناامید می‌شدیم این آدم‌های بیشمار که هرکس ساز خودش رو می‌زد و هرکس عقیده خودش رو داشت، حالا تو توی کشوری به دنیا اومدی که باید تمام جهان رو قانع کنی که یک تروریست نیستی چطوری این کار رو انجام میدی؟ ناامید کننده اس، به همین خاطر هم بود که در نهایت ارن یگر تصمیم گرفت که تمام انسان‌ها باید نابود بشن تا دیگه دنیایی وجود نداشته باشه که موجودیت سرزمین اون و عزیزانش رو تهدید کنه اما آیا این تمام ماجراست؟ نه!!!

در فصل چهارم، قسمت ۲۹، ما صحنه‌ای رو داریم که ارن یگر داره با پسر بچه مسلمان صحبت می‌کنه و اشک می‌ریزه، اون از پسر بچه عذرخواهی می‌کنه برای اینکه قراره کشته بشه و شروع می‌کنه به صحبت درباره اینکه همیشه آرزو داشته دنیای پشت دیوارها رو فتح کنه و زمانی که فهمیده پشت اون دیوارها انسان‌هایی هستن که به زندگیشون ادامه دادن ناامید شده چرا که اون دنیا اصلا شبیه دنیایی که آرمین توی کتابش نشون میداد نبوده!!

در وصف همین یک پاراگراف من یک کتاب می‌تونم بنویسم، حالا تصور کنین برداشت شما از این جملات ارن یگر چی بود؟ اگر این انیمه رو دیدین احتمالا راحت از کنارش بگذرین، مشکل من با فیلم و سریال ها تو همین چيزهاست که معانی خیلی بیشتری میشه ازشون بیرون کشید اما ذهن انسان صرفا به همون معنا همه پسندش نگاه می‌کنه، به اینکه این انیمه به نازی‌ها و کشتار یهودی‌ها و تاثیر سیاست بر سرنوشت یک جامعه اشاره داره، به اینکه فرقه ها چطوری پدیدار میشن و چطور یک جامعه متحد به نفاق و خشونت کشیده میشه اما توی این جملات ارن یگر چیز دیگری خوابیده، چیزی پنهان شده در شخصیت اون که برای هیچکس جز اون پسر بچه کوچیک فاش نکرد

ارن یگر چه آرزویی داشت؟ آرزو داشت قدم در راهی بذاره که دیگران کمتر جرعت انجامش رو دارن، در اینجا اون کار "رفتن به اون طرف دیوارها" بود، در دنیای ما چی؟ ۱۰ سال پیش توهم دختر مستقل و خودساخته در مقابله با زنانی بوجود اومد که پز شوهرشون رو به دختران مجرد یا زنانی که شوهرشون پول خرجشون نمی‌کرد می‌دادن و کم کم این باور شکل گرفت که این زنان تحقیر شده برای مقابله به مثل شروع کردن به ساختن فرهنگ دختر مستقل و خودساخته که بعد از این جلوی اون زن‌ها وایسن و بگن اگر شما برای خرجی گرفتن باید خدمات تخت خوابی بدی ما از زور بازوی خودمون داریم پول در میاریم که البته امروز به باور من جفتشون داغون تشریف دارن!! ارن یگر آرزو داشت قدم در راهی بذاره که به باور خودش کمتر کسی یا بهتر بگم هیچکس پیش از اون جرعت قدم گذاشتن در اون راه رو نداشته، دقت کردین چی شد؟ تمام ما انسان‌ها دقیقا توی همین طرز فکر غرق شدیم، هر کدوم ما با هر آرزویی که داریم در پس ذهنمون فکر می‌کنیم پیشگام هستیم فکر می‌کنیم ما کاری رو داریم می‌کنیم که پیش از ما کسی تجربه اش نکرده، دقیقا محرکه انسان به سوی جلو همین طرز فکر بوده همیشه برای همینه که توی خونواده های مطیع بالاخره یک فرزند سرکش پیدا میشه چون اون فرزند در خیالات خودش گمان می‌کنه که راهی رو داره پیش میگیره که قبل از اون کسی نرفته و این پیشگام بودن این یکه تاز بودن بهش احساس قدرت میده بهش جسارت میده بهش احساس موفقیت میده همونطور که به اکثر شما این حس رو میده اینطور نیست؟ اگر شما هم هدفی داری که به زبون نمیاری و منتظری یک روز که به اون هدف رسیدی بری تو دهن دشمنان و بدخواهانت بزنی تبریک میگم تو هم توی همین چاله گرفتار شدی دوست من!!

به باور من معترضان امروز دقیقا مثل ارن یگر هستن فکر می‌کنن دارن کاری می‌کنن که پیش از اون‌ها هیچکس نکرده ساده لوحانه به نظر می‌رسه افسوس که همشون قراره مثل ارن یگر ناامید بشن، تصور می‌کنین مردمی که سال ۵۷ انقلاب کردن چنین چیزی رو می‌خواستن؟ یک کشور منزوی و بدبخت با دلار ۱۶۵ هزار تومنی؟ نه البته که نه!! اون بیچاره ها خیلی تقلا کردن، خیلی کشته دادن، خیلی تلاش کردن تا یک آرمان شهر بسازن جایی که آزادی و برابری سهم همه باشه، قرار بود خمینی فقط یک رهبر موقت باشه اما وقتی بر مسند قدرت نشست دیگه نتونست ازش بلند بشه و اسلام بر همه چیز حاکم شد!!! اون رویای کودکانه‌ی آزادی که معترضان امروز به دنبالش هستن هیچوقت محقق نخواهد شد دنیایی که در اون هرکس با عقاید خودش بتونه آزادانه زندگی کنه چیزی جز یک توهم کورکورانه نیست و کسانی که هنوز این توهم رو باور دارند باید به عقلشون شک کرد

ارن یگر می‌خواست کشف کنه، می‌خواست فتح کنه، می‌خواست اون بیرون، پشت دیوارها دنیایی برای کشف کردن وجود داشته باشه جایی که بتونی از کوه‌هاش بالا بری، یخ‌هاش رو ببینی، اقیانوسش رو ببینی و جاهای جدیدی رو کشف کنی رویای رفتن به جاهای جدید و تجربه حس هایی تازه که پیش از تو کسی اونها رو تجربه نکرده اما در عوض چی نصیبش شد اون طرف دیوارها؟ انسان‌هایی زندگی می‌کردن که قرن‌ها از ارن یگر و مردمانش جلوتر بودن، توی این دنیا دیگه سرزمینی برای کشف و حس‌هایی تازه وجود نداشت چون همه چیز از قبل توسط انسان‌های دیگری کشف شده بود ... متوجه شدین چی شد؟ این یکی دیگه از نقاط عجیب مغز انسان هست، آدم‌ها دوست دارن اولین باشن، پیشتاز و پیشگام باشن، هرکس توی ذهن و ناخودآگاه خودش قله‌ای داره که گمان می‌کنه پیش از اون هیچکس اونو فتح نکرده، ارن یگر هم همینطور بود برای همین وقتی فهمید قله‌های ذهنش همه توسط انسان‌های دیگری فتح شدن دیوار آرزوهاش فرو ریخت، همونطور که دیوار آرزوهای من فروریخت زمانی که سال ۱۳۹۸ برای اولین بار وارد اینستاگرام شدم و متوجه شدم اون رویای "دختر مستقل و خود ساخته‌ای که خانم رئیس هست و به کشورهای دیگه سفر می‌کنه از قبل توسط هزاران دختر ایرانی فتح شده" راستش رو بخواین اون زمان از ته دلم حسودی کردم و دلم می خواست ای کاش همشون بمیرن و من تنها کسی باشم که این رویای بزرگ رو داره، اصلا چرا هزاران دختر باید آرزویی شبیه من داشته باشن؟ این آرزوی من بود، این رویای من بود، این من بودم که بزرگ اندیش بودم چرا باید این همه آدم این آرزو رو کپی پیست کنن و برای همدیگه دیکته کنن؟ حالا دیگه حتی اگر به این آرزو برسم چه ارزشی داره؟ من اولین نیستم اولین نفر، اولین دختر، اولین انسان نیستم نه... چه سرخوردگی بزرگی بود برای من، درست شبیه همون سرخوردگی که ارن یگر داشت وقتی فهمید رویاهاش توسط دیگران فتح شدن و دیگه چیزی برای کشف و تجربه وجود نداره

همیشه باید ناشناخته‌ای در میان باشه

راستش رو بخواین چند وقت پیش سریال "شیاطین داوینچی" رو می‌دیدم نه اینکه سریال فوق العاده ای باشه نه!!! اما در خلال اون سریال من به چیزی فکر کردم، سریال در خلال داستان زندگی داوینچی در محدوده سال‌های ۱۵۰۰ میلادی سپری می‌شد توی اون زمان نه گوشی بود، نه اینترنتی، نه حتی نامه نگاری و پست خونه ای!! آدم‌ها از سفر کردن به نقاط دور دست و ناشناخته می‌ترسیدن از اینکه روحشون در سرزمین‌های بیگانه سرگردون بمونه می‌ترسیدن و در این بین افرادی پیدا می‌شدن که جسارت و شهامت خطر کردن رو به جون می‌خریدن چندین ماه در کشتی روی دریا سرگردون می‌چرخیدن و در نهایت نقاط ناشناخته‌ای از زمین رو کشف می‌کردن، در اون نقاط با خطرهایی برای بقا روبرو می‌شدن و سپس با سختی نجات پیدا می‌کردن و به خونه برمی‌گشتن و حالا که برگشته بودن تبدیل به آدم جدیدی شده بودن و چیزهایی برای تعریف کردن داشتن اما امروز چی؟ آیا رویایی هست که پیش از شما کسی اون رو تجربه نکرده باشه؟ لطفا اگر شهامتش رو دارین به ما هم بگین چون من به جرعت میگم رویای شما هرچی هم که باشه قبل از شما توسط شخص دیگری کشف شده، مطمئن باشین قبل از شما کسانی بودن که به اون رویا رسیدن و لمسش کردن و تجربه اش کردن و حتی براشون خاطره شده، چیزی که برای شما آرزو مونده برای اونها خاطره شده (اشتباه نکنین منظور من این نیسن که بگین تقصیر شرایط اقتصادی ایران هست و اگر جای دیگری زندگی میکردین شما هم بهش می رسیدین، نه!! توی همین ایران با همین شرایط اقتصادی کسانی هستن که پیش از شما تجربه اش کرده باشن مطمئن باشین) حالا دیگه چه لذتی داره این زندگی وقتی مغز و ناخودآگاه احساس پیشگام بودن و پیشتاز بودن نداشته باشه؟ اینجاست که پوچی آغاز میشه برای همینه که گاهی با خودم میگم ای کاش انسان تمام سیاره زمین رو کشف نکرده بود، ای کاش به تمام علوم دسترسی پیدا نکرده بود، ای کاش هنوز هم چیزی برای کشف وجود داشت نه اینکه الان چیزی برای کشف نباشه اما دقت کردین؟ تمام علوم به سمت اینترنت، کامپیوتر، برنامه نویسی و هوش مصنوعی رفته انگار تمام دنیا رو گشتیم و دیگه چیزی برای کشف باقی نمونده و فقط تو حوزه علوم کامیپوتر میشه علمی رو کشف کرد یا در علوم دیگه باید اونقدر اونقدر خوره اون حوزه بشی که شاید یک مقاله علمی چاپ کنی و شانسی برای جابجایی میلیمتری مرزهای دانش داشته باشی ... یادمه بچه بودم آرزو داشتم بزرگ بشم برم سوار کشتی بشم و سرزمین های جدیدی رو کشف کنم ولی امروز میدونم که تمام زمین کشف و ضبط شده و هر گوشه اش رو بخوام نگاه کنم با کمک گوگل و ماهواره‌هاش خیلی راحت می‌تونم بهش دسترسی پیدا کنم پس چه چیز جدیدی برای کشف کردن باقی میمونه؟ چه لذتی توی تجربه کردن دنیا باقی میمونه؟ درسته شما می‌تونین هنوز هم سفرهای خارجی برین و سلفی بگیرین و ژست موفقیت و پولداری بگیرین تبریک میگم مثل نیمی از مردم ایران که زور میزنن با قسط و بدبختی آیفون بگیرن و یه سفر ترکیه برن که خودشون رو پولدار و موفق نشون بدن ولی من از آزادی حرف می‌زنم همون آزادی که ارن یگر می‌خواست، آزادی که در اون اسیر خط و خطوط و مرز بندی جغرافیایی نباشی، آزادی که در اون بخاطر ملیتت یا کشورت یا شرایط سیاسی مزخرفش شرمسار نباشی همونقدر که ارن یگر مأیوس شد از انسانیت من هم مأیوس شدم وقتی فهمیدم دیگه توی این دنیا چیزی برای کشف باقی نمونده و من انگار یک تیکه گوشت بی ارزش هستم که فقط برای تولید مثل و لیسانس گرفتن و شغل مزخرف کارمندی و همین خزعبلات به دنیا اومدم

وقتی فهمیدم آدما اونور دیوارها وجود دارن ناامید شدم!

برای همین بود که ارن یگر ناامید شد، مأیوس شد، چون مغزش توانایی هضم این دنیای شلوغ رو نداشت، اینکه تمام رویاهای قشنگ و معصومانه اون پیش از اون توسط افراد دیگری تجربه شده، کشف شده، اینکه دنیا پر از زندان هایی با اسم مرز و سیاست شده و دیگه نمی‌تونی به هرجایی که می‌خوای سفر کنی و چیزهای تازه‌ای کشف کنی چون دیگه چیزی برای کشف وجود نداره، آرزوهای تو برای دیگران تبدیل به خاطره شدن و چیزهایی که تو معصومانه طلب می‌کردی دنیا با بی‌رحمی سیلی به صورتت زد ‌‌... ارن یگر فقط یک جمله گفت اما مغز من تا مغز استخون یأس و ناامیدی اون رو درک کرد

تاریخ: ۹ بهمن ۱۴۰۴

اتک ان تایتانانیمهتجربهفلسفه
۹
۹
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید