ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

من کی هستم؟

زهره ترقوئی
زهره ترقوئی

بعد از ۴ سال همزیستی با "ویرگول" فکر می‌کنم وقتش شده که از دل این آشوب یک جاده‌ی مشخص بسازم تا بتونم روایت زندگیم رو به جای تیکه‌های جسته گریخته توی یک چهارچوب مشخص بیان کنم، این پست شروعی برای داستان زندگی منه

من "زهره ترقوئی" هستم، متولد ۲۳ آذر ۱۳۷۷، من در استان سیستان و بلوچستان، شهرستان زابل به دنیا اومدم، در طول تحصیل علاقه زیادی به فیزیک و زیست و دانشمند شدن داشتم اما با زندانی که خونواده‌ام برای من ساختن در نهایت توی همین شهر موندگار شدم، بعد از اون به دوربین عکاسی و هنر عکاسی از طبیعت و شاخه‌ی عکاسی تبلیغاتی علاقه شدیدی پیدا کردم اما پدرم حاضر نشد برای خرید یک دوربین عکاسی بهم کمک کنه و این ذوق در وجود من کور شد، امروز من بیشتر از ۱۵ مهارت فنی حرفه‌ای دارم و علاقه زیادی به بازاریابی و مبانی تجارت دارم و توی تولید محتوا و بازاریابی برای پیج‌های اینستاگرامی کمک می‌کنم، من همچنان دیپلم علوم تجربی دارم و امیدوارم یک روز بتونم توی رشته حقوق توی تهران تحصیل کنم و بتونم مردی که در سایه بهم کمک کرد یعنی آقای علیرضا افشار رو پیدا کنم، در طول ۱۰ سالِ گذشته از ۱۸ سالگی تا ۲۸ سالگی من بیشتر از ۳۰ شغل مختلف عوض کردم و مشاغل زیادی رو توی این شهر کوچیک انجام دادم اما حتی توی خرداد سال ۱۴۰۵ متوسط حقوق توی شهر زابل بیشتر از ۵ تا ۷ میلیون نیست (استناد به سایت دیوار زابل) در حالی که اجاره خونه حداقل ۸ میلیون هست و تصور کنین با این پول ناچیز حتی نمیشه زندگی کرد و به عبارتی "کار نکردن خیلی ارزون‌تر از کار کردن درمیاد"، این چکیده‌ای از زندگی من هست

خلاصه‌ای از زندگی من:

کودکی من تو میانه‌ی یک آشوب بود توی خونه‌ای کوچیک که فقط من بودم و برادری که ۴،۵ سال از من کوچیکتر بود و پدر و مادری که مثل سگ و گربه به جون هم می‌تاختن، وقتی یک روز توی بزرگسالی به پدر و مادرم گفتم شما زندگی من رو با دعواهاتون نابود کردین اونا گفتن این دعواها تو همه خونه‌ها وجود داره شما نازک نارنجی بودین!! حق با اونا بود شاید من زیادی نازک نارنجی بودم تماشای اینکه هر هفته پدر و مادرت به یک بهانه‌ای دعوا می‌کنن و صداشون رو بالا می‌برن و همدیگه رو تهدید می‌کنن که اجازه نمی‌دن اون یکی رنگ بچه‌ها رو ببینه قطعا خیلی عادی و نرمال هست یادمه ۶،۷ سالم بود که به خونه مادربزرگم پناه بردم، به خونه‌ی ننه!! ما اینطور صداش می‌کردیم "ننه" خونه‌ی ننه برای من مأمن آرامش بود ما صبح‌ها با اذان صبح بیدار می‌شدیم و طلوع آفتاب پوست صورتم رو نوازش می‌کرد و با هم زیر نور زیبای خورشید صبحانه می‌خوردیم و بعد ننه می‌رفت به باغچه‌اش می‌رسید و من هم سرگرم درس خوندن و بازی کردن روی تپه‌های شنی می‌شدم، اونجا تنها جایی بود که از صداهای بلند پدر و مادرم در امان بودم

اما این شادی کوتاه با مرگ ننه خیلی زود تمام شد و من مجبور شدم توی ۱۲ سالگی برگردم به جهنمی که اسمش خونه پدر و مادر بود، جهنمی که تا همین امروز هم دارم توش زندگی می‌کنم و آرزو می‌کنم یا راه نجاتی پیدا کنم و یا کل خونواده توی یک آتیش بسوزن تا نسل ما همین‌جا تموم بشه و این دفتر برای همیشه بسته بشه!! من به خونه برگشتم و حالا مادرم که به تازگی مادرش رو از دست داده بود من رو جایگزین نقش "والد" کرده بود، هر بار که از مدرسه برمی‌گشتم مادرم تا ساعت‌ها برام خاطره تعریف می‌کرد از اینکه چطور پدرم اون رو کتک زده و با زن‌های دیگه بهش خیانت کرده و مادرم مجبور بوده آب منی اون رو جمع کنه و ... هوووف لعنتی من فقط ۱۲ سالمه آخه تو چطور مادری هستی که یکبار فکر نمی‌کنی داری چه آسیبی به دخترت می‌زنی؟ کی گفته دختر باید همدم مادر باشه؟ کی گفته دختر باید به داستان‌های خیانت پدرش گوش بده؟ اون زمان متوجه نبودم چه بلایی داره سرم میاد فکر می‌کردم من یک قهرمانم، من ناجی مادرم هستم فکر می‌کردم مادرم من رو بیشتر از برادرم دوست داره برای همین با اون حرف نمی‌زنه بلکه با من درد دل می‌کنه اما در خلال این درد دل‌ها نفرتم از مردها روز به روز بیشتر می‌شد و اصلی ترین دلیلش مادرم بود تمام مردها از نظر من آلت‌های متحرکی بودن که فقط دنبال تجاوز و وحشی گری هستن، از پدرم متنفر بودم، از برادرم متنفر بودم از همه مردها متنفر بودم و آرزو می‌کردم دنیایی بدون مردها خلق بکنم، فکر می‌کردم دختر خیلی خوبی هستم که هیچوقت به سکس فکر نمی‌کنم، فکر می‌کردم دختر خیلی خوبی هستم که هیچوقت سمت مردها نمیرم من مثل دوستام نمیشم من مثل اونها تشنه آلت جنسی مردها نمیشم این لذت‌های کثیف دنیوی به درد آدم‌های کثیف می‌خوره و من آدم کثیفی نیستم

تنها پناه زندگیم "درس" بود، درس تنها مشوق زندگی من بود نمرات ۲۰ و کارنامه‌های عالی که سال پشت سال ردیف می‌شدن و زهره‌ای که در پس ذهنش روزی رو تصور می‌کرد که یک دانشمند بزرگ شده و مرزهای علم رو جابجا می‌کنه وقتی از پله‌های مدرسه بالا می‌رفتم تصور می‌کردم دارم توی یک مرکز تحقیقاتی فوق سری کار می‌کنم قراره روی یک پروژه فوق العاده مهم کار بکنیم و من رئیس و مسئول این پروژه شدم!! فکر می‌کردم تنها کاری که باید بکنم اینه که ثابت کنم لیاقت و شایستگی دارم و بعد خود موسسات میان من رو کشف می‌کنن و بهم پیشنهاد کار میدن اینطور نیست؟ رویاهای کودکانه من با رسیدن به ۱۸ سالگی از هم پاشید، حالا دوستام رو می‌دیدم که هر کدوم یک هدفی داشتن یکی می‌خواست دکتر بشه، یکی می‌خواست معلم بشه، یکی مهماندار بشه و زهره؟ از نظر من تمام این مشاغل مزخرف بودن، در یک کلام مزخرف بودن!!! تصور اینکه ۳۰ سال یک شغل تکراری و روتین و کسل کننده رو انجام بدم؟ پس رویاهای بزرگ چی میشه؟ مگه نمی‌گفتن "خواستن توانستن است؟" اگر اینطوریه پس چرا باید به کم قانع بشم؟ چرا نباید بیشتر رو بخوام؟ اصلا یک سوال "هدف من از زندگی چی بود؟" من چرا درس می‌خوندم؟ شاید اینجا بود که برای اولین بار با پوچی زندگیم مواجه شدم من چرا درس می‌خوندم؟ یادمه درس می‌خوندم چون می‌خواستم از صداهای توی خونه فرار کنم، دعواهای پدر و مادرم شدید بود و من می‌ترسیدم یکی اون یکی رو بکشه و من شاهد مرگ پدر و مادرم باشم شب‌ها کابوس می‌دیدم از اینکه زیر دست زن بابا دارم بزرگ میشم، این کابوس‌ها شدت می‌گرفت وقتی مادر "روانی" من خودش میومد درباره مرگش صحبت می‌کرد این زن نفرت انگیز دائم تو گوش یه بچه زمزمه می‌کرد که باید خودت رو برای مرگم آماده کنی، من خواب دیدم مادربزرگت من رو صدا می‌زنه و میگه بیا پیشم، امروز ۲۰ سال از اون روزها می‌گذره و این زن همچنان داره نفس می‌کشه فقط انگار اون روزها لذت می‌برد که این ترس رو به جون من بندازه که فکر کنم اگر پدر و مادرم بمیرن چی؟ آه نمی‌تونم تنفرم نسبت به این زن و مرد رو پنهان کنم اونها مسئول بخش بزرگی از شکست‌های زندگی من هستن، خساست اونها و پول پرستی اونها عامل اصلی شکست منه، من نمی‌فهمم وقتی نمی‌خواین برای توله‌ای که خودتون متولدش کردین پول خرج کنین و انتظار دارین مثل حیوانات جنگل خودش بقا پیدا کنه پس چرا اون رو به دنیا آوردین؟ چرا استفاده از یک کاندوم اینقدر برای شما پدر و مادرهای عزیز دشواره؟ فکر می‌کنین من دلم نمی‌خواد بچه‌دار بشم؟ ولی جلوی خودم رو می‌گیرم و کسی رو با خودم بدبخت نمی‌کنم ولی شما پدر و مادرها همتون یا بهتر بگم اکثرتون لیاقت والد بودن رو ندارین شماها با خودخواهی یک موجود زنده رو به این دنیا میارین و بعد شروع می‌کنین به منت گذاشتن سرش که ما بخاطر تو از شادی‌هامون گذشتیم انگار اون شما رو مجبور کرده که به دنیا بیارینش!! انگار نه انگار که این حرص و طمع و خودخواهی شما برای زایش و تولد فرزند بوده که اون رو وسط این معرکه کشونده!! بنابراین درس تنها راه فرار از این کابوس‌ها بود من درس می‌خوندم چون در طول ۲۴ ساعت زندگیم من فقط ۶ ساعت زندگی می‌کردم، همون ۶ ساعتی که توی مدرسه بودم تنها زمان مفید زندگیم همون ۶ ساعت بود و بعد برمی‌گشتم به خونه و پدر و مادرم یا داشتن دعوا می‌کردن، یا با یه خونه بهم ریخته مواجه می‌شدم که مشخص بود توش زد و خورد داشتن و یا باید پای ناله‌های مادرم می‌نشستم چون من تنها همدم زندگیش بودم، من درس می‌خوندم چون نفر اول بودن توی کلاس مثل یه مرهم برای زخم‌های روحم بود وقتی تعریف و تمجید‌های معلم‌ها رو می‌شنیدم احساس می‌کردم روحم جلا پیدا می‌کنه حس می‌کردم من هم آدم مفیدی هستم من هم می‌تونم کار مفیدی انجام بدم

اما هرچقدر به کنکور نزدیک می‌شدیم این رویای شیرین بیشتر و بیشتر دور از دسترس می‌شد پدر و مادرم جفتشون شروع کردن به مقایسه، دختر فلانی تیزهوشان درس می‌خونه، پسر فلانی دکتر شده، دختر بهمانی پرستار شده و از همه بدتر مادرم بود که دائم توقعات پدرم رو به گوش من می‌رسوند گویا مادرم توی خونه نقش "نخست وزیر" رو داشت که فرمان‌های پادشاه رو به گوش رعیت‌ها می‌رسوند، من یهو با حجمی از توقعات روبرو شده بودم که حتی انتظارش رو نداشتم تا قبل از اون تنها انتظاری که پدر و مادرم داشتن این بود که نمره ۲۰ بگیرم و با دوست پسر گرفتن و آرایش کردن که در اون زمان نماد هرزگی بود باعث شرمندگیشون نشم و من همه وظایف رو به خوبی انجام داده بودم پس چرا تموم نمی‌شد؟ چرا انتظارات پدر و مادرم تموم نمی‌شد؟ چرا یک نفر به من خسته نباشید نمی‌گفت؟ فکر می‌کنین خیلی آسونه که دائم خودت رو سرکوب کنی و مثل یک ربات توی یک چهارچوب مشخص زندگی کنی؟ نه آسون نیست پس مشکل از کجاست؟ حالا باید بدوئم تا بتونم به پزشکی برسم؟ بعد ۷ سال درس بخونم؟ بعد برم برای تخصص؟ این مسیر کجا تموم می‌شه؟ کجا می‌تونم استراحت کنم؟ کجا می‌تونم نفس بکشم و برای دل خودم زندگی کنم؟ اصلا کسی به من فکر می‌کنه؟ من توی زندگیم تفریحی داشتم؟ حتی یادم نمیاد یک بار هم با دوستانم به کافه رفته باشم همیشه توی یک چهارچوب خشن و خشک زندگی کردم، "زندگی من توی خونه و مدرسه و درس خلاصه می‌شد" هیچ تفریحی نبود، هیچ خنده‌ای نبود، هیچ لحظات شادی نبود حتی اگه می‌خواستیم ۴ تایی بریم رستوران و پیتزا بخوریم تهش با اشک برمی‌گشتیم خونه، وقتایی که تابستون می‌شد و دوستام با خوشحالی از مسافرت‌هاشون تعریف می‌کردن من گوشه کلاس فقط اشک می‌ریختم از دعواهایی که توی کل مسافرت شاهدش بودم، توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم توی کل ۱۲ سال تحصیلی تنها بودم چون بچه‌های کلاس ازم متنفر بودن، برخلاف تصویری که فیلم‌های سینمایی نشون میدن بچه زرنگ‌های کلاس هیچوقت محبوب نیستن اکثر دانش آموزهای سطح متوسط یا تنبلِ کلاس از من متنفر بودن چون فکر می‌کردن من یه عوضی مرفه هستم که صرفا درسش زیادی خوبه!! اونا خبر نداشتن چی توی زندگیم می‌گذره شاید به این خاطر که مادرم از اولین روز مدرسه توی گوشم می‌گفت "هیس!! هیچکس نباید درباره مسائل توی خونه بدونه" بدترین جمله‌ای که هر انسانی به خورد مغزش میده همینه!! جمله‌ای که حتی همین امروز بارها و بارها توسط افراد مختلف چه توی این سایت و چه در اینستاگرام برای من فرستاده می‌شه شاید به همین خاطر هست که سعی می‌کنم دیگه از طریق این فضاها دوستی پیدا نکنم نمی‌خوام کسی برای من دیکته کنه که چه کاری درست و چه کاری غلط هست یادمه سال‌های اول توی این سایت با کاربری به اسم "خمول" ارتباط دوستی ایجاد کردم کسی که اوایل شجاعت و نوشته‌های من رو تحسین می‌کرد و بعد از مدتی هر بار مطلبی منتشر می‌کردم بهم زنگ می‌زد تا به عنوان یک بزرگتر بهم بگه چقدر کارم اشتباه هست و چقدر بعدا پشیمون میشم و یادمه من سعی می‌کردم جنبه تاریک والد بودن رو بهش نشون بدم و براش مثالی آوردم از قتل فاطمه سلطانی دختر ۱۸ ساله‌ای که به دست پدر خودش کشته شد و اون ازم پرسید "فاطمه سلطانی کیه؟ من اصلا نمی‌دونم کی هست حالا اهمیتی هم نداره بحث من تویی زهره جان!!" اون حتی خبر نداشت فاطمه سلطانی کی هست طبیعی هم هست احتمالا از نظر اون، این دختره بوده که مشکل داشته قطعا اون یه کاری کرده که پدرش صلاح دونسته سرش رو قطع کنه!! اونجا بود که با خودم گفتم بحث کردن با این آدما بیهوده‌اس بهترین راه اینه که اونها فقط خواننده باشن و من فقط نویسنده!!

من نمی‌خوام مثل فاطمه سلطانی بمیرم، می‌خوام روزی که می‌میرم همه بدونن من چه زجری توی این خونه و این استان کشیدم

زندگی من به عنوان دختر یک خانواده نیمه مذهبی خیلی بی‌حاشیه گذشت تا سال ۱۳۹۵، اون زمان من ۱۸ سالم شد و از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، من دختر سر به زیر و آرومی بودم نه به اجبار والدین بلکه به انتخاب خودم، هرگز از خط قرمزها رد نشدم، هرگز کاری نکردم که به دردسر بیوفتن، هرگز اونها رو شرمنده نکردم و گمان می‌کنم بزرگترین اشتباه من همین‌جا بود اینکه هیچوقت زندگی رو از نگاه خودم تجربه نکردم بلکه همیشه کاری رو می‌کردم که بقیه ازم انتظار داشتن چون می‌خواستم دختر خوب و دوست داشتنی باشم می‌خواستم تایید و تحسین پدر و مادرم رو بگیرم و به این تحسین احتیاج داشتم مثل مسکن عمل می‌کرد، دردهام رو تسکین می‌داد و بهم احساس قدرت می‌داد، در بازه ۱۰ ساله از ۱۸ سالگی تا امروز که ۲۸ سالگی رو می‌بینم من یک جنگ فرسایشی با خونواده‌ام داشتم که هنوز هم ادامه داره و اون چه که شما توی این صفحه قراره مطالعه کنین بخش‌هایی از افکار من، زندگی من و افق دید من نسبت به زندگی خواهد بود نمی‌خوام درباره کل زندگیم توی این مطلب بنویسم چرا که شما قراره سال به سال با من زندگی کنین و توی مقالاتی که درباره هر سال خواهم نوشت شما با داستان زندگی من همراه خواهید شد همین الان هم سال های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ نوشته شدن و شما می‌تونین بهشون مراجعه کنین اما می‌خواستم به صورت کلی یک نگاه گذرا به زندگی من بیاندازین، من همیشه سودای این رو در سر داشتم که روزی آدم بزرگی میشم و سرگذشت زندگی و سختی‌هام رو توی یک کتاب به چاپ می‌رسونم و با فروش اون کتاب پولدار میشم ولی این رویا هرگز واقعی نشد مثل خیلی از رویاهای دیگری که هیچوقت رنگ واقعیت رو ندیدن!!!

انتشار: ۷ خرداد ۱۴۰۵ _ ۲۳۵۵ کلمه

داستان زندگیدوربین عکاسیاحساس قدرتپدر
۴
۰
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید