همیشه فکر میکردم برای پرواز، باید آسمان را فتح کرد؛ اما آن لحظه که از لبهی پرتگاهِ «ترس» پریدم، فهمیدم برای اوج گرفتن، فقط کافیست «سقوط» را باور کرد.
تا پیش از آن، همهچیز در یک دایرهی خاکستری میگذشت؛ یکنواختیِ کشنده و ترسهایی که مثل زنجیر به دستوپایم پیچیده بودند. اما در یک لحظهی خاص، چیزی در درونم بیدار شد. چیزی که از پسِ تمامِ تردیدها برآمد؛ حسی که نه نامی دارد و نه در کلمات میگنجد. چیزی میانِ شجاعتِ محض و جنونِ رهایی.
آن لحظه، لحظهیِ بریدن بود. ایستادن لبهیِ پرتگاهِ همان «تکرارِ دوستنداشتی» و پریدن. تهِ دلم خالی شد، اما درست همان جا که انتظار داشتم نابودشوم، نیرویی که سالها درونم سرکوب شده بود، بال هایم شد. من نه تنها از پرتگاه رد شدم، که از ابرها گذشتم و به ارتفاعی رسیدم که تا دیروز حتی تصورش هم برایم محال بود.
من همان کسی هستم که روزی فکر میکرد «کافی نیست»؛ همان کسی که میگفت « نمیشود، توانش را ندارم». اما حالا فهمیدهام که تمام آن «نمیتوانم»ها، تنها پردهای بود که روی حقیقتِ تواناییهایم کشیده بودم.
این یک پایان نیست؛ این تازه شروعِ یک «دومینو»ی قدرتمند است. هر قدم، شتاب میگیرد و هر حرکت، اثرِ مرکبی است که دنیایِ کوچکِ دیروزم را به جهانی بیانتها تبدیل میکند.
حالا میدانم: برای شروع، لازم نیست همه چیز آماده باشد؛ فقط کافیست لبهیِ پرتگاه بایستی...و بپری!.