اگر بخواهم از یکی از عجیبترین چیزهایی که میشناسم صحبت کنم، آن چیز خودم هستم.
راستش حتی نمیدانم میتوانم این را درست توضیح بدهم یا نه.
آره، من عجیـبم.
جوری که انگار از کودکی تا امروز، بیشترِ وقتها حس کردهام اهل این سیاره نیستم. همیشه با خودم میگفتم این آدمها دیگر چه موجودات عجیبیاند…
اما شاید در واقع، این من بودم که عجیب بودم.
و فکر میکنم واقعاً هم بودم.
هیچوقت نتوانستم خیلی از چیزها را بفهمم؛ اینکه آدمها به دنیا میآیند، تبدیل به چیزی میشوند و بعد میمیرند.
این «تبدیل شدن» در هرکسی بسته به شرایط زندگیاش فرق میکند، اما بیشتر آدمها انگار از یک خط نسبتاً ثابت پیروی میکنند؛
طبق افکار عمومی پیش میروند،
و به موجِ یکنواخت امواج میپیوندند.
کمتر کسانیاند که مثل من عجیب باشند — یا هر اسم دیگری که میشود رویش گذاشت.
شاید باید بگویم شبیه من «آدمفضایی» باشند.
یا شاید هم بقیه آدمفضاییاند.
هرچه بزرگتر میشوم، این حسِ غریبگی را بیشتر درک میکنم.
دلم میخواهد رشد کنم و همان «خودِ عجیبم» باشم،
اما معمولاً دیگران نمیگذارند،
یا جوّ، مجبورم میکند که نباشم.
هیچکس تا حالا خودِ عجیبم را ندیده و نشناخته.
شاید حتی خودم هم آنقدر که باید، نفهمیدهامش؛
چون سرکوب شده است.
مثلاً چه کسی دلش میخواهد تا صبح بنشیند به ماه زل بزند و به شگفتیِ وجودش فکر کند؟
به نورش…
و اینکه چند نفسِ بیشمار زیر همین نور زندگی کردهاند؟
یا اینکه همین حالا چند نفر دیگر همزمان با من به ماه خیره شدهاند؟
و آیا دلیلی دارد که من و آنها دقیقاً در یک لحظه، به یک چیز نگاه کنیم؟
به نظر من هر چیزی در این دنیا دلیلی دارد.
حتی اینکه من الان دارم مینویسم، بیدلیل نیست.
همانطور که اینکه تو داری این را میخوانی، بیدلیل نیست.
و همهی اینها به هم و به این جهان معنا میدهند.
چه کسی حاضر است تا صبح دربارهی قطرههای باران حرف بزند؟
اینکه هرکدام چرا فرود میآیند و کجا میروند؟
یا دربارهی چیزهای عجیب…
تا حالا هیچکس را اینطور پیدا نکردهام، ندیدهام، نشناختهام.
و از آنجایی که شاید آدم عجیبی باشم، خواستم این را به اشتراک بگذارم.
شب بخیر.
شبتان بخیر