من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
آغازی ابدی|فصل دوم:بازگشت از برزخ|قسمت ۱

امروز، خستگی بر اندام انجل سنگینی میکرد. با وجود کوتاهی مسیر شرکت تا خانه، اما هر قدم برایش باری گران بود. با ذهنی خالی و پاهایی بیرمق، گویی زنجیری به پاهایش کشیده شده باشد، سرانجام به راه افتاد. چند قدم جلوتر، ناگهان جلوی یک کافهرستورانی ایستاد. بویی عجیب و آشنا مشامش را پر کرد: بوی تند سیر و ادویه... ناگهان سر جایش میخکوب شد.قلبش به سینه کوبید. چقدر این بو را میشناخت! باورش نمیشد؛ انگار بوی لازانیای جان بود. همان غذایی که آن را «امضای من» مینامید. ناخودآگاه چشمانش را بست و در رستوران را — که دنیایی دیگر پشتش پنهان بود — آرام باز کرد. قدم به درون گذاشت، بوی سیر و ادویه غلیظتر شد و چشمانش را گشود تا جان را ببیند... ناگهان، چشمانش را باز کرد و خود را در اتاق خواب خانهاش یافت. ده سال از آن روز مرگبار میگذشت— روزی که تصادف کمرشکن، جان را از او ربود — اما کابوس لحظات آخر، هر شب او را از خواب میپراند. اوایل این صحنهی هولناک هر شب تکرار میشد، اما به مرور زمان کمتر شده بود. امروز، برای نخستین بار با حسی شیرین و عجیب از خواب برخاست؛ حسی که تمام وجودش را فرا گرفته بود. انگار جان کنارش باشد؛ گرمای آغوشش را حس میکرد، حتی بوی خاصش. قلبش با ریتمی آرام و نوازشگر میتپید. نفس عمیقی کشید: این نه کابوس، که رویایی زنده و ملموس بود—گویی واقعیت را لمس میکرد. بلند شد.جرقهی امیدی غریب، که سالها در سینهاش خاکستر شده بود، درونش زبانه کشید. قدمهایش سبکتر شدند و لبخندی ناخودآگاه بر لبانش نشست. همین امید کافی بود: انرژی تازهای رگهایش را پر کرد، انگیزهای که سالها فقدانش را حس کرده بود. از خانه بیرون زد با یقینی شیرین: امروز روز طلوع معجزه بود. با روحیهای تازه وارد ساختمان شیشهای و مدرن سیناپس شد.راهروهای روشن و پرجنبوجوش، با نمایشگرهای هولوگرافیک مدلهای پیچیدهی هوش مصنوعی، فریاد پیشرو بودن شرکت را در فضا میکاشتند. هر گوشهای از این فضای تکنولوژیک، گواهی میداد: «اینجا زادگاه فرداست.» او به بخش تحقیقاتی پروژهشان رسید و تام را پشت میز کارش یافت:غرق در افکار، چانهاش روی کف دستها، خیره به مانیتور. پروژهای پیش رو داشت، همانی بود که انجل و جان ده سال پیش در دانشگاه آغاز کرده بودند — اما مرگ جان آن را ناتمام گذاشت — و بعدها در سیناپس زندگی دوباره یافت. تام،همکلاسی قدیمیاش — همان که سالها با جرئت احساساتش را به انجل ابراز کرده و به سد بتنی قلب شکستهاش خورد — اکنون بهترین دوست و همکارش بود؛ حامی همیشگی، اما با مرزهایی شفاف. چهرهاش همچنان ابری: پروژه همانطور که دیشب پیشبینی میکرد، در بنبست گرهی کور فلج شده بود. اما انجل امروز ورای همهچیز بود.حس خوب لازانیای خیالی و گرمای آغوش جان در رویا، انرژی پنهانی بود که در رگهایش جریان داشت. با گامهایی سبکوزن به تام نزدیک شد. دلش میخواست هوای سنگین اتاق عوض شود تا با روحیهای تازه کار را آغاز کنند. لبخندی روی لبانش شکفت: «صبح بخیر، آقای متفکر!» تام سر از مانیتور برداشت و با نگاه متعجب به او خیره شد.چشمان قرمزش از بیخوابی و تمرکز طولانی حکایت داشت. «صبح تو هم بخیر، انجل. انتظار نداشتم به این زودیا بیای. هنوزم تو گره لعنتی 'مدلسازی واکنشهای عصبی به خاطرات مشترک' گیر کردیم. هوش مصنوعی ما همچنان نمیتونه بفهمه چرا یه بوی ساده مثل قهوه، میتونه برای یه انسان، دنیایی از حس نوستالژی یا غم رو فعال کنه. براش… فقط دادههای بیربطن.» صدایش آکنده از ناامیدی بود. انجل با لحنی پرانرژی و اطمینانبخش جواب داد:«یه حسی بهم میگه امروز گره کار پروژه باز بشه، تام.» انجل حتی خودش هم از این حس اطمینان غافلگیر شد. این حس، قویتر از هر الگوریتم یا منطقی در وجودش ریشه دوانده بود. تام آهی کشید.«حس؟ کاش الگوریتمهای ما هم یه 'حس' داشتن، انجل. ما هر نوع دادهای رو بهش دادیم؛ از داستانهای عاشقانه گرفته تا فیلمهای تراژیک. هوش مصنوعی تشخیص میده که وقتی یه نفر عزیزترینش رو از دست میده، باید غمگین باشه. اما نمیفهمه چرا اون غم اینقدر عمیقه، یا چرا یه خاطرهی کوچیک مثل بوی غذا، میتونه آدم رو در هم بشکنه. برای AI، بوی قهوه و بوی لازانیای مادربزرگ، هر دو فقط 'دادههای بویایی' هستن.» انجل به صندلی کنار تام تکیه داد.نگاهش به مانیتور بود، اما ذهنش در هزارتوی خاطراتش پرسه میزد، دقیقاً در آن کافهرستوران خیالی و بوی لازانیای جان. «شاید مشکل از دادهها نیست، تام. شاید مشکل از نوع دادهای هست که ما بهش میدیم. یا شاید هم عمق دادهها.» تام با گیجی به انجل نگاه کرد.«منظورت چیه؟» انجل ادامه داد،صدایش آرامتر شده بود، گویی با خودش حرف میزد: «ببین، بوی قهوه برای خیلیها یه حس خوب یا یه خاطرهی سادهست. شاید یادآور یه قرار دوستانه یا شروع یه روز کاری باشه. این یه حس... سطحی و گذراست. اما بوی لازانیای جان برای من...» انجل مکث کرد،گلویش را صاف کرد. «اون فقط یه بو نیست. اون بوی یه زندگی مشترکه، بوی اولین شام عاشقانه، بوی آغوش. اون بو با تمام وجود و روح من گره خورده. بوی قهوه، یه دادهی عمومی و قابل تعمیمه. اما بوی لازانیای جان، یه دادهی منحصر به فرد و عمیقاً شخصیه. هوش مصنوعی ما چطور میتونه این تفاوت رو درک کنه؟» تام با دهان باز به او خیره شد.همیشه انجل را زنی منطقی و بریده از احساسات عمیق میدانست، کسی که بعد از جان، دیواری محکم دور خودش کشیده بود. اینکه اینگونه بیپروا از جان و خاطراتش میگفت، تام را شوکه کرده بود. آهسته گفت: «یعنی... ما باید دادههایی با بار عاطفی شخصی شدید بهش بدیم؟ نه صرفاً حجم انبوهی از دادههای عمومی؟» انجل سرش را تکان داد.«دقیقاً! شاید بهجای هزاران دادهی سطحی از احساس غم، کافی باشه یه تجربهی زخمخورده از فقدان را بهش نشون بدیم. مثل یه 'نقطهی عطف احساسی' که قفل درک رو باز میکنه. هوش مصنوعی ما باید بفهمه که هر حسی، عمق و لایههای متفاوتی داره—بسته به پیوندش با خاطرات شخصی.» چشمانش ناخودآگاه به ستارهی کوچک روی مونیتور خیره شد—همان که سالها پیش با جان در ساحل انتخاب کرده بودند.«شاید برای یادگیری عشق، نباید صرفاً جملات و اشعار عاشقانه رو بهش یاد بدیم، بلکه باید نحوهی جاودانه شدن یه 'ستاره' تو ذهن رو آموزش بدیم—حتی وقتی که دیگه در آسمون زندگیت نمیدرخشه» تام ناگهان از جای خود جست.چشمانش برق میزد: «انجل! کلید گمشده رو پیدا کردی... 'نقطهی عطف احساسی'! دقیقاً همون 'رویداد لنگر'یه که دنبالش میگشتیم. تو نابغهای!» با ولع کودکانهای به صفحهکلید هجوم برد: «غیرممکنه! این میتونه کل مسیر پروژهمون رو زیرورو کنه!» سپس،درست وسط هیاهوی ذهنیاش چیزی به یاد آورد. دست از تایپ کشید و با لحنی کمرنگتر رو به انجل کرد: «راستی... یه خبر دیگه هم هست. نه مهم، ولی عجیبه: شنیدم مدیریت، یه پروژهی فوقمحرمانه تو ساختمون B شروع کرده. میگن مربوط به یه هوش مصنوعیست که خیلی روش حساسن. حتی اجازه نزدیک شدنم نمیدن...» شانهاش را بالا انداخت: «نمیدونم چرا اینقدر قفلومهرهس» پس از مکثی سنگین،تام دوباره به مانیتور خیره شد—این بار با چهرهای درهمرفته: «و دربارهی همین پروژهی خودمون... شنیدم میخوان یه مشاور ارشد بیرونی بیارن، برای نظارت و ارتقای کارمون—کسی با سابقه پروژههای بزرگ... دقیقاً همون تخصصی که نیاز داریم.» انجل ابروها را بالا برد- حرکتی که همیشه نشانهی اعتراض خاموشش بود. «مشاور؟ چرا؟ فکر کردم خودمان از پسش برمیآییم.» صدایش بیحس بود، اما در عمق آن موجی از رنج میلرزید. ده سال بود که با این روش زندگی میکرد: فرار از هجوم خاطرات جان، غرق شدن در کار، ساختن دیوارهای بلندتر - فقط برای اینکه درد را کمتر حس کند. و حالا این غریبه میخواست در حریم امنش نفوذ کند؟ انگار میخواستند زخمی را که به زور بسته بود، دوباره باز کنند. تام شانهای بالا انداخت.«اطلاعی ندارم. فقط گفتن برای افزایش سرعت و دقت میاد. فردا صبح هم میرسه. همین...» تصویر ستارهی تنها روی پسزمینه...مشاور جدید... پروژه محرمانه... حس عجیب صبحگاهی... آیا همهی اینها میتوانستند به هم مربوط باشند؟ ذهنش درگیر شد. نمیدانست که این 'مشاور بیرونی'، قرار است نه تنها پروژه، بلکه تمام دنیای خاکستری او را زیر و رو کند.
صبح روز بعد...
«داستان ادامه دارد...»
ده سال از مرگ جان گذشت، اما یک رویای شیرین و بویی آشنا، انجل را از خواب بیدار کرد.
آیا این بارقهی امید، کلید حل بزرگترین مشکل پروژهشان خواهد بود؟
و راز پروژهی محرمانه و مشاور مرموز جدید چیست؟
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_دوم_قسمت_اول
برای خواندن قسمت اول داستان👇
نقطهی عطف تو کجاست؟
گاهی یه بو، یه صدا یا یه تصویر، میتونه درِ بستهی خاطرهای رو باز کنه که سالها خاک خورده. مثل لازانیای جان برای انجل، شاید تو هم یه لحظهی گمشده داشته باشی که منتظر کشف دوبارهست. بذار خاطرههات دوباره نفس بکشن.
خاطرهتو زنده کن
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان| قسمت۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان|قسمت۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۳