آغازی ابدی|فصل دوم:بازگشت از برزخ|قسمت۲

صبح روز بعد، اتاق جلسات سیناپس از انرژی ایده‌ها موج می‌زد. انجل و تام، با ماژیک‌های رنگی که مثل عصای جادویی در دستانشان می‌رقصید، روبروی وایت‌برد هوشمند ایستاده بودند. صفحه‌های لپ‌تاپشان باز بود و داده‌ها مثل رودخانه‌ای از نور روی نمایشگرها جریان داشتند. آخرین ایده‌هایشان را در مورد 'رویدادهای لنگر عاطفی' و چگونگی پیاده‌سازی آنها در مدل هوش مصنوعی، با هم مرور می‌کردند.

بحثشان به اوج رسیده بود که انجل ناگهان ماژیک آبی را مثل شمشیری به سمت برد نشانه گرفت: «تام، اگه بتونیم یه مکانیزم بازخوردی طراحی کنیم که AI بتونه تأثیر این 'Anchor Event[1]' رو در طول زمان روی احساسات پیگیری کنه، اون وقت می‌تونه عمق واقعی احساسات رو درک کنه، نه فقط شدت لحظه‌ای‌ش رو!»

تام چشمانش برق زد، گویی جرقه‌ای از آینده را دیده بود. «دقیقاً! این باعث میشه مدل ما از یه دیکشنری احساسات فراتر بره و به یه بستر 'تجربه'ی احساسی تبدیل بشه!»

در اوج هیجان‌شان، در آرام باز شد. هر دو سر چرخاندند: مردی با کت و شلوار سرمه‌ای تیره و قامتی بلند، در چهارچوب در ایستاده بود. همان چهره‌ای که ده سال در عمیق‌ترین زوایای روح انجل خانه‌ کرده، نه فراموش شده، که در پرده‌ای از درد پنهان گشته. موهای خرمایی‌اش همان آشفتگی همیشگی، پس از جلسات فکری عمیق را داشت. چشمان نافذ و هوشمندش، آرام اما کنجکاو به آنها خیره شده بود.

تام اولین نفر بود که شوکه شد. «جان...؟» زمزمه‌اش آن‌قدر آهسته بود که به‌سختی شنیده می‌شد. صورتش رنگ باخته بود.

اما انجل... او دیگر نفس نمی‌کشید. دستانش که ماژیک را محکم گرفته بود، بی‌حس افتاد. ماژیک با صدای خفیفی روی زمین غلتید. قلبش آن‌قدر تند می‌زد که گویی می‌خواست از سینه‌اش بیرون بپرد. این غیرممکن بود. این یک کابوس بود. یک دژاووی دردناک. اما این بار، بیدار نشده بود.

آن مرد، جان بود. با همان لبخند ملایم و آشنا که گوشه‌ی چشمانش را چین می‌انداخت. آرام و مطمئن به اتاق قدم گذاشت. نخست نگاهش به تام افتاد: چشمان گشاد و دهانی نیمه‌باز. سپس به سوی انجل برگشت—زنی که اکنون به مجسمه‌ای از حیرت با چانه‌ای لرزان تبدیل شده بود.

جان، با قدم‌هایی سریع‌تر، به سمت انجل حرکت کرد. او نیز یک قدم به سمتش برداشت، اما زانوان انجل توان یاری نداشتند. پاهایش تمام قدرتشان را از دست داده بودند. دنیا دور سرش می‌چرخید و لحظه‌ای بعد، همه‌چیز تار شد. بدنش شروع به فرو ریختن کرد، چیزی نمانده بود به زمین بخورد که ناگهان، دستان قوی جان او را گرفت. محکم انجل را به سمت خود کشید و لحظه‌ای بعد، انجل خودش را در آغوش جان یافت. بوی آشنای تن جان، حسی از آرامش مطلق را به رگ‌های انجل تزریق می‌کرد. این آغوش... این آغوش ده سال گمشده...

جان او را محکم در آغوش گرفت. «انجل... آروم باش. من اینجام. من زنده‌ام.»

اشک‌هایش بی‌صدا روی شانه‌های جان جاری شد. نمی‌توانست کلمه‌ای بگوید. فقط در آن آغوش گم شده بود، سعی می‌کرد باور کند که این واقعیت است و نه یک رویای دیگر. تام در سکوت به آنها خیره شده بود، چشمانش هنوز پر از شوک بود.

گرمای آغوشش، و حس آشنای امنیتی که سال‌ها از دست رفته بود، تمام دیوارهای دفاعی ‌انجل را در هم شکست.

گریه‌ی آرام و خفه‌ی انجل به هق‌هقی شدید تبدیل شد. تمام درد ده‌ساله‌ی فقدان، تمام اشک‌های نریخته، تمام دلتنگی‌های تلنبار شده، در آن آغوش فوران کرد. خودش را در میان بازوان جان رها کرد، انگار که اگر رها نمی‌کرد، دوباره برای همیشه از دستش می‌داد. دستانش ناخودآگاه دور کمر او حلقه شد و لباسش را محکم چنگ زد. این یک آغوش ساده نبود، این بازگشت روح به جسمی 'بی‌جان' بود.

تام در آن سوی میز، کاملاً خشکش زده بود. او حتی نمی‌دانست باید حرف بزند، تکان بخورد، یا فقط این معجزه را تماشا کند.

لحظاتی طول کشید. وقتی هق‌هق انجل کمی آرام گرفت، جان به آرامی او را از آغوشش جدا کرد، اما دستانش را روی شانه‌هایش نگه داشت. نگاهش پر از نگرانی بود، و چشمانش انگار به دنبال چیزی در عمق چشمان انجل می‌گشت. «انجل... تو خوبی؟» صدایش، همان صدای پر از نگرانی و مهربانی بود. جان با انگشت شستش به آرامی اشک‌های روی گونه‌اش را پاک کرد.

با چشمانی اشک‌آلود و گیج به جان نگاه کرد. حالا بود که هزاران سوال مثل رعد و برق در ذهنش جرقه می‌زد. «چی شده؟ تو... تو چطور ممکنه؟ این یعنی خودتی؟ جان من؟ یعنی خواب نمی‌بینم؟ مگه میشه؟» انجل در کمال ناباوری اما با ترس صورت جان را لمس می‌کرد، گویی می‌هراسید واقعی نباشد و دوباره او را از دست بدهد...

جان لبخند ملایمی زد. «آرام باش، انجل. من اینجام. من جان توام... و بابت تمام زمانی که نبودم، متأسفم.» او به آرامی دستش را از روی شانه‌های انجل برداشت، اما نگاه نگرانش همچنان روی صورتش بود. سپس به تام نگاه کرد، که هنوز مات و مبهوت ایستاده بود. «سلام تام.»

تام بالاخره توانست به خودش بیاید. «جان... تو زنده‌ای؟ ما... ما فکر کردیم...» صدایش لرزید.

جان آه کوتاهی کشید. «همون‌طور که می‌بینین، زندم. داستانش... پیچیده‌تر از اونیه که الان بشه گفت.» او به صندلی‌های اطراف میز جلسه اشاره کرد. «شاید بهتر باشه اول بنشینیم.»

انجل هنوز در شوک بود، اما با نشستن جان و تام، او هم بی‌صدا روی نزدیک‌ترین صندلی نشست. سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت، سکوتی که پر از سوالات بی‌شمار و احساسات ناگفته بود.

جان نفس عمیقی کشید. «می‌دونم که برا شما این یک اتفاق... غیرمنتظره‌ست.»

نگاهش به انجل افتاد. «به‌خصوص برای تو، انجل.» او مکث کرد. «شرکت منو به عنوان مشاور ارشد برای پروژه‌ی شما استخدام کرده.»

سپس به وایت‌برد نگاه کرد، جایی که انجل ایده‌هایش را نوشته بود. «به نظرم، ایده‌ی 'رویداد لنگر عاطفی' شما، می‌تونه کلید حل معمای بزرگی باشه. نه فقط برای پروژه‌ی شما، بلکه شاید برای خیلی چیزهای دیگه.»

اینجا بود که تام، که کمی آرام‌تر شده بود، فرصت را غنیمت شمرد تا جو را کمی از حالت احساسی محض خارج کند و به سمت بحث کار بکشاند، شاید هم برای اینکه خودش را از این وضعیت عجیب نجات دهد. «بله، جان. انجل تازه این ایده رو مطرح کرده بود. فکر می‌کنیم با این رویکرد، بتونیم از بن‌بست فعلی خارج بشیم. اگه بتونیم ارتباط بین رویدادهای کلیدی زندگی و عمق واکنش‌های احساسی رو به هوش مصنوعی بفهمونیم...»

انجل هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما با هر کلمه‌ای که تام می‌گفت و جان به آن پاسخ می‌داد، آرام‌آرام به واقعیت بازمی‌گشت. به او نگاه کرد. این مرد، جان بود، اما این حضور... این بازگشت... قابل باور نبود. سوالات در ذهنش فریاد می‌کشیدند، اما فعلاً فقط سکوت می‌کرد و گوش می‌داد.

دقایقی گذشت. تام سعی می‌کرد با شور و حرارت از جنبه‌های فنی پروژه صحبت کند و جان هم با دقت گوش می‌داد و گاهی با نگاهی معنادار به انجل، به او اطمینان می‌بخشید. اما انجل با وجود تلاشش برای تمرکز، احساس می‌کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. سردرد شدیدی او را فراگرفته بود و هر لحظه بیم آن می‌رفت که از هوش برود. بدنش از شدت اضطراب و هیجان سرد شده بود و می‌لرزید.

دیگر نمی‌توانست نفس بکشد. به‌سختی فقط گفت: «من... من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.» صدای لرزانش، بحث تام را قطع کرد.

جان بلافاصله از جایش بلند شد و به سمت او آمد و گفت: «انجل؟ حالت خوب نیست؟» نگرانی واقعی در صدایش موج می‌زد. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: «تب نداری اما داری می‌لرزی...»

تام با عجله گفت: «بهتره ببریمش دکتر...»

اما انجل به آرامی گفت: «نه... فقط... فقط... می‌خوام برم خونه.»

جان نگاهی به تام انداخت. «من می‌برمش.» قبل از اینکه تام فرصتی برای مخالفت یا سوال داشته باشد، جان انجل را بلند کرد و در آغوش گرفت و با خودش برد. تام با نگرانی به آنها نگاه می‌کرد، اما چیزی نگفت. تمام اتاق دور سرش می‌چرخید، انجل دیگر خودش را به بازوان پرتوان جان سپرد.

وقتی به بیرون ساختمان رسیدند، جان در ماشین را باز کرد و او را به آرامی روی صندلی نشاند. خودش پشت فرمان نشست و ماشین را روشن کرد. سکوت میانشان، پر از ناگفته‌ها بود. انجل فقط به او خیره مانده بود، چشمانش از سوال و ناباوری می‌سوخت.

جان، بدون اینکه به او نگاه کند، به آرامی رانندگی می‌کرد. گویی می‌دانست که انجل نیاز به زمان دارد تا این حجم از اتفاقات را هضم کند. بالاخره، با صدایی آرام که سکوت را شکست، جان پرسید: «آدرس کجاست، انجل؟»

انجل با صدایی لرزان...

«داستان ادامه دارد...»


ده سال پس از مرگ جان، درست در اوج یک بحث علمی انقلابی، در اتاق جلسات باز شد و ناگهان غیرممکن، ممکن شد...

انجل در آستانهٔ از هوش رفتن است و سوالی در ذهن همه وجود دارد:

چطور؟ چرا؟ و این بازگشت چه پیامی برای آیندهٔ پروژه و زندگی انجل دارد؟


#آغازی_ابدی

#آغازی_ابدی_فصل_دوم_قسمت_دوم

برای خواندن قسمت اول داستان👇

#آغازی_ابدی_فصل_اول_قسمت_اول