آغازی ابدی|فصل سوم:پژواک‌های دیروز|قسمت۱

با طلوع آفتاب روز بعد، حس و حال خانه کاملاً تغییر کرده بود. دیگر آن سکوت سنگین و غم‌انگیز گذشته وجود نداشت. بوی قهوه‌ی تازه‌دم‌شده در فضا پیچیده بود و صدای آرام جان که در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود، موسیقی دلنشینی برای روح خسته‌ی انجل بود.

به آرامی از خواب بیدار شد. باورش نمی‌شد. جان اینجا بود، در کنارش، زنده. این حقیقت، هنوز هم مثل یک رویای شیرین و غیرقابل باور به نظر می‌رسید.

به آشپزخانه رفت. جان با همان پیراهن آبی همیشگی‌اش که به خوبی روی شانه‌های پهنش نشسته بود، مشغول چیدن میز بود. پنکیک‌ها با بوی وانیل و دارچین، روی میز خودنمایی می‌کردند.

انجل به او نزدیک شد و از پشت سر، دستانش را دور کمرش حلقه کرد. جان برگشت و او را در آغوش گرفت. «صبح بخیر، انجل.» صدایش آرامش‌بخش بود.

«صبح تو هم بخیر، جان.» انجل سرش را روی سینه‌اش گذاشت و به صدای قلبش گوش داد. این صدا، زنده‌ترین و واقعی‌ترین چیزی بود که بعد از ده سال می‌شنید. «باورم نمیشه که این واقعیته.»

جان به آرامی موهایش را نوازش کرد. «واقعیه، انجل. من اینجام. و از امروز، هر روز بیشتر از قبل، بهت ثابت می‌کنم.»

صبحانه در سکوت نسبی اما پر از احساسات ناگفته گذشت. نگاه‌هایشان به‌هم گره می‌خورد و در هر نگاه، ده سال دلتنگی و عشق ناگفته موج می‌زد. بعد از صبحانه، آماده شدند تا به سیناپس بروند. این بار، رفتن به شرکت حس و حال کاملاً متفاوتی داشت. دیگر تنها نبود.

وقتی وارد ساختمان سیناپس شدند، تام را دیدند که با چشمانی گشاد و متعجب به آنها خیره شده بود. او هنوز در شوک اتفاقات دیروز بود. جان با لبخندی آرام به او سلام کرد. «صبح بخیر، تام. آماده‌ایم که کار رو شروع کنیم؟»

تام به‌سختی آب دهانش را قورت داد. «بله... بله، حتماً. فقط... هنوز کمی گیجم.»

جان به آرامی گفت: «می‌دونم. اما وقت زیادی نداریم. پروژه‌ی 'رویدادهای لنگر عاطفی' منتظر ماست.»

وارد اتاق جلسه شدند. وایت‌برد هوشمند، با ایده‌های نیمه‌کاره‌ی دیروزشان، منتظر بود. جان پشت میز نشست و لپ‌تاپش را باز کرد. «خب، انجل، تام... بیایین شروع کنیم. می‌خوام دقیقاً بدونم تا کجا پیش رفتین و چطور می‌تونیم این ایده‌ی 'رویدادهای لنگر عاطفی' رو عملی کنیم.»

آنها شروع به توضیح کردند. جان با دقت گوش می‌داد، سوال می‌پرسید و گاهی با نگاهی عمیق به انجل، نشان می‌داد که چقدر این پروژه برایش اهمیت دارد. کار کردن کنار او، دوباره شور و اشتیاق گذشته را در انجل زنده کرده بود.

اما این تنها یک جنبه عملی و کاری نداشت. هر روز، جان بخشی از 'داده‌های حافظه'اش را با هوش مصنوعی پروژه تطبیق می‌داد. او خاطراتش را برای هوش مصنوعی بازگو می‌کرد، و سعی می‌کردند واکنش‌های عصبی و احساسی او را در حین این بازگویی، مدل‌سازی کنند.

این فرآیند، برای جان هم یک چالش بود. گاهی اوقات، وقتی به خاطراتی مشترکشان می‌رسیدند، نگاه او برای لحظه‌ای مبهم می‌شد، گویی در حال بازیابی چیزی بود که هنوز برایش کامل نبودند. انجل که در شور و حال وصال بود، این نگاه‌ها را به حساب گیجی طبیعی او از بازگشت حافظه می‌گذاشت و اهمیتی به آنها نمی‌داد.

روزها به هفته‌ها و هفته‌ها به ماه‌ها تبدیل شدند. پروژه‌ی 'رویدادهای لنگر عاطفی' با سرعت خیره‌کننده‌ای پیش می‌رفت. هوش مصنوعی‌شان، حالا می‌توانست با دقت بیشتری احساسات را تشخیص دهد و حتی 'واکنش‌های' احساسی پیچیده‌تری را از خود نشان دهد. اما مهم‌تر از پیشرفت پروژه، بازسازی رابطه‌ی انجل و جان بود.

هر خاطره‌ای که جان به یاد می‌آورد، هر لبخندی که می‌زد، هر نگاهی که به چشمان انجل می‌انداخت، مثل یک رویداد لنگر عاطفی برای قلب انجل عمل می‌کرد و زخم‌های ده‌ساله‌ی فقدان را التیام می‌بخشید.

جان و انجل دوباره شروع به ساختن خاطرات جدید کردند. شام‌های خانگی با لازانیای'آرابیا'ی جان، قدم زدن‌های شبانه زیر آسمان پرستاره، بحث‌های علمی عمیق که حالا با چاشنی عشق و تجربه آمیخته شده بود.

حالا که انجل کمی از شیدایی اولیه‌ی بازگشت جان فاصله گرفته و حضور او در زندگی‌اش عادی‌تر شده بود، دقیق‌تر به اطراف و به خود جان نگاه می‌کرد. در کنار تمام زیبایی‌های این بازگشت، گاهی چیزهای کوچکی توجهش را جلب می‌کرد که به نظرش کمی عجیب می‌آمد.

روزهای اول، همه‌چیز شبیه یک معجزه بود. قدم زدن کنار جان در راهروهای شرکت، بحث‌های علمی‌شان سر میز قهوه، حتی دعواهای کوچکی که همیشه در مورد جزئیات پروژه داشتند... همه‌چیز مثل گذشته بود. اما در پس این ظاهر عادی، انجل با دقت به او نگاه می‌کرد. جان سعی می‌کرد کاملاً طبیعی باشد، اما گاهی اوقات... غیرعادی رفتار می‌کرد.

مثلاً، یک روز در حال بررسی حجم عظیمی از کدهای پیچیده بودند که سیستم‌شان را دچار مشکل کرده بود. تام و انجل ساعت‌ها روی آن متمرکز بودند، اما به نتیجه‌ای نرسیدند.

جان نگاهی اجمالی به صفحه‌ی مانیتور انداخت، چشمانش برای لحظه‌ای خاص در یک نقطه خیره ماند، گویی تمام اطلاعات در ذهنش شروع به چرخیدن کرده بود. سپس پلک زد و با قاطعیت گفت: «فکر می‌کنم... مشکل در ماژول Emotion_Processor.py باشه. یه خطای بازگشتیه که داره سیستم رو overload می‌کنه.»

تام و انجل هر دو با دهان باز به او نگاه کردند. جان با توضیحی کلی‌تر، اما باز هم سریع‌تر از حد انتظار، به هسته مشکل اشاره کرده بود. جان متوجه تعجبشان شد و با لبخندی بر لب گفت: «خب، سال‌ها بیکار نبودم که. مغزم عادت کرده به تحلیل سریع داده‌ها. بخشی از توان‌بخشی‌ام بوده.»

این توضیحات، در آن لحظه، قانع‌کننده به نظر می‌رسید، اما دانه‌ای از شک را در قلب انجل کاشت. با خودش فکر می‌کرد، شاید این‌ها اثرات جانبی آن حادثه یا بخشی از توان‌بخشی‌های فوق‌پیشرفته‌ای باشد که جان در این سال‌ها پشت سر گذاشته است. شاید مغز او به شیوه‌ای جدید بازسازی شده بود.

با گذشت چند هفته، جان به نحو عجیبی شروع به تغییر کرد. انگار هر روز، کمی بیشتر به نسخه‌ی کامل‌تر و آشناتری از خودش تبدیل می‌شد. وقتی با هم خاطرات قدیمی را مرور می‌کردند، او نه تنها آنها را به یاد می‌آورد، بلکه با جزئیاتی آنها را تعریف می‌کرد که حتی انجل هم فراموش کرده بود.

روزی درباره‌ی اولین قرارشان صحبت می‌کردند. انجل جزئیات مهمش را به وضوح به یاد داشت: بوی قهوه‌ی تلخ آن کافه، نور کم‌جان چراغ‌های خیابان از پشت پنجره، حتی رنگ پیراهن چهارخانه‌ای که جان پوشیده بود.

اما جان با لحنی مطمئن، جزئیاتی را به یاد آورد که انجل هرگز به آن توجهی نکرده بود، یا حتی کاملاً فراموششان کرده بود: «آره، همون کافه... دقیق یادمه.»

بعد مکثی کرد و با لبخند ادامه داد: «حتی یادمه تو اون روز دقیقاً هشت ثانیه دیرتر از من رسیدی. یادته اون گلدون شمعدونی قرمز روی میز گوشه رو که چهار تا برگ زرد داشت؟ و اون آهنگ خاص 'ملودی باران' از آنتونوف که داشت پخش می‌شد؟ همیشه با خودم فکر می‌کردم اون شب چقدر همه‌چیز، حتی جزئیات کوچک، معنادار بود.»

این جزئیات، هم شگفت‌انگیز بود و هم کمی ترسناک. چه کسی این‌قدر دقیق، چیزهای بی‌اهمیت را به یاد می‌آورد؟

اینجا بود که رفتارهای جان کمی عجیب‌تر می‌شدند. او با سرعت و دقتی باورنکردنی، اطلاعات را درک و تحلیل می‌کرد. گاهی اوقات، وقتی مشغول بحثی پیچیده در مورد شبکه‌های عصبی و الگوریتم‌های یادگیری عمیق بودند، جان ناگهان غرق در افکارش می‌شد. نگاهش ثابت می‌ماند، گویی تمام محیط اطرافش محو شده بود و او در حال دنبال کردن رشته‌ای از افکار بسیار پیچیده در اعماق ذهنش بود.

اگر انجل از او سوالی می‌پرسید یا دستش را جلوی صورتش تکان می‌داد، برای چند ثانیه طول می‌کشید تا دوباره پلک بزند و بپرسد: «چیزی گفتی، انجل؟» با خودش فکر می‌کرد آیا این‌ها باقی‌مانده‌های آن آسیب مغزی‌اند؟ یا شاید او در حال انجام محاسباتی است که مغز معمولی از درکش عاجز است.

یک بار دیگر...


«داستان ادامه دارد...»


به نظر شما این آرامش ✨ نوظهور دوام خواهد آورد؟

یا شک‌های انجل روزی طوفان 🌪️ به پا خواهد کرد؟

نظراتتان درباره این قسمت جدید را با ما به اشتراک بگذارید...


#آغازی_ابدی

#آغازی_ابدی_فصل_سوم_قسمت_اول

برای خواندن قسمت اول داستان👇

#آغازی_ابدی_فصل_اول_قسمت_اول