من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
آغازی ابدی|فصل سوم:پژواکهای دیروز|قسمت۲

یک بار دیگر، تام روی پروژهای فرعی کار میکرد که به شناسایی الگوهای پیچیدهی داده مربوط میشد. او ساعتها نتوانسته بود کوچکترین ارتباطی بین نقاط داده پیدا کند.
جان از کنار میز تام رد شد، برای لحظهای کوتاه نگاهش روی مانیتور تام افتاد، اما مکث نکرد، چند قدم جلوتر رفت که ناگهان ایستاد. چرخید و با صدایی متفکرانه گفت:
«تام... به نظرم اگه متغیر A رو به B تغییر بدی، میتونی الگوی مورد نظر رو در دادههای بین سطرهای ۲۳۰۱ تا ۲۳۰۵ ببینی.»
تام با شوک سرش را بلند کرد و همان کار را انجام داد. الگوی مورد نظر بلافاصله ظاهر شد. «خدای من! جان! تو چطور اینو فهمیدی؟» تام با هیجان فریاد زد.
جان فقط لبخند کوچکی زد و گفت: «فکر میکنم... مغزم به دیدن الگوها عادت کرد. گاهی اوقات، فقط با یک نگاه، انگار جرقهای زده میشه و همه چیز سر جای خودش قرار میگیره. احتمالا اثر عادت سالها کار و البته توانبخشی اخیرمه.»
اما برای انجل، این پاسخهای بینقص و سریع جان بیش از حد عالی بودند. این رفتارهای عجیب، حسی غریب از کمالگرایی بیاندازه را در او نشان میداد.
او هر کاری را بینقص انجام میداد، بدون هیچ خطایی، بدون هیچ تعللی که برای انسانها طبیعی است. انگار که همیشه یک قدم جلوتر بود، یا پاسخهایش بیش از حد سنجیده و کامل بودند.
حتی وقتی در مورد احساسات صحبت میکردند، جان با دقت به او گوش میداد؛ اما بهجای واکنشهای غریزی و پرشور، انگار در حال مطالعهی انجل بود. تحلیل میکرد، و سپس پاسخی ارائه میداد که منطقاً صحیح و کامل به نظر میرسید، اما فاقد آن پیچیدگیها و عدم قطعیتهای انسانی بود.
مثل یک دانشجوی بسیار باهوش که در حال یادگیری یک درس جدید است، نه یک عاشق که غریزی واکنش نشان میدهد.
با این حال، در کنار این تردیدها، یک حس عمیق از عشق در جان در حال شکوفایی بود. او حالا دیگر فقط خاطرات گذشته را بازیابی نمیکرد؛ او در حال خلق خاطرات جدید بود.
نگاههای طولانیاش، لبخندهای مخصوصش که فقط برای انجل بود، تلاشهای جان برای آرام کردنش وقتی استرس داشت... همهچیز واقعی به نظر میرسید. جان واقعاً او را دوست داشت، یا حداقل انجل اینطور حس میکرد.
جان از انجل میپرسید که چگونه میتواند حس غم یا شادی را در عمق وجودش درک کند. انجل گاهی ساعتها در مورد ماهیت عشق، شادی، و درد با جان حرف میزد و او با تمام وجود گوش میداد، گویی هر کلمهی انجل، یک درس جدید برای او بود.
البته، او این مکالمات را به عنوان بخشی از 'درمان' و 'بازگشت' جان توجیه میکرد، و فکر میکرد او فقط برای کامل کردن پروژه، از دادههای تجربی انجل استفاده میکند. اما همین 'درس گرفتن' و 'یادگیری' هم خودش عجیب بود.
انگار جان نه تنها خاطرات را به یاد میآورد، بلکه داشت یاد میگرفت که چگونه یک انسان تمامعیار باشد و چگونه احساس کند. این حس که او در حال 'یادگیری' عشق بود، بهجای 'تجربه کردن' غریزی آن، آرامآرام بینشان شکاف ایجاد میکرد.
آیا این عشقی بود که جان واقعاً به انجل داشت، یا صرفاً یک بازسازی کامل و بینقص از عشق گذشتهشان، که توسط یک ذهن فوقالعاده هوشمند مدلسازی شده بود؟ تردید، مانند خوره به جانش افتاده بود.
یک روز، در حین کار روی یک الگوریتم پیچیده، جان ناگهان مکث کرد. نگاهش به انجل بود. «انجل... اون ستاره... ستارهی ما... یادته؟»
قلب انجل فشرده شد. این خاطرهای بود که فکر میکرد فقط خودش به یاد دارد. «آره... یادمه. بالای اون صورت فلکی بزرگ.»
جان لبخند زد. «اون شب... زیر اون ستاره... تو گفتی شاهد عشق ماست. من گفتم همیشه پیداش میکنم، حتی اگه همهی ستارههای دیگه خاموش بشن.» نگاهش عمیقتر شد. «اون شب... من بهت گفتم که تو برای من فراتر از هر الگوریتم و هر ستارهای.»
اشک در چشمان انجل حلقه زد. این کلمات، این خاطرات، جان را به او بازمیگرداند. «آره... گفتی.»
جان به آرامی دستش را گرفت. «همهی اینا... کمکم دارن برمیگردن. مثل تکههای یک پازل که سر جای خودشون قرار میگیرن.» او به مانیتور نگاه کرد. «این پروژه... داره به من کمک میکنه تا خودم رو دوباره پیدا کنم، انجل. داره به من کمک میکنه تا 'جان سابق' رو به دست بیارم.»
همینطور که جان حرف میزد، نگاه انجل روی چشمانش ثابت ماند. جان تمام جزئیات آن شب ستارهها را با دقت و احساس بازگو میکرد، اما انجل حس کرد که یک 'ردپای کوچک' از یک مکث یا تأخیر بسیار جزئی در بین کلماتش وجود داشت.
انگار که جان داشت آن خاطره را از جایی 'بازیابی' میکرد، نه اینکه به صورت طبیعی از ذهنش جاری شود. البته این یک حس زودگذر بود، اما در گوشهای از ذهن انجل ثبت شد.
جان ناگهان لبخند زد و بلافاصله با سوالی در مورد جنبههای فنی پروژه، از انجل پرسید که چطور میتوان این 'Anchor Event' را به صورت دادههای دقیق به هوش مصنوعی منتقل کرد.
پروژه به مرحلهای رسیده بود که...
«داستان ادامه دارد...»
به نظر شما بازیابی خاطرات مشترک چقدر میتواند در بازسازی یک رابطه موثر باشد؟
و آیا ممکن است در این مسیر، چیزی از اصالت احساسات اولیه از دست برود؟
نظرات شما درباره این مسیر پرابهام را بخوانیم... ✨
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_سوم_قسمت_دوم
برای خواندن قسمت اول داستان👇
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
فهرست داستان آغازی ابدی
مطلبی دیگر از این انتشارات
PlanetR3_Episode 03