داستان دوست من خودم (قسمت چهارم)

هر صبح که از خواب بیدار می‌شد، پیش از بازکردن چشمانش، شمارش معکوس در ذهنش تکرار می‌شد: امروز چندم است؟ چند روز مانده؟ تقویم کوچک کنار تخت، با خط‌قرمزی که دور تاریخ دهم آبان کشیده بود، به نظرش مثل صورت حساب روز قیامت می‌آمد.

اگر پیش‌گوییِ زرین درست از آب درنمی‌آمد، نه تنها اعتبارش نزد سیمین برای همیشه نابود می‌شد، بلکه خودش نیز شروع می‌کرد به تردید در تمام وجودش. شاید این بازگشت به گذشته، یک هذیان طولانیِ پس از ضربهٔ مغزی بود. شاید همهٔ رنج‌های زندگی اول و این امید دیوانه‌وار برای تغییر، تنها ساختهٔ ذهنِ آسیب‌دیده‌اش بود.

این فکر، از هر واقعیت تلخی وحشتناک‌تر بود.


صبح در مدرسه:

جو کلاس، پیش از ورود معلم، همیشه شبیه به کندوی عسلی بود که زنبورهای جوانش بی‌قرارند. آن روز نیز از این قاعده مستثنی نبود. سحر و سیمین که وارد کلاس شدند، صحنه‌ی آشوب‌زده‌ای دیدند. شبنم روی میز نیمکت ضرب گرفته بود، ریتمی تند و شاد که با تکان‌های موهایش هماهنگ می‌شد. سپیده کنار او ایستاده بود و با صدایی زیر و شیرین، ترانه‌ی «لب کارون» آغاسی را می‌خواند، اما نه با شعر اصلی، با شعری مسخره و بی‌ربط که خودش جور کرده بود: «لب کارون، دختر بارون، سیل اومده افسانه رو برده بارون...» و همین باعث قهقهه‌های بلند می‌شد. جلوِ تخته‌سیاه، افسانه با اغراق تمام و در نقش فرو رفته هم در حال قر دادن‌های تند و ریز بود هم در حال غرق شدن. بقیه‌ی بچه‌ها هم دو انگشتی بر میزها می‌زدند و گروه نوازی کاذبشان کلاس را پر از هیاهو کرده بود.

زنگ، فیزیک بود. آقای بیدی، معلم چاق و کچل و بداخلاقی که خطکش بلند چوبی اش همیشه مانند عصای پادشاهی در دستش بود، هنوز به مدرسه نرسیده بود. شایعه بود که ماشینش پنچر شده. بچه‌ها خیال کرده بودند این زنگ را رها شده‌اند و بزمی خودجوش برپا کرده بودند.

سحر و سیمین هم با خنده سر جایشان نشستند و برای دقایقی، سحر اجازه داد خودش را در این شادی ساده و بی‌غبار غرق کند. نفس می‌کشید در هوایی که بوی نوجوانی و بی‌خبری می‌داد.

ناگهان در با هیبت تمام باز شد.

سکوت، آنی و مرگبار، بر کلاس حکم‌فرما شد. آقای بیدی، با صورت برافروخته و رگ‌های گردن برآمده، وارد شد. نگاه خشمگینش اول به افسانه افتاد، بعد به شبنم و سپیده. خطکش بلندش بر روی میزِ اول کوبیده شد: «تو! تو! و تو! گوشه‌ی کلاس، بغل سطل آشغال! بایستید تا آخر ساعت»

سه دختر شانس‌آورده، که به بیرون فرستاده نشدند. با چهره‌هایی سفید شده، به گوشه‌ی اشاره شده برای تنبیه رفتند. آقای بیدی سپس رو به بقیه کلاس کرد، چشمان ریزش از پشت عینک ضخیم می‌درخشید: «حواستون را جمع کنید! سال آخر هستید. اگر همین جوری ادامه بدید و کلاس من را کاباره کنید، به همگیتون صفر میدم. با هیچ‌کس هم شوخی ندارم. پدر و مادرتون هم بیان فایده ندارد. بیدی هم نیستم که با این بادها بلرزم!»

هوای کلاس از ترس و خنده‌ای فروخورده سنگین شده بود. در همان سکوت تحقیرآمیز، ناگهان صدایی تغییر داده و سریع از پشت کلاس بلند شد، طوری که جهت آن مشخص نبود: «آقا، شمارو با این هیکل، گردباد هم نمی‌تونه تکون بده، چه برسه به باد!»

کلاس از خنده‌ی بچه‌ها منفجر شد. حتی سه دختر گوشه‌ی کلاس هم به خود می‌پیچیدن تا قهقهه سر ندهند. آقای بیدی از خشم به خود می‌پیچید و فریاد می‌کشید: «کیه؟! چه کسی گفت؟ بیا بیرون!»

در میان این هرج و مرج، نگاه سحر به طور ناخودآگاه به لیلا، دختر آرامی که ردیف جلو نشسته بود، افتاد. و در یک آن، مثل برقی که از اعماق حافظه بزند، خاطره‌ای دور و محو روشن شد. امروز رو به یاد آورد... امروز لیلا در راه خانه با یک موتورسیکلت تصادف می‌کرد و دست چپش می‌شکست.

سینه‌اش تیر کشید. بی‌اختیار، پیش از آنکه فکر کند، شانه لیلا رو لمس کرد و به لیلا که داشت کیفش را برای زنگ بعد آماده می‌کرد، آرام گفت: «لیلا... امروز مراقب خودت باش. قشنگ حواست رو جمع کن. موتورسیکلت... دیشب خواب دیدم تصادف کردی.»

لیلا با تعجب و کمی ترس نگاهش کرد، اما فقط سر تکان داد و لبخندی زد. احتمالاً فکر کرد شوخی است.

سیمین که کنارش نشسته بود و این مبادله‌ی کوتاه را دیده بود، به آرامی خم شد و در گوش سحر پچپچ کرد: «این هم مدل خوابِ زرین؟»

سحر به او نگاه کرد. در چشمان سیمین حالا چیزی جز کنجکاوی بود؛ ترس اولیه جای خود را به حیرتی مشتاقانه داده بود. سحر لبخندی کوچک زد و جواب داد: «حالا ببین. من که هشدار هم به لیلا دادم. اگر فردا با دست گچ گرفته اومد مدرسه، منو باور می‌کنی؟»

سیمین ابرو بالا انداخت، بازیگرانه. «اگر راست می‌گی... کدوم دستش؟»

سحر بدون ذره‌ای تردید، با قاطعیتی که از ژرفای یقین می‌آمد، پاسخ داد: «دست چپ.»

و فردای آن روز، هنگامی که لیلا با صورت رنگ‌پریده و دست چپی که تا آرنج در گچ سفید پنهان بود وارد کلاس شد، نگاه سیمین و سحر در فضای پر از سؤال کلاس گره خورد. نگاه سیمین پر بود از حیرتی عمیق، احترامی همراه با ترس، و باوری که حالا ریشه می‌دواند. و نگاه سحر، در پشت ماسک بی‌تفاوتی، پر بود از سنگینی بار مسئولیتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. او حالا نه یکبار، که دو بار حقیقت آینده را رو کرده بود. و این به معنای آن بود که زمان، برای تغییر سرنوشت، بی‌رحمانه در گذر است.


روزهای گذشت. در این فاصله، سیمین با او رفتاری دوگانه داشت. گاهی با کنجکاوی و حیرت به او نگاه می‌کرد، مثل موجودی از سیاره‌ای دیگر. گاهی، مخصوصاً بعد از ماجرای دست گچ‌گرفتهٔ لیلا، با احتیاط و نوعی ترسِ محترمانه با او برخورد می‌کرد. اما هنوز در مورد بزرگ‌ترین پیش‌گویی – عطا – سکوت اختیار کرده بود. انگار منتظر بود تا محکم‌ترین سند ممکن را ببیند: تولد نوزاد.

دهم آبان فرارسید.

صبح آن روز، سحر نتوانست حتی جرعه‌ای چای پایین بدهد. دستانش مدام میلرزید. تمام طول روز مثل مار زخمی در اتاقش قدم زد، بی‌وقفه از پشت پنجره به خانهٔ روبه‌رو خیره شد. هیچ حرکت غیرعادی‌ای دیده نمی‌شد. آرامشی مرگبار بر خانهٔ پدریِ گذشته‌اش حاکم بود.

عصر شد. سایه‌ها درازتر شدند. و سپس، اولین نشانه پدیدار شد. یک پیکان آبی که با سرعت از اول کوچه پیچید و دقیقاً جلوی در خانهٔ حاج غفور توقف کرد. مردی از آن بیرون پرید و در را زد. چند دقیقه بعد، سحر شاهد بود که شهین خانم با چادری که شلوار زیرش پیداست، با عجله از خانه خارج شد و سوار ماشین شد. ماشین با سرعت دور شد.

علائم زایمان. قلب سحر چنان کوبید که گویی می‌خواست از قفسهٔ سینه بیرون بزند.

ساعات بعد، سکوت و انتظاری مرگبار بر فضای خانهٔ خسروی و ذهن سحر حاکم بود. او حتی جرات نکرد برای شام پایین برود. به بهانهٔ سردرد شدید در اتاق ماند و گوشش را به هر صدایی از کوچه تیز کرد.

در تاریکی شب، حدود ساعت نه، صدای ماشین دوباره شنیده شد. سحر مثل فنر از جا پرید و به سمت پنجره دوید. پیکان آبی بازگشته بود. حاج غفور و شهین خانم پیاده شدند. نور چراغ حیاط روی صورت پدرش افتاده بود. چهره‌اش خسته بود، اما در عمق چشمانش، نشاط و آرامشی عمیق موج می‌زد. او چیزی به همسرش گفت و شهین خانم دستش را به سینه گذاشت و سرش را به علامت شکر تکان داد.

سحر نفسش در سینه حبس شد. پیشانی‌اش را به شیشهٔ سرد پنجره چسباند. اشک‌های گرمی که مدتها در پشت چشم‌هایش زندانی بودند، سرازیر شدند. این بار نه از اندوه، که از یک یقینِ هراس‌انگیز. او واقعاً اینجا بود. آینده را می‌دانست.

در همان لحظه، صدای زنگ تلفن از پایین‌پله‌ها بلند شد. سحر گوش کرد. صدای سیما خانم را شنید که گفت: «آهان! مبارکه مبارکه! خدا حفظشون کنه... دختره؟ آه چه خوب! سلامت باشه... آزاده؟ چه اسم قشنگی! پس از قبل زرین اسم رو انتخاب کرده بوده... به سلامتی، سالم باشن هر دوشون انشااله... آره مرخص شد بیاد پیش شما بهتر»

سحر دیگه گوش نداد خودش را روی تخت انداخت. تمام بدنش می‌لرزید. حالا دیگر تردیدی نبود. حقیقت، مانند تیغی برنده و دو لبه، کاملاً در دستش بود.


فردای آن روز، در مدرسه، سیمین تمام مدت از او دوری می‌کرد. حتی نگاهی به او نینداخت. سحر تمام روز را با دل‌شوره‌ای فلج‌کننده گذراند. آیا ترسیده بود؟ آیا حالا که پیش‌گویی به حقیقت پیوسته بود، سیمین او را یک جادوگر یا موجودی خطرناک می‌دید؟

بعدازظهر، وقتی به خانه بازگشت، سیمین را در کنار در خانهٔ خودشان دید. تنها ایستاده بود، کیف مدرسه‌اش را محکم در دست گرفته بود. چهره‌اش رنگ پریده و جدی بود.

سحر ایستاد. «سیمین... چطوری؟ مبارکه دایی شدی.»

سیمین این تبریک مسخره را نادیده گرفت. قدم به قدم نزدیک شد. نگاهش در چشمان سحر فرورفت، گویی می‌خواست تا اعماق روحش را وارسی کند.

سیمین آروم گفت، «زرین یه دختر به دنیا آورد. اسمش رو آزاده گذاشتن. دقیقا همونطور که گفتی»

سحر چیزی نگفت. فقط محکم به او نگاه کرد.

سیمین نفس بلندی کشید، انگار می‌خواست سنگی را از روی سینه‌اش بردارد. «چطور ممکنه؟ تو... تو چطور می‌دونستی؟ تو واقعاً خواب می‌بینی؟»

سحر آرام پاسخ داد: «بهت گفتم. خواب‌هایی می‌بینم که راست از آب درمیان.»

«این خواب نیست! این... این یه چیز دیگه‌ست!» سیمین صدایش را پایین آورد اما حرفش از هیجان می‌لرزید. «من تا دیشب فکر می‌کردم شانسی گفتى یا قاطى کردى. اما حالا... حالا همه‌چی دقیق بود. روز، دختر بودن، اسم...»

سیمین یک قدم دیگر جلو آمد. چشمانش پر از سؤال و ترسی عمیق بود. «اون مرد... اون عطا. راست می‌گى؟ واقعاً میاد؟ واقعاً منو... بدبخت می‌کنه؟» این بار، «بدبخت می‌کنه» را نه با تردید، که با وحشتی واقعی پرسید.

سحر احساس کرد گلویش بسته شده. اشک در چشمانش حلقه زد، اما آن را پس زد. با جدیتی سرد و سنگین، جوری که انگار هر کلمه را با خون خود می‌نویسد، گفت: «بله سیمین. راست می‌گم. اون مرد، جهنم رو برات میاره. جهنمی که من توش سوختم و حالا برگشتم تا تو توش نیفتی. سیلی می‌زنه، تحقیر می‌کنه، بچه‌هات رو هم ناقص به دنیا میاری به خاطر خشونتش، و بعدم تو رو با بچه‌هات تنها می‌ذاره و میره زن دیگه می‌گیره.»

سیمین لرزید. رنگ از صورتش پرید. این‌بار جزئیات بود که ترس را به یقین تبدیل کرد. «چرا؟ چرا من؟ و تو... تو اصلاً کی هستی؟ این همه چیز رو از کجا می‌دونی؟»

سحر نگاهی به اطراف انداخت. کسی نبود. نفس عمیقی کشید و به آرامی گفت: «فکر کن از خواب‌ها یا نه فکر کن یه نفر از آینده اومده. یه آیندهٔ بد. اومده تا جلوی اتفاقای بد رو بگیره. من همونم. و تنها درسی که از همون آینده یاد گرفتم اینه: بعضی انتخاب‌ها، آخرش فقط یه عالمه درد و پشیمونی میاره. عطا همون انتخابِ اشتباهه. قول بده، وقتی اومد — و مطمئن باش میاد — به حرفای قشنگش گوش ندی و نذار خامت کنه. قول بده.»

سیمین لحظه‌ای طولانی سکوت کرد. باد پاییزی برگ خشکی را میان آن دو چرخاند.

سحر گفت:«به چی فکر میکنی؟! به خدا دیگه نمیدونم چطوری بهت ثابت کنم. انتخاب عطا مثل شیرجه تو استخر بدون آبه. قسم می‌خورم سیمین. قول بده قبولش نمی‌کنی.»

سیمین سرانجام، با صدایی آرام، شمرده و محکم — صدایی که سحر در تمام سال‌های زندگی اولش هرگز از خودش نشنیده بود — گفت: «باشه. باور کردم. و قول می‌دم.»

سپس، نگاهش که پر از ترس بود، کمی نرم شد و پرسشی دیگر کرد: «حالا... حالا که من باور کردم، بهم بگو چیکار کنم. واقعاً چیکار کنم که از شر این سرنوشت دربیام؟»

و این‌طور بود که سیمین جوان، نه تنها چشم‌بسته تسلیم نشد، بلکه اولین قدم آگاهانه خود را به سوی سرنوشتی دیگر برداشت: قدمِ پرسیدن، قدمِ جنگیدن. و سحر، در حالی که سنگینی پاسخگویی به این اعتماد، تنش را خرد می‌کرد، می‌دانست که نبرد واقعی حالا آغاز شده است.

ادامه دارد...