پیمان آینه|فصل۱|قسمت۳

ترسیدن ایرادی نداره... اما تسلیم شدن چرا!
ترسیدن ایرادی نداره... اما تسلیم شدن چرا!

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند


آینه‌ی رازدار:

تاریکی زودرس عصر، خیابان را در مه‌ای از سایه‌های بلند و بی‌شکل فرو برده بود. نور کهربایی چراغ‌ها از روی آسفالت خیس می‌لغزید و گاهی، برق‌های درخشان و کشداری از رد پای عابران به جا می‌گذاشت.

لیای خسته، چشمانش را به آن خطوط نورانی دوخته بود و بی‌اختیار، مسیرش را دنبال می‌کرد؛ گویی این نشانه‌های درخشان، تنها راهنماهای قابل اعتماد در جهانی بودند که ناگهان مبهم و رازآلود شده بود.

هر قدم که او را از آن تاریکی دورتر می‌کرد، باری از اتفاقات روز، سنگ‌سنگ بر شانه‌های کوچکش فرومی‌نشست. سردی نمناک دیوار بایگانی، گویی هنوز به پشتش چسبیده بود.

زانوی راستش با هر فرود آمدن بر زمین، دردِ کوبنده‌ی برخورد با فلز کمد را دوباره زنده می‌کرد. و پژواک خنده‌های تمسخرآمیز مکس و کلویی، چون سنگریزه‌هایی تیز در گلویش گیر کرده و با هر قورت دادن بی‌ثمر، فقط خشمِ گره‌خورده‌ی درونش را تیزتر می‌کرد.

با وجود خستگی که استخوان‌هایش را سنگ می‌کرد و دردی که با هر قدم تیز می‌شد، گرمای غریبی در قفسه‌ی سینه‌اش شروع به چرخیدن کرد—حلقه‌ی نرم و گسترش‌یابنده‌ای که خستگی را به حاشیه می‌راند.

باران شبانه که همیشه نوای حزن‌انگیز تنهایی‌اش بود، اکنون قطراتش روی پوست صورتش نه مانند اشک، که مانند دستان خنکی می‌نشست که خاکِ ترس و کهنگی را از وجودش می‌شست. او خودش را نجات داده بود.

سینه‌اش برای نفس بعدی فراخ‌تر شد و شانه‌هایش، که تا دقایقی پیش خمیده بودند، ناخودآگاه کمی صاف‌تر شد. برای اولین بار، واژه‌ها نه از ذهن، که از عمق وجود فشرده و رهاشده‌اش به بیرون جهیدند: «من... تونستم.»

وقتی در خانه پشتش بسته شد، نفسی کشید که انگار از اعماق شکمش آغاز شد و تا انتهای ریه‌هایش پایین رفت—نفسی که بندهای کشیده‌شده در قفسه‌ی سینه‌اش را یکی یکی شل کرد.

از گذر‌ سریع و بی‌توجه از کنار درهای بسته‌ی آشپزخانه و پذیرایی، مستقیم به سوی پناهگاهش رفت. دست‌های لرزانش روی دستگیره‌ی در اتاقش قفل شد. لحظه‌ای درنگ کرد، گویی مطمئن می‌شد که واقعاً به آنجا رسیده، سپس در را با صدای «تَق» محکمی پشت سرش بست.

کوله‌پشتی‌اش را از روی شانه رها کرد و اجازه داد با صدای مات و سنگینی در گوشه‌ای فرود بیاید. خودش را روی تخت رها کرد—بدنی که دیگر زیر بار وزنش تاب نمی‌آورد. تشک زیر بدنش فرورفت و او خود را در این گودی نرم و آشنا، محبوس کرد.

سکوت اتاق، برخلاف سکوت سنگین اتاق بایگانی، نرم و گهواره‌وار دورش را فراگرفته بود. تاریکی شب نه ترسناک، که پتویی نرم از جنس مخمل بود. نور ماه از لابه‌لای پرده‌های نازک به درون می‌خزید و ردی نقره‌گون بر لبه‌ی میز، قاب عکس و سرانجام، بر حاشیه‌ی آینه می‌کشید.

سایه‌ی درختان پشت پنجره بر کف اتاق چنین آرام می‌رقصید که نفسش را به‌آرامی با آن هماهنگ می‌کرد. در این لحظه، تمام جهان به همین چهار دیوار و صدای آرام نفس خودش فروکاسته بود.

نگاهش ناگزیر به میز آرایش و آینه‌اش لغزید؛ آن آینه‌ی قدیمی با قاب چوبی سفیدرنگش. برای لیا، آن سطح شیشه‌ای هرگز بازتاب‌دهنده‌ی تصویر نبود؛ بلکه شنونده‌ای بود که تمام اشک‌های خاموش، تمام لبخندهای ساختگی و تمام آرزوهای درگوشیِ سال‌های نوجوانی را در سکوت خود جای داده بود.

از آن روز در شش‌سالگی که اشک‌هایش را پس از یک دعوای بچگانه روی سطح خنک آینه پاک کرد و غرغرکنان ماجرا را برایش تعریف کرد، این عادت شکل گرفت. سال‌ها بود که پیشانی‌اش را به شیشه می‌چسباند و نجوا می‌کرد—رؤیاهای دست‌نیافتنی، ترس‌های تاریک پستوی خانه، و نگرانی‌هایی که حتی دوستانش را لایق شنیدنشان نمی‌دانست.

هیچ بازخوردی در کار نبود، فقط سکوتِ صبوری که هر حرفی را می‌بلعید و هیچ‌کدام را پس نمی‌زد. و همین کافی بود. حضور همیشگی آن قاب چوبی، نوعی آرامش بی‌شرط به او می‌داد؛ گویی هر چه پشت آن شیشه اتفاق می‌افتد، برای همیشه در دنیایی امن محفوظ می‌ماند و هرگز علیه خودش بازنخواهد گشت.

با بدنی که هنوز از خستگی می‌لرزید، از تخت بلند شد و به سوی آینه رفت. گام‌هایش کوتاه و سنگین بود. درست روبروی آینه ایستاد، طوری که نفسش روی شیشه مه گرفت.

در آن مه لحظه‌ای، تصویر رنگ‌پریده‌اش شناور شد: حلقه‌های تیره زیر چشمانش که مثل دو سایه بود، ولی در عمق همان سایه‌ها—در مردمک‌هایش—نور تند و تیزی می‌درخشید، شبیه جرقه‌ای که از برخورد دو سنگ در تاریکی زده باشد.

برای لحظه‌ای، سکوت شد. آنچه در چشمانش بود، نه یک تصویر بلکه یک نقشه بود. نقشه‌ای از آن روز: از ترس اولیه که مردمک‌هایش را گشاد کرد، از خشمِ فروخورده که خطی سفت در کنار دهانش کشید، و از آن جرقه‌ی پیروزی تازه که حالا، مانند ستاره‌ای تنها، در تاریکی چشمانش می‌سوخت. او داستانش را نه خواند، که در بافت پوست، در گشادی نگاه و در خط لب‌هایش حس کرد.

دستش را آرام به سمت آینه بلند کرد. سرانگشتانش—که هنوز کمی از خاک بایگانی و فشار چنگ زدن به فلز زمخت بود—به آرامی روی سطح سرد شیشه لغزاند، نه روی تصویر، بلکه روی خطوط صورت خودش در آنسوی شیشه.

نفسش پیش از حرف زدن، در سینه حبس شد. سپس، کلمات نه زمزمه، که با وزنی آهنین و واضح از میان لب‌های کمی خشکش بیرون آمدند، گویی هر کدام را پیش از گفتن روی زبانش وزن کرده باشد:

«امروز یاد گرفتم...» یک دم عمیق، چشمانش را برای لحظه‌ای بست و سرانگشتش روی تصویر چشمان آینه ماند، «...ترسیدن ایرادی نداره...» دستش از روی شیشه پایین آمد و به مشتی سفت تبدیل شد، «...اما تسلیم شدن، چرا.»


همان‌طور که آخرین واژه («چرا») در هوای اتاق می‌چرخید، آینه نفسش را حبس کرد. سطح شیشه، دقیقاً از مرکزی که سرانگشتش لحظه‌ای پیش بر آن قرار داشت، شروع به لرزیدن کرد—لرزشی ریز و سریع، مانند سطح آبی که سنگی به آن خورده باشد.

این لرزه به سرعت به تمام قاب گسترش یافت. تصویر رنگ‌پریده‌ی لیا در آن لرزش ذوب شد، ابتدا چهره، سپس شانه‌ها، و در نهایت تمام پیکر او، مانند نقشی که نه در مه، که در حرارت نامرئی بالای شعله، موج‌دار و کم‌رنگ می‌شود و به خاکستری یکدستی تبدیل می‌گردد.

لیا پلک زد—بار اول، سریع. بار دوم، آهسته. اما تصویر بازنگشت. چشمانش را مالید و محکم بست. سردی ناگهانی از سطح آینه به سویش موج زد و موهای پشت گردنش سیخ شد. ذهن خسته‌اش فریاد زد: «توهمه... فقط از شدت خستگی دارم اینو می‌بینم.» ولی قلبش، که ناگهان تند و کوبنده می‌تپید، حکایت دیگری داشت.

چشمانش را باز کرد.

ولی آنچه دید، خودش نبود.

درون قاب آینه، دنیایی دیگر نفس می‌کشید. اتاقی روشن و مرتب، با دیوارهایی به رنگی که هرگز در خانه‌شان نبود. و در مرکز آن قاب، پسر جوانی ایستاده بود—سن و سالی کمی بزرگتر از خودش، اما با چهره‌ای آکنده از اضطرابی که در هر خط از آن موج می‌زد.

پسرک، مانند حیوانی در قفس، گام‌های کوتاه و بی‌ثابت برمی‌داشت. از دیواری به دیوار دیگر می‌رفت، می‌چرخید، و دوباره همان مسیر را طی می‌کرد. چشمانش—که گشاد و جستجوگر بود—پیوسته به اطراف می‌چرخید؛ گویی به دنبال چیزی نامرئی یا انتظار وقوع حادثه‌ای می‌گشت.

سکوت سنگینی از آینه بیرون می‌ریخت، اما در آن حرکت‌های سرگردان، فریاد خاموشی نهفته بود. لیا نفس‌ش در سینه حبس شد. دستش که هنوز در هوا و نزدیک به آینه مانده بود، بی‌اراده لرزید. این توهم نبود. این... پنجره بود.

دستان پسرک—لاغر و رگه‌دار از فشار مشت کردن‌های پی‌درپی—پیوسته می‌لرزیدند. لرزشی ریز و نامتناسب، مانند برگ در بادی ملایم که هرگز آرام نمی‌گرفت. هر چند ثانیه، انگشتان لرزانش به سمت پیشانی می‌خزیدند و دسته‌ای از موهای بور به‌هم‌ریخته را با حرکتی تند و بیتاب از جلوی چشمانش کنار می‌زدند، گویی می‌خواست مانعی نامرئی را از میدان دیدش پاک کند.

چشمانش پیوسته در اتاق می‌گشت، اما نگاهش روی هیچ‌چیز نمی‌ایستاد، جایی فرود نمی‌آمد. این سیر سرگردان نگاه، نه کنجکاوی داشت، نه هدف. تنها چیزی که لیا در آن می‌خواند، حیرتی عمیق و سردرگمی مطلق بود—انگار ذهنش در اتاقی تهی از نشانه، به دنبال در خروجی می‌گشت که وجود نداشت.

گاه‌وبی‌گاه، چرخش سرگردان نگاه پسرک متوقف می‌شد و مستقیماً به درون آینه می‌دوخت. در آن لحظات، چشمانش گشاد می‌شد و ترسی برهنه—ترسی از چیزی نادیده و نامعلوم—در عمق آن رسوب می‌کرد. اما هر بار، پس از چند ثانیه، سرش را به علامت انکار تکان می‌داد و با گامی بی‌قرار از آینه فاصله می‌گرفت.

لیا چنان نفسش در سینه حبس شده بود که ریه‌هایش سوزش گرفت. پاهایش بی‌اراده یک قدم به عقب لغزید، سردی که از آینه می‌آمد حالا در تمام وجودش نفوذ کرده بود. این یک خیال یا بازتاب نور نبود. این یک نفس دیگر بود که پشت آن شیشه، در جهانی موازی، بالا و پایین می‌رفت—و او، شاهد آن شده بود.

بار دیگر، پسرک به سمت آینه برگشت، این بار گام‌هایش سنگین‌تر بود، اما اضطراب همچون مه‌ی غلیظی دورش را گرفته بود. با چهره‌ای درهم‌کشیده و ابروهایی که بر پیشانی‌اش چین خورده بود، مستقیماً به درون آینه خیره شد—نگاهش بی‌درنگ چنگ انداخت و در چشمان لیا قفل شد.

و در آن لحظه، همه چیز خاموش شد.

صدای تیک‌تاک ساعت از گوش‌های لیا محو شد. نبضِ تندش در گردن، ناگهان به ضربه‌هایی سنگین و شمارش‌پذیر تبدیل گشت. حتی سردی که از آینه می‌آمد، در پوستش یخ زد و بی‌حرکت ماند.

هیچ جهانی به هم نرسیده بود—بلکه مرز شیشه‌ای بین آن دو، نازک‌تر از یک پوسته‌ی تخم‌مرغ شده بود. و گویی هر دو، از دو سوی این مرز شکننده، نفس‌های حبس‌شده‌ی یکدیگر را احساس می‌کردند.

چشمان پسر بازتر شد، مردمک‌هایش گشاد شد و ابروهای گره‌خورده کمی بالا رفتند—حیرتی ناباورانه که تمام چهره‌اش را فرا گرفت. با دهانی نیمه‌باز و نفسی که در سینه حبس شده بود، یک قدم آهسته و محتاطانه به جلو برداشت. انگشت سبابه‌اش را آرام، با لرزشی نامحسوس، به سوی سطح آینه دراز کرد.

لیا قلبش چنان تند می‌زد که انگار در گوش‌هایش می‌کوبید. دهانش خشک شده بود. از این نگاه مستقیم و ناگهانی تمام بدنش یخ زد، اما پایین تنه‌اش از غریزه فرمان برد: یک قدم دیگر به عقب پرید—حرکتی سریع و ناهماهنگ که تقریباً تعادلش را بر هم زد.

انگار آن حرکت ناگهانی و وحشت‌زده‌ی او، مانند ضربه‌ای نامرئی، پسرک را به عقب راند. دستش را یک‌باره، چون از آتش، پس کشید و به سینه‌اش چسباند.

لیا دستش مثل پنجه‌ای یخ‌زده به دهانش چسبید، کف دست سردش تمامی صدایی را که می‌خواست از گلوی منقبضش بیرون بزند، در خود خفه کرد. قلبش چنان کوبنده و بی‌رحمانه می‌تپید که گویی می‌خواست قفس سینه‌اش را بشکافد و خود را به آن سوی آینه برساند.

پسرک آهسته، این بار با تردیدی محتاطانه، دوباره به آینه نزدیک شد. چهره‌اش انبوهی از پرسش‌های بی‌پاسخ و حیرتی عمیق بود—چشمانی جستجوگر که گویی سعی داشت خطوط صورت لیا را یکی یکی بخواند.

لیا چشم از لب‌های پسرک برنداشت؛ آنها را دنبال می‌کرد که چگونه از هم جدا می‌شدند و دوباره به هم می‌رسیدند، بی‌آنکه صدایی از آن سوی شیشه به گوش برسد. اما پیش از آنکه بتواند حتی یک واژه را از آن شکل‌های بی‌صدا رمزگشایی کند، تصویر ناگهان شروع به سوسو زدن کرد—لرزشی نورانی و نامنظم، مانند تلویزیونی که آنتنش را از دست داده باشد.

صورت پسر، لرزان و تار، در میان موجی از نویزهای سیاه و سفید محو شد—گویی سیگنال یک ارتباط ناپایدار، یک‌باره قطع شده باشد. و در یک آن، پیش از آنکه پلک بزند، جای خود را به چهره‌ی خودش—رنگ‌پریده، با چشمانی گشاد از وحشت و دهانی نیمه‌باز که فریادی خاموش در گلو داشت—داد.

او تنها در اتاقش ایستاده بود، در سکوت سنگینی که انگار تمام اسباب اتاق هم در بهت فرورفته باشند. تنها چیزی که این سکوت را می‌شکست، صدای تپش قلبش بود—ضربه‌هایی شمرده و بلند که در گلو و شقیقه‌هایش می‌کوبید.

زانوانش ناگهان سست شد، گویی تمام استخوان‌بندی بدنش را یک‌باره بیرون کشیدند. او خود را روی لبه‌ی تخت رها کرد، قبل از آنکه زمین بخورد.

«این... چی بود دیگه؟» صدایی که از گلوی خشکش بیرون خزید، بیشتر شبیه خراش بود تا کلام.

ذهنش سرسختانه می‌چرخید و هر تصویری را پس می‌زد. نه. محال بود. حتماً توهمی بود، زاده‌ی تاریکی اتاق بایگانی، بوی نم، و فشار آن روزی که هنوز تمام نشده بود. باید همین باشد.

اما در ژرفای وجودش، آنسوی لایه‌های یخ‌زده‌ی ترس و دیوارهای فوری انکار، چیزی نرم و متهور شروع به جوانه زدن کرد. نگاهِ حیرت‌زده‌ی پسرک—آن گشادگی چشمان، آن ابروهای بالا رفته—جلوی چشمش بود، به وضوح یک عکس.

او چیزی واقعی را دیده بود، شکلی از زندگی را در آنسوی شیشه. اما حالا پرسشی تیزتر از ترس، در ذهنش می‌چرخید: آیا آینه، حقیقت نابی از جهانی دیگر را نشان می‌داد، یا خودش فریبکاری ماهر بود که نقش‌هایی زنده بر شیشه می‌کشید؟

این، تنها برخورد نخست بود—نخستین ترک بر سطح شیشه‌ای جهان عادی و قابل پیش‌بینی‌اش. لیا هنوز نمی‌دانست که از پشت همین ترک باریک، نوری از جهانی موازی به درون خواهد چکید و تمام سایه‌های آشنا و قالب‌های زندگی‌اش را در هم خواهد ریخت. آن چهره‌ی غریبه، کلیدی بود که او، بی‌آنکه بداند، همین الان در قفل سرنوشت خود چرخانده بود.

از فردا، هر بار که از کنار آینه می‌گذرد، گردنش خودبه‌خود می‌چرخد و نگاهش بر سطح شیشه قفل می‌شود—حرکتی غریزی، همانند سوزن قطب‌نمایی که بی‌اراده به سمت شمال می‌ایستد.

هیچ انتخابی در کار نیست. مقاومت در برابر کشش گریزناپذیر آن راز ناممکن است؛ همانند کاشفی که یک بار طلای ناب را زیر انگشتانش حس کرده و اکنون بوی آن برای همیشه در ذهنش حک شده—بی‌تابانه منتظر نشانه‌ی بعدی، تا سرانجام نقشه‌ی گنج را کامل در مشت بگیرد.

داستان ادامه دارد...