من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۳

فصل اول: کشف راز
آینهی رازدار:
لیا راه خانه را در تاریکی زودرسِ عصر با گامهایی لرزان و سنگین طی میکرد. نور کهربایی چراغهای خیابان، بر روی آسفالت خیس میدرخشید و مسیر را برای عابران روشن میکرد.
هر قدم که او را از تاریکی دورتر و به سوی روشنایی و هوای تازه میکشید، باری دیگر از اتفاقات آن روز را بر شانههای کوچکش میگذاشت: ترس از اتاق بایگانی، درد زانویی که به کمد فلزی کوبیده بود و خشم ناشی از تمسخرهای مکس و کلویی.
با وجود تمام این خستگی و درد، حسی نوپا از قدرت و پیروزی در سینهاش جوانه میزد. باران شبانه که زمانی نماد تنهایی سیاتل بود، حالا صورتش را میشست و وجودش را تازه میکرد. او توانسته بود راه فرار را پیدا کند و خودش را نجات دهد. برای اولین بار، در دلش زمزمه کرد: «من... تونستم.»
وقتی به خانه رسید، نفس عمیقی از سر آسودگی کشید. بدون آنکه به آشپزخانه یا پذیرایی سرک بکشد، مستقیم به پناهگاهش رفت: اتاقش. در را پشت سرش بست، کولهپشتیاش را به گوشهای پرت کرد و روی تختش فرو نشست.
اتاق در سکوت و تاریکیِ شب غرق شده بود. نور ملایم و نقرهفام ماه از پنجره به داخل میتابید و سایهای آرامشبخش بر کف اتاق میانداخت. در این لحظه، او به هیچ چیز دیگری جز سکوت و تنهاییاش نیاز نداشت. چشمش به میز آرایش کوچک و آینهاش افتاد؛ آینهای که برایش هرگز یک قاب شیشهای نبود، بلکله رفیقی رازدار بود.
لیا از کودکی عادت داشت با آینهاش درد دل کند، رؤیاها، ترسها و نگرانیهایش را با او در میان بگذارد—بیآنکه نگران قضاوت باشد. آینه هیچوقت پاسخی نمیداد، اما همیشه با سکوتی دقیق و همراه، گوش میداد و حضورش آرامشبخش بود.
از جا برخاست و به سمت آینه رفت. در مقابلش ایستاد. چهرهی رنگپریدهاش را دید که با وجود خستگی، برق عجیبی در چشمانش داشت. برای لحظهای، تمام اتفاقات آن روز در انعکاس تصویرش جمع شد و آن را در چشمان خود خواند.
دستش را به سمت آینه برد و با سرانگشت روی تصویر خود کشید. زیر لب زمزمه کرد: «امروز یاد گرفتم... ترسیدن ایرادی نداره... اما تسلیم شدن، چرا.»
درست در لحظهای که آن کلمات از دهانش بیرون میآمد، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. تصویرش در آینه به لرزه افتاد و کمکم محو شد؛ همچون نقشی که در مه، کمکم تار شود. لیا پلک زد و برای لحظهای گمان کرد از خستگی توهم زده است.
اما وقتی بار دیگر چشم گشود، به جای چهرهی خود، صحنهای کاملاً بیگانه دید: پسر جوانی در اتاقی ناآشنا. با گامهایی بیقرار قدم میزد، سراسیمه به اطراف مینگریست.
دستانش میلرزید و موهای بور و ژولهاش را با حرکتی عصبی پس میزد. حالتی سردرگم داشت، انگار به دنبال چیزی میگشت که خودش هم از آن بیخبر بود.
گاهوبیگاه، نگاهش را به آینه میدوخت؛ چشمانی گشوده از وحشت، که گویی مستقیماً به درون آینه خیره شده بود. سپس سرش را تکان داد و دوباره از آینه فاصله گرفت. لیا از شدت تعجب و ترس، نفسش را در سینه حبس کرد و یک قدم به عقب برداشت. این، یک انسان واقعی بود... نه توهم.
بار دیگر، پسرک به سمت آینه برگشت، این بار آرامتر، اما هنوز آکنده از اضطراب. با چهرهای درهمکشیده و ابروهایی گرهخورده، مستقیماً به درون آینه خیره شد—دقیقا به چشمان لیا. برای لحظهای، زمان از حرکت ایستاد. گویی دو جهان موازی در آن نقطه به هم رسیده بودند.
چشمان پسر بازتر شد. با دهانی باز یک قدم جلوتر آمد، انگشت سبابهاش را آرام به سوی آینه دراز کرد. لیا از این نگاه مستقیم و ناگهانی به وحشت افتاده و یک قدم دیگر به عقب پرید.
انگار حرکت ناگهانی او، پسرک را به عقب راند؛ دستش را پس کشید. لیا دست بر دهان گذاشت تا فریادش را خفه کند. قلبش چنان کوبنده میتپید که گمان میبرد دندههایش ترک برخواهند داشت.
پسرک دوباره به آینه نزدیک شد، چهرهاش انبوهی از پرسش و حیرت. لیا حرکت لبهایش را دنبال کرد اما پیش از درک هر چیزی، تصویر شروع به سوسو زدن کرد.
صورت پسر، در میان امواجی نامرئی ناپدید شد و در یک آن، جای خود را به چهره رنگپریده و وحشتزدهی خود لیا داد.
او تنها در اتاقش ایستاده بود، در سکوتی که تنها با صدای تپش قلبش شکسته میشد. زانوانش سست شد. «این... چی بود دیگه؟» زیر لب زمزمه کرد. ذهنش سر باز میزد از پذیرش؛ حتماً توهمی بود، زادهی خستگی و فشار آن روز.
اما در ژرفای وجودش، آنسوی ترس و انکار، کنجکاوی نوپایی ریشه میدواند. آن نگاه حیرت زده واقعی بود. او حقیقت را میدید، اما آیا آینه هم حقیقت را نشان میداد یا فریبی در پس شیشه؟
این، برخورد نخست بود، گام اول در راهی تاریک و هزارتو. لیا هنوز نمیدانست که آن چهرهی غریبه، کلید دنیایی است که زندگیاش را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.
از فردا، هر روز—ناخواسته و بیاختیار—به آینه خواهد نگریست. چون نمیتواند در برابر راز نهفته در آن مقاومت کند، مانند کاشفی که طعم اولین نشانهی گنج را چشیده و اکنون تشنهی تمام حقیقت است.
داستان ادامه دارد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان|قسمت۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل پنجم:سکوت پردرد