
این داستان، قصهی «لیا» است؛ نوجوانی پانزده ساله که کنجکاویاش همیشه با سکوت اطرافیان روبرو شده. سالهاست فریادهایش جایی برای شنیده شدن نیافته.
ماجرا از یک شوخی ظالمانه در اتاق بایگانی مدرسه آغاز میشود و او را به کشف رازی میرساند که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد. «پیمان آینه» داستانی است دربارهی گذر از ترس، رهایی از قید گذشته و قدم گذاشتن به سوی آیندهای ناشناخته.
حالا، بیایید داستان را از نخستین لحظهی تنهایی لیا شروع کنیم…
فصل اول: کشف راز
موانعی نجاتبخش:
بوی کهنگی و خاک، مانند پتویی سنگین و نمدار، به صورتش چسبیده بود. لیا نفس عمیقی کشید، اما سرفهای خشک از سینهاش بیرون پرید. نفس کشیدن در این فضای محبوس آسان نبود؛ انگار هوا، پیش از رسیدن به ریههایش، اکسیژن را میدزدید و به جایش گرد و غبار مینشاند.
روی زمین سرد و سیمانی نشسته بود، پشتش به دیوار زبری که پرزهای لباسش را میکشید. زانوهایش چنان میلرزیدند که نتوانسته بود آنها را از هم باز کند؛ مثل یک مشت آهنی آنها را به سینهاش فشرده و چشمهایش را به تاریکی بیانتهای روبرو دوخته بود.
نفسهایش نامنظم بود: یک دم کوتاه، یک بازدم لرزان. صدای تپش قلبش در گوشهایش میکوبید و با هر ضربه، ترس عمیقتری به استخوانهایش مینشست. این بغل کردن زانوها، این تکیهگاه کوچک، تنها چیزی بود که مانع تکهتکه شدنش میشد.
سرمای نمناک و ترکخوردهی دیوار، از پشتش، و سطوح خشن کف بتنی، از زیرش، به درون استخوانهایش نفوذ میکرد. حسی از ترس، همچون وزنهای سربی یا قلابی آهنی، به استخوان جناغش گیر کرده بود و با هر نفس، او را بیشتر به پایین میکشید.
نبضش در گلو میتپید، مزهی ترش اضطراب در دهانش پیچیده بود. لرزش از مچ پاهایش شروع میشد و تا فکش بالا میآمد و دندانهایش را به هم میکوباند. قطرات عرق سرد، یکی پس از دیگری، از پشت گردنش روی ستون فقراتش سر میخوردند و پیشانیاش نیز نمناک و چسبنده شده بود.
چشمهایش بیهدف و بیثمر در حدقه میچرخید. حتی پس از اینهمه زمان، تاریکی متراکم و انبوه مقابلش ذرهای کم نمیشد. گویی نه چشم داشت، که در خلائی سیاه و بیکران معلق بود.
تنها چیزی که این توهم را میشکست، پرتو بیجان و خاکستری رنگی بود که از دریچهای دوردست میچکید؛ خطی کمرنگ و لرزان که بر خاکستر ترسش میافتاد و برای لحظهای، طرحی مبهم از دیوارهای قفس را پیش چشمانش نقش میزد.
گذر زمان به سنگینی نفس کشیدن در آن جا بود؛ هر دم و بازدمی کشدار و بیثمر، گویی خود زمان نیز در چرخهای بیپایان گرفتار آمده بود.
لیای لرزان با تمام عزم از جا بلند شد. دستهایش را کورمال کورمال به سوی تاریکی پیش برد. با لمس هر قفسهی فلزی سرد و زنگزده، مسیرش را در ذهن ترسیم میکرد؛ هر تماس به او میگفت که یک قدم به کجا باید گذاشت.
در همین جستوجوی محتاطانه، گردوغبار کهنه از سطح قفسهها بلند میشد و مانند خاکستر نرمی روی دستهایش مینشست.
ضربان قلبش همچون طبل جنگ در قفسهی سینهاش میکوبید—چنان شدید که برنگشتن آن به حالت عادی را با هر ضربه پیشبینی میکرد. هر تپش، انگار نه تنها دیوارها، که هوای راکد اتاق را نیز میلرزاند.
کوبش آن از فرق سر تا نوک انگشتان پا پیش میتافت و هر صدای خفیفی—مثل برخورد اتفاقی آرنجش به قفسه—در سکوت مطلق بلعیده میشد؛ گویی تاریکی فریادهای درونش را تقویت میکرد تا هر صدای بیرونیای را خفه کند.
با آخرین ذخیرهی توان، خود را تا در کشید و پیشانیاش را بر سطح سرد و خاکآلود آن گذاشت. صدایش هنگام بیرون آمدن، بیشتر شبیه خراشی خشک بود تا کلام: «...کسی هست؟»
سکوت، سنگینتر از قبل، بر قطرات آن صدای شکسته فرود آمد و آن را در خود حل کرد. هیچ چیزی پاسخ نداد؛ نه پایی، نه نفسی—تنها همان تاریکی صامت که حالا گویی پیروزمندانه عمیقتر شده بود.
مشتهای گرهکردهاش بیامان بر صفحهی چوبی در میکوبید—چنان که پوست بند انگشتانش ساییده میشد و درد تیزی تا مچ دستش بالا میآمد. هر ضربه در فضای کوچک اتاق میپیچید و به شکل پژواکی خفه برمیگشت، انگار خود اتاق فریادهایش را پس میزند.
فریادش را از ته حلق بیرون داد: «باز کنین!... کسی نیست؟ من گیر افتادم!» اما تنها پاسخ، انعکاس صدای خودش بود که رفتهرفته در تاریکی محو میشد.
نفسهایش چنان بریده و شتابان بود که گویی به جای هوا، تیغ میبلعید—و هر دم، سکوتی که پس از آن میآمد، سنگینتر و قطعیتر از قبل بود.
ناامیدی عضلاتش را یکی یکی رها میکرد و جای آن سردی بیحسی مینشاند. مشتهای گرهکردهاش شل شد و دستهای بیزور، سنگین و بیاراده در دو سوی بدنش افتاد.
تسلیم سکوتی شد که نه غریب، که رفیق دیرینش بود؛ همان سکوت سنگینی که پس از هر قضاوتی بر شانههایش مینشست، و همان خاموشی گزندهای که پس از هر خندهی تمسخرآمیزی، در گوشش زنگ میزد. این تاریکی، فقط تکرار همان آشنا بود.
و در آن سکوت مطلق، تنها یک صدا طنین انداخت: صدای خودش—اما نه آن صدای زنده، بلکه پژواکی خردکننده از درون. گویندهای نامرئی، پیدرپی، همان سؤالهای تیغدار را در گوشهای ذهنش میکوبید:
«چرا همیشه سادهلوحی؟ چرا همیشه تویی که باید قربانی بشی؟»
این صدا آنقدر بلند بود که فضای تاریک را پر میکرد، و آنقدر نزدیک که گویی از استخوانهای جمجمهاش بیرون میجست.
صدای کوبش مشتهایش در تاریکی محض محو شد. اما در درونش، طوفانی برپا بود: قلبش وحشیانه میتپید و ذهنش چون چرخی سرگشته، بیامان و بیرحمانه میگشت.
در میان این هجوم آشوب، ناگهان، گویی پردهای پاره شد. قهقههی شفاف و گزندهی مکس، واضحتر از هر صدای دیگری، در فضای ذهنش طنین انداخت—همان که همین چند ساعت پیش…
راهروی مدرسه در اوج شلوغی ساعت ناهار، غرق در همهمه و حرکت بود. دانشآموزان با شتاب از کنار هم میگذشتند، گروههایی برای رفتن به بوفه تشکیل میدادند، و خندههای پراکنده در هوا میپیچید. پرتوهای آفتاب از پنجرههای بلند میتابید و ذرات غبار را مانند ستارههای ریز در هوا میرقصاند.
از میان این هیاهو، صدای مکس با هیجانی ساختگی برخاست: «لیا! بیا ببین چی پیدا کردیم! یه کتاب عجیبوغریب دربارهی... طلسم آینده!»
مکس لبخندی زننده بر لب داشت—آن نیشخند همیشگی که لیا هرگز نمیتوانست تشخیص دهد نشانهی دوستی است یا تمسخر—و ادامه داد: «بیا، تو که اینقدر باهوشی، شاید بتونی رمزش رو باز کنی.»
لیا در میان راهرو ایستاد. کنجکاوی همیشگیاش به کتاب—که همیشه سعی میکرد آن را پنهان کند—مثل مگسی سرسخت در ذهنش وزوز کرد. میدانست که هر قدم به سمت مکس و دارودستهاش، یک قدم به سوی دردسر است، اما طعمهی «آینده» مانند قلابی که در گوشت فرو میرود، بیرحمانه او را به سمت خود کشید.
به محض اینکه پا به اتاق بایگانی گذاشت، دیوار بوی تند کپک و نم غبارگرفته—بویی که در پاییز سیاتل تشدید میشد—به مشامش خورد. مکس کتابی پاره و کهنه را به سمتش تکان داد و در همان لحظه، کلویی—از همان گروه—با چشمانی نیمهبسته و لبخندی رضایتآمیز گفت: «فکر میکنی واقعاً میتونی آینده رو عوض کنی؟»
ناگهان، صدای قطعی و همیشگی «کِلِک» قفل، پشت سرش طنین انداخت. در، با فرجامی نهایی، بسته شد.
از پشت در، قهقههی هر دو به هوا بلند شد. صدای مکس، آمیخته با خنده، گفت: «فقط یه شوخی کوچیک بود، لیا! حالا خودت رو ثابت کن. خودت میتونی در رو باز کنی... مگه نه که همیشه به همه ثابت میکنی چقدر باهوشی؟» کلویی هم با صدایی نازک و مسخرهکننده اضافه کرد: «موفق باشی، نابغه!»
صدای قدمها و قهقهههایشان در فاصله محو شد. نور خاکستری دریچه، رفتهرفته به تیرگی شبی بیستاره تبدیل میشد. و در سکوتی که پس از آن بر اتاق فرونشست، تنها پژواک زهرآگین حرفهایشان در گوشهای ذهن لیا میچرخید. از دور، ضربان نمنم باران بر پشتبام میآمد—صدایی یکنواخت و بیتفاوت که بر انزوایش مهر تأیید میزد.
لیا در تاریکی مطلق، بیاختیار سرش را برگرداند—به چپ، به راست—گویی اگر به اندازهی کافی سخت گوش دهد، میتواند ردپای آن قدمهای محوشونده را در هوا بگیرد. اما هیچ چیز نبود؛ سکوت، مثل بتونهای غلیظ، هر شکاف ممکن برای صدا را پر کرده بود.
حالا دیگر فقط خلاء بود. خلائی از صدا، خلائی از حضور، خلائی از نجات. و در میان این خلاء، فریادهایی که حتی از گلویش هم بیرون نمیزدند، در قفسهی سینهاش خفه میشدند و میپوسیدند.
پانزده سالِ سکوت. فریادهایی که جایی برای رفتن نداشتند، برگشتند و در گلو و سینهاش انباشته شدند—لایهبهلایه، مثل حلقههای سنگی یک درخت خاموش. تا کجا میشد این خاکخوردگی صدا را تحمل کرد؟ تا کی؟
در آن تاریکی، حقیقتی سرد و صیقلی مثل فولاد در ذهنش شکل گرفت: «اعتراضی که هرگز به گوش کسی نرسد، فقط خودت را میخورد.»
پس باید کاری میکرد که پیش از این نکرده بود. باید طنین را میآموخت. باید صدا را از قبر تنهاییاش بیرون میکشید.
در همان لحظه، مانند برق، راهحلی در ذهنش درخشید—کامل، واضح و امکانپذیر. این کشف، از همان منطق و درکی میآمد که سالها سعی کرده بود پنهانش کند—همان چیزی که همیشه سوژهی تمسخر دیگران بود.
تمام تردیدها در یک آن ذوب شدند. حالا دیگر وقتش بود. وقت اینکه همین توانایی را—همین سلاح پنهان را—برگرداند به سوی دنیایی که به او پشت کرده بود تا خودش را نجات دهد.
لیا به سمت کمد فلزی بایگانی خزید—همان کمدی که با لبهی سرد و بیرحمش، ساعتها پیش زانویش را در هم کوبیده و او را بیدفاع روی زمین انداخته بود—و این بار، با ارادهای آهنین، خود را به آن تکیه داد تا جابجایش کند. تمام نیرویش را در پاها و پشتش متمرکز کرد و فشاری جانکاه به کمد وارد آورد.
اما آن کمد سمج، حتی یک سانت هم جا به جا نشد. دستهایش روی فلز سرد میلغزید و کفشهایش روی بتن هیچ کششی نداشتند. گویی زمین و کمد، در یک پیمان شوم، قصد داشتند نه تنها جسمش، بلکه آخرین جرقههای امیدش را نیز خاموش کنند.
نفسش در سینه حبس شد. ناامیدی، چون سیلابی از یخ، از فرق سر به پایین سرازیر شد و برای لحظهای تمام عضلاتش را بیحس کرد. صدایی خفه از گلویش بیرون آمد: «نمیشه... چرا اینقدر سخته؟»
اما زانو نزد. دستهای لرزانش را از روی دیوار بلند کرد و دوباره، انگشت به انگشت، در تاریکی جلو برد—هر برجستگی گچ، هر ترک دیوار را زیر نوک انگشتانش میخواند.
ناگهان، درست در لحظهای که میخواست دستش را پس بکشد، نوک انگشتانش با سطح زبر و متخلخلی تماس پیدا کرد—چوب. یک قفسه یا کمد کوچک چوبی. قلبش یک لحظه ایستاد و بعد تندتر زد. این یکی سبکتر بود و مطمئن.
تمام وزنش، از پاشنههای پا تا شانههای فشرده، پشت کمد چوبی جمع شد. به جای کشیدن، سعی کرد آن را بلند کند و قدم به قدم جابهجا کند. چوب زیر فشار دستانش ناله میکرد، و پایهها با هر تماس کوتاه با زمین، صدای ساییدهشدن خشن و گذرایی میدادند. سرانجام، آن را زیر سایهی مبهم دریچه قرار داد.
حالا فقط یک قدم با نجات فاصله داشت.
در تاریکی که چشم را بیکار میکرد، تنها انگشتانش میدیدند. دستهایش را روی قفسهها کشید و هر شیء را با نوک انگشتانش میسنجید: «این یکی برای پایه به اندازهی کافی محکمه؟ این یکی برای پله به اندازهی کافی صافه؟»
زیر انگشتانش، سختی بیامان جلدهای چرمی، زبری خورندهی کاغذهای فرسوده و صافی سرد و بیعاطفهی فلز کلاسورها را میخواند— یک نقشهی لمسی از تنها راه نجاتی که میتوانست بسازد.
یکباره، چیزی سردتر، صافتر و متمایزتر از بقیه زیر نوک انگشتانش لغزید. جلد چرمی سفت، با حاشیههایی برجسته که طرحی نامعلوم را شکل میدادند—انگار نوشتههایی به زبانی فراموش شده.
آن را از قفسه بیرون کشید. وزن کتاب در دستهایش عجیب بود؛ نه سنگین، نه سبک، بلکه متراکم، گویی تمام صفحاتش از فلز ساخته شدهاند. حسی از کهنگی مطلق و رازی بزرگ از آن میتراوید.
در آن لحظه، ذهنش فریاد میزد که این فقط یک تکه چوب برای نجات است، اما در اعماق قلبش، صدایی آرام و قطعی زمزمه میکرد: «این را بردار. این همان چیزی است که به خاطرش به اینجا آمدهای.»
حالا نوبت ساخت بود. در تاریکی مطلق، تنها با اتکا به حافظهی لمسی چند لحظه پیش، شروع به چیدن مصالح روی سطح کمد چوبی کرد.
کتابهای سنگین را — که گوشههایشان به دستهایش فشار میآورد — مانند آجرهایی ناهمگون کنار هم قرار داد. سپس، کلاسورهای فلزی سرد را با احتیاط روی آنها نشاند تا پلههایی موقت بسازد.
با افزودن هر لایه، سازه بلندتر میشد، اما لرزش کمد و صدای نالهوار چوب زیر پایش، به او هشدار میداد که این برج، بیش از آنکه نردبان باشد، یک ریسمان باریک بین زمین و دریچه است. کتاب رازآلود را — که نمیتوانست حالا به رازش فکر کند — در گوشهای امن از کمد گذاشت.
دیگر وقت عمل بود. لیا کف پایش را با احتیاط یک معمار بر لبهی یخزدهی نخستین کلاسور گذاشت. سینه را از آخرین هوای راکد اتاق پُر کرد و آن را حبس نمود. سپس، با انقباضی دردناک در ماهیچههای پا و کمر، خود را بالا کشید تا بر لبهی باریک نخستین طبقه از برج کتابها بایستد.
قدمِ اول را بر روی جلد چرمی یک کتاب قطور گذاشت که زیر وزنش فرورفت. قدم دوم را بر روی کلاسوری فلزی که با صدای «قِرچ» نگرانکنندهای تاب برداشت.
با هر جابجایی، تمام سازه نالهای از چوب تحت فشار و فلز درهمخورده سر میداد و زیر پایش میلرزید—چنان شکننده که گویی نه از کتاب، که از بلور ساخته شده است.
و درست در اوج همین بیثباتی، وقتی فاصلهاش با دریچه به اندازهی یک بازوی کشیده بود، ناگهان — کتابی از زیر پایش سرخورد.
جهان برای یک چشمبرهمزدن وارونه شد. تمام وزنش روی یک پا — آن هم روی مچی که حالا زیر فشار خم شده بود — فرود آمد. بدنش در هوا قوس برداشت، مثل شاخهای که پیش از شکستن یک لحظه مکث میکند.
قلبش چنان به جنبش درآمد که گویی پرندهای زندانی، با بالهایی بیقرار، دارد از درون به قفس سینهاش میکوبد و فریاد میزند.
پیش از آنکه مغزش فرمان دهد، غریزه عمل کرد. دستش مثل پنجهای آهنین به سوی پهلوی زبر و سرد همان کمد لجباز — که نخستین مانعش بود و حالا تنها نجاتدهندهاش میشد — شتابید و چنگ انداخت.
ثبات سرد و بیرحم کمد فلزی زیر انگشتانش، چون ریسمان نجاتی بود که یکسرش به زندگی گره خورده باشد. نیرویی حیاتی و خشن از فلز به رگهایش سرازیر شد. تعادلش را لحظهبهلحظه، با حرکتی کند و متمرکز بازپس گرفت. لیا سرانجام نفسی رها کرد؛ نفسی که گویی از اعماق تاریخ حبسش بیرون میآمد.
با قدمهایی آرام و حسابشده، خود را به نوک برج لرزان رساند. اکنون دریچه آنقدر نزدیک بود که میتوانست زنگار فلز آن را ببیند. هر دو دستش را مشت کرد و زیر صفحهی فلزی جای داد. پاهایش را محکم به کتابها فشار آورد و با یک فشار تمامتنه از پایین به بالا — فشاری که از کف پا تا فرق سر میلرزید — آن را به سوی نور هل داد.
دریچه با غژغژی دلخراش و فریادمانند تسلیم شد — صدایی که برای لیا، آوای گسستن همهی زنجیرهای خاموش پانزده سالگیاش بود.
نوری محو و خاکستری از دریچه سرازیر شد و فضا را با رایحهی تازه و جانبخش خاک خیس و برگهای پاییزی آکنده کرد. لیا بیدرنگ خود را از دریچه بیرون کشید و از تاریکی خفهکننده گسست.
هوای خنک و نمناک بر صورتش نشست، مانند دست نرمی که بخار غم را از چهرهاش پاک میکند. نفس عمیقی کشید؛ بوی باران تازه و خاک نمناک، جای بوی کهنگی و ترس را در ریههایش گرفت.
و در آن لحظه، چیزی در درونش شکست—سختی یخزدهی ترس دیرینه. حس کرد که گویی تودهای از برگهای خشک پاییزی در سینهاش بوده و اکنون نسیمی تند آنها را با خود برده است. به جایش، گرمایی غریب و ریشهدار، از نوک پا تا فرق سر، در وجودش جاری شد: گرمای پیروزی.
نگاهش به درون اتاق تاریک افتاد، به کمد فلزی لجباز به عنوان آخرین تکیهگاهش شده و به آن کتابهای بهظاهر بیارزش که پلکانش شده بودند. سپس، چشمهایش را به بیرون دوخت.
برگهای طلایی و سرخ، در باد نمناک رقصی پیروزمندانه میکردند. لیا نفسی عمیق و آزاد کشید. این رقص، نوید چیزی بود که او تازه میآموخت: «گاهی باید از دل هراسی کهن گذر کرد تا به آیندهای ناپیدا رسید.»
گرد و غبار را از روی آستینهایش تکاند و سخن درونیش بیصدا بر زبان ذهنش جاری شد: «عجیب نیست؟... همان کمدی که نخستین مانع بود، واپسین نجاتدهنده شد.»
چشمهایش را بست و یک نفس عمیق دیگر کشید. برگهای خیس زمین، زیر نور مهآلود عصر چنان نرم میدرخشیدند که گویی خود زمین در حال لبخند زدن است. و او آن لبخند را با تمام وجود حس کرد.
لحظهای ایستاد. دستش را آهسته روی بافت خشن لباس خاکآلودش کشید، چشمهایش برگهای چرخان در باد را دنبال میکرد—آنها که اکنون آزادانه میرقصیدند، نه آنگونه که پشت شیشهی کلاس، اسیر تماشا بودند.
لبخندی آرام، بیآنکه خود بخواهد، بر لبانش نشست. نیازی به گفتن نبود؛ حقیقتی که در استخوانهای دردگرفته و در هوای آزاد پیش رویش ریشه دوانده بود، کفایت بود: «گاهی بیارزشترین چیزها در تاریکی، در نور رهایی، گرانبهاترین پلهایت میشوند.»