من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۴

فصل اول: کشف راز
نگاه نامرئی:
نُوآ تمام شب در چرخهای از کابوسهای به همپیوسته دست و پا زد: آینههایی که ناگهان مثل یخ میشکستند، و از پشت ترکهایشان، چشمان گشاده و مضطرب دخترکی به او خیره میشد—پیش از آنکه کف زیر پایش ناپدید شود و در خلائی بیپایان سقوط کند. با هر بار تکان خوردن از خواب، تنش سفتتر و ملحفهها بیشتر به دور بدنش پیچیده میشدند.
وقتی نور سفید و بیرحم صبح لسآنجلس از لابهلای پردههای سنگین به درون خزید و سایههای کشیدهی نخلها، همچون میلههای زندانی تیره بر دیوار روبرویش افتاد، نُوآ با سردردی کوبنده در شقیقهها و پشت چشمهایش بیدار شد.
دهانش خشک و چسبنده بود، گویی تمام شب را فریاد زده باشد. سنگینی پلکها و کوفتگی عضلاتش حکایت از خوابی ناآرام میکرد—خوابی که بیشتر شبیه نبرد بود تا استراحت.
پلکهای سنگینش را باز کرد و نگاه خیرهاش را به سقف دوخت. اما ذهنش، پیش از هر چیز دیگری، بازگشت به همان صحنه: آن جفت چشم گشاده—چشمانی که در تاریکی متراکم آن سوی آینه میدرخشیدند. رنگشان را به خاطر نمیآورد، اما عمق ترس موجزده در آنها را به وضوح احساس میکرد.
حتی اکنون، در روشنایی روز، میتوانست آن نفسهای بریده و نامنظم را—که در سینهی دخترک بالا و پایین میرفت—تقریباً بشنود. میتوانست لرزش ناامیدانهی دستهایش را بر سطح فلزی کمد حس کند.
اما سپس، منطق صبحگاهی مثل پردهای سنگین پایین آمد. با انگشتان لرزان، پلکهایش را مالید. «نه...» صدایش در اتاق خالی ترک خورد. «چنین چیزی امکانپذیر نیست.» توهمی بود، قطعاً. زادهی خستگی، تنهایی.
با این حال، یک نقطه در عمق سینهاش—جایی زیر جناغ—سفت و سنگین باقی مانده بود، گویی آن صحنه یک جسم فیزیکی را در درونش جا گذاشته بود که اکنون امتناع میکرد ذوب شود. حقیقت داشت یا نه، آن نگاه، حالا بخشی از بافت وجودش شده بود.
با جسمی که همچنان سنگینی کابوسها را با خود حمل میکرد، از رختخواب جدا شد. حرکاتش کند و فاقد انرژی بود، گویی در برابر جاذبهای قویتر مبارزه میکرد. روال صبحگاهی را چون رباتی که برنامهاش از پیش نوشته شده، آغاز کرد:
آب دوش بیآنکه گرمای واقعی به استخوانهای سردش نفوذ کند بر پوستش جاری شد، پارچهی صاف لباس فرم مدرسه زیر انگشتان بیحسش، بافتی غیرزنده و بیروح داشت، و تا زدن ملحفهها حرکتی ریاضیوار و بیاراده بود.
هر حرکتش در خلاء عظیم خانه طنین میانداخت و بلافاصله خفه میشد. سکوتی که همیشه وجود داشت، امروز ماهیتی دیگر یافته بود: نه غیاب صدا، که حضور فیزیکی یک خفقان.
این سکوت دیوارهای خانه را به هم نزدیکتر میکرد، سقف را پایین میآورد، و هوای اتاق را غلیظ و سنگین میساخت—گویی خود خانه تصمیم گرفته بود او را در آغوشی خفهکننده محبوس کند.
وقتی برای برداشتن کتابهایش به سمت میز چرخید، ناگزیر در مسیر چرخش، روبروی آینه قرار گرفت. پاهایش بیاراده در پارکت کف اتاق ریشه دواندند.
بدنش دو فرمان متناقض را یکباره دریافت کرد: ماهیچههای پشت و گردن منقبض شدند، آمادهی عقبکشیدن و فرار؛ در حالی که گردن به جلو خم شد و چشمها بیاختیار به عمق شیشه چسبیدند. سردی ترس از پشت گردنش بالا خزید، اما در قفسهی سینه، گرمای سوزان یک پرسش انفجاری شعله میکشید: «دیشب واقعی بود؟»
سرانجام، آهسته، چشمانش را از لبهی قاب آینه بالا برد و به درون شیشه نگریست. تنها تصویر خودش را دید: پوستی رنگپریده، موهای بههمریخته و آن حلقههای تیرهی گویا زیر چشمانش—نقشهی کامل یک شب تبآلود.
نفسی کشید که از ته ریههایش آغاز شد، سنگینی قفسهی سینه را کمی سبک کرد و شانههایش بیاختیار پایین افتاد. برای یک لحظه، جهان به جایگاه عادی و بیراز خود بازگشت. اما این آرامش، پوستی نازک و شکننده داشت.
درست زیر این پوست، چیزی مثل یک ریتم منتظر میتپید—حسی مبهم که انگار اتاق، نفسش را نه رها، که حبس کرده است و هر لحظه امکان فاش کردن رازی را دارد. نگاهش بیآنکه خود بخواهد، یک بار دیگر سطح آینه را جارو زد، گویی به دنبال لرزشی نامحسوس یا سایهای گذرا میگشت. انتظار، بیآنکه دعوت شده باشد، در عضلات فک و نوک انگشتانش لانه کرده بود.
ناگهان، پیش از آنکه مغزش فرمان بستن چشمها را صادر کند—و دقیقاً از نقطهای که نگاهش در آن گم شده بود—تصویر در آینه لرزید. لرزشی موجی و عمیق، انگار خود شیشه در حال تبدیل به مایعی غلیظ است.
پلکهایش لرزیدند، عضلات گردن منقبض شدند. اما این بار، موجی از رنگهای گرمتر و خطوطی ناآشنا از زیر لایهی تصویر خودش سر برآوردند. صحنهای کاملاً جدید در حال ظهور بود.
تصویر خودش در آینه ذوب شد و جای خود را به فضایی دیگر داد: اتاقی کوچکتر، با نور ملایم صبحگاهی که از پنجرهای پردهدار میتابید. دیوارها پر از قابهای کوچک و گیاهان آویزان بود—فضایی زنده و مأنوس.
و در میان این فضا، دخترک. او—همان که دیشب در تاریکی تقلا میکرد—اکنون زیر نور روز، در حال پوشیدن یک بلوز ساده بود با حرکاتی آرام و معمولی. دستهایش موهای قهوهایاش را از روی گردن جمع کرد، چند تار موی شانهنشده را با حرکتی سریع به پشت گوش برد و سپس با یک کش سیاه ساده، آنها را به صورت دماسبی بالای سرش بست.
پوست پیشانیاش، زیر نور صبح، رطوبت ریز و درخشانی داشت—مانند عرق یک دوندهی پیروز پس از خط پایان. برخلاف چهرهی درهمرفته و نفسهای شتابان دیشب، حالا خطوط صورتش با تمرکزی نرم صاف شده بود.
و در چشمانش... نوری تازه جریان داشت. نه جرقهی هراسبار، که درخششی یکدست و پایدار، مانند سطح فولادی که زیر نور آفتاب صیقلی شده باشد. این نور، سرد و محکم بود و انگار تمام درماندگی شب گذشته را ذوب کرده و به جایش، عزمی خاموش ریخته بود.
نُوآ، بیآنکه بداند، پشتش را به دیوار سرد اتاقش تکیه داد—بدنی که دیگر وزن خود را تحمل نمیکرد. چشمانش بدون پلک زدن به آینه دوخته شده بود.
و در آن لحظه، یک درک عمیق و شفاف، مثل قطرهای آب سرد، در ذهنش چکید: این یک صحنهی سینمایی نبود که او را سرگرم کند. این نفس کشیدن بود. این بالا و پایین شدن قفسهی سینه با یک ریتم طبیعی، این مالیدن دستها به بازوها برای رفع سرما، این نگاه خیره به پنجره در حالی که ذهن جای دیگری بود.
این، رازآلودترین و معمولیترین چیزی بود که تا به حال دیده بود: یک غریبه، در جهانی دیگر، در حال زندگی کردن. و او داشت بیاجازه و با حیرتی گنگ، به حریم این زندگی نگاه میانداخت.
دخترک با حرکاتی سریع و کارآمد تختش را مرتب کرد—چینهای ملحفه را با کف دست صاف کرد، بالش را با ضربهای تند تکان داد. سپس به آینه برگشت و با نگاهی سریع و ارزیابیکننده از گوشه تا گوشهی صورتش گذر کرد. این حرکات، نه نشانهی عجله، که حکایت از تمرکزی هدفمند داشتند.
و نُوآ، ناخودآگاه، کمی به جلو خم شد. در چشمان دخترک آن جرقهی آشنا از هراس دیشب را نمیدید. به جای آن، نوری ثابت و سرد بود—نوری که بیشتر به فولاد شباهت داشت تا آتش. در اینجا قربانی نبود؛ مبارزی بود که زخمهای دیروز را پشت سر گذاشته و سلاحهایش را برای نبردی تازه آماده میکرد.
سپس اتفاقی در درون نُوآ افتاد: گرهای که از دیشب در معدهاش فرو رفته بود، نرم و باز شد. به جای آن، چیزی سبکتر و تیزتر جایگزین شد—حسی شبیه به وقتی که برای اولین بار دوربینش را در دست گرفته و نقطهای در دوردست را برای فوکوس انتخاب کرده بود.
نفس عمیقی کشید، و این بار نه از سر ترس، که از سر حیرت. ترس اولیه، بیصدا آب شد و جای خود را به کنجکاوی خالص و گدازهمانندی سپرد که حالا در رگهایش جریان داشت.
با قدمهایی محکم که دیگر سرگردان نبودند، به سمت میز رفت. دستش بیدرنگ، تقریباً با حافظهی عضلانی، به سوی دوربین قدیمیاش دراز کرد—همان دوربینی که همیشه در گوشهای از ذهنش، نماد یک گناه شیرین و رؤیایی ممنوعه بود.
آن را از روی میز برداشت. وزن آشنای بدنهی فلزی و بافت خشن دستهی چرمی، این بار احساسی متفاوت را به کف دستش منتقل کرد. این یک سرگرمی نبود، یک اقدام بود. یک سلاح—نه برای حمله، که برای ثبت، برای کالبدشکافی واقعیت.
ذهنش با سرعتی تند به پیش میتاخت: اگر آینه میتواند تصاویر را از دنیایی دیگر منتقل کند، شاید دوربین بتواند آنها را به دام بیندازد، ثبت کند، و قابل تحلیل نماید. او دیگر نمیخواست و نمیتوانست فقط تماشاچی باشد. این دستگاه، حالا پلی بود میان او و رازی که میخواست نه تنها ببیند، که مالک آن شود.
در آنسوی آینه، دخترک در را پشت سرش بست. اما پیش از چرخش، برخلاف شب قبل که از آینه گریخته بود، این بار نگاهی کوتاه و آرام—تقریباً رضایتبخش—به آن انداخت.
سپس، در حالی که نُوآ تماشا میکرد، دخترک شانههایش را به عقب داد، چانهاش را کمی بالا آورد و با گامی بلند و قطعی به سوی در خروجی رفت. این حالت، با آن کسی که دیشب در تاریکی میلرزید، زمین تا آسمان تفاوت داشت.
نُوآ به آینه خیره ماند و پرسشی در ذهنش شکل گرفت: «آیا او هم چیزی حس میکند؟» تصویر آن نگاه آرام و آن قامت راست، در ذهنش تکرار شد. شاید ترس شبانه، جایش را به اطمینانی غریب داده بود—اطمینانی بیمنبع، انگار که حضور نامرئی یک همراه، سنگینی بار تنهابودن را از دوشش برداشته باشد.
این فقط یک فرضیه بود، اما همین فرض، برای نُوآ کافی بود تا حس کند راز آینه، دیگر یک نمایش ترسناک نیست؛ این آغاز یک گفتوگوی خاموش است.
نُوآ شاتر دوربین را تقریباً فشار داده بود که صحنه، پیش از ثبت، شروع به ذوب شدن کرد. دخترک و اتاقش، مانند عکسی که در حال ظهور معکوس است، از لبهها شروع به محو شدن و بازگشت به خاکستری کردند.
او بیاختیار دوربین را پایین آورد و به جلو خم شد، گویی میخواست با نگاه، جلوی فرار تصویر را بگیرد. اما بیفایده بود. در عرض چند ثانیه، تنها چیزی که در آینه باقی ماند، بازتاب خودش بود: چهرهای با چشمانی گشاد که حالا نه فقط پرسش، که حسرت عمیقی بر فقدان آن صحنه را نیز در خود داشت. انگار پنجرهای که برای لحظاتی گشوده شده بود، بیصدا و قاطعانه، درست جلوی چشمهایش بسته شد.
وقتی از مدرسه بازگشت، خستگی چنان در استخوانهایش نشسته بود که گویی بار تمام روز را بر دوش کشیده بود. حتی نور ملایم بعدازظهر هم نتوانست گرمای آن را به درونش راه دهد. بار سنگین شب بیخوابی، به اضافهی هیجان و ناامیدی تماشای آن صحنه و از دست دادنش در آینه، همگی ادغام شده بودند و حالا به شکل سردردی خنجرگونه پشت چشمانش میتپید.
نُوآ دیگر توانی برای فکر کردن نداشت. به اتاقش پناه برد و بیآنکه حتی کفشهایش را درآورد، روی تخت افتاد. پلکهایش، که گویی از سرب ساخته شده بودند، سنگین شدند و پایین افتادند. خواب، مانند امواج یک اقیانوس سیاه، او را بیدرنگ در خود کشید و به اعماق تاریکی برد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل سوم:پژواکهای دیروز|قسمت۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان|قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان|قسمت۴