((پرسش کلید پاسخ است...))

بنام خدا...
سلام به همگی...
امیدوارم که حاالتون خوب باشه...
حال آدم هیچ وقت نمی تونه بی دلیل و یا بی انجام کاری توی زندگی خوب باشه ...
کلا خودت باید دست بجنبی تاا حال خوب برای خودت بسازی حالا با هررر چیزی که شده یا با خوندن کتاب یا رفتن به کتابخانه یا با قدم زدن توی پارک ها یا شهر یا کوچه پس کوچه ها یا رفتن به دل کوه ها یا خرید کردن یا حرف زدن با هوش مصنوعی یا مثلا در کنار بچهای خواهر و برادر هاتون برید توو دنیای کودکان خلاصه بگم بهتون این روزا از هررر طریقی شده ها حال خوب برای خودتون بخرید و بسازيد چون اگه امروزت رفت دیگه هیچ بازگشتی از امروز نداری پس طوری زندگی کن امروزت رو که فردا بهش نگاه کردی بگی به به و آفرین به خودم که در هر زمان حال خودمو خوب نگه داشتم و از اون روز های زندگیم بهترین استفاده رو بردم...
پس حال خوبتون مهمه نع واسه من هااا واسه خودتون و به رسیدن هدف و اون خواسته هاتونم کمک کننده هستش اینو من تجربه کردم یعنی حال خودمو خووب نگه داشتم زودتر رسیدم به اون چیزی که دلم می خواد البته در کنارش ارتباطم رو با خدا بی نهایت قوی کردم ...
خب من دارم کتاب مشکلات را شکلات کنيد رو دوباره می خونم و رسیدم به یه قسمتش که خیلی جالبه قبلا که پست هامو حذف کرده بودم این کتاب رو اگه یادتون باشه معرفی کرده بودم کتاب خوبیه یعنی اگه جای شما باشم از همین الان میرم پی دی اف این کتاب رو دانلود می کنم و می خونمش اینقدررر کتاب خوبیه یعنی کلا می تونه زندگی آدم رو خوب کنه عالیه به هر حال....
خب بریم یه قستمش رو با هم بخونیم و لذت ببریم ...
(( پرسش کلید پاسخ است))
بهترین طریق تنظیم مرکز توجه استفاده از نیروی((پرسش)) است. آیا می دانید که طرح یک سوال صحیح می تواند عملا جان انسان را نجات دهد؟
پرسش، جانِ ((استانیسلاوکی_ لخ)) را نجات داد. یک شب نازی ها به خانه او ریختند و او و خانواده اش را به اردوگاه مرگ بردند و اعضای خانواده اش را در جلوی چشمان او به قتل رساندند. او در کنار سایر زندانیان اردوگاه با ضعف، اندوه گرسنگی، از صبح تا شب کار می کرد . چگونه ممکن است انسان در چنین شرایط سختی زنده بماند؟؟
اما او هر طور که بود به زندگی ادامه داد. یک روز به جهنمی که در آن زندگی می کرد نگاه کرد و دانست که حتی اگر یک روز دیگر در آنجا زندگی کند از بین خواهد رفت . تصمیم به فرار گرفت. هیچ کس قبلا نتوانسته است از آنجا بگریزد ، با وجود این با خود اندیشید که حتما راهی برای فرار هست.
او مرکز توجه خود را از این مساله که چگونه می تواند شرایط موجود را تحمل کند ،تغییر داد و به جای آن پرسید : چگونه می توان از این جای وحشتناک گریخت؟؟
و هر بار جواب قبلی به نظرش رسید: احمق مباش! راهی برای فرار نیست. با این پرسش ها فقط روح خودت را شکنجه می کنی.
اما این پرسش برایش قابل قبول نبود.
او مرتبا از خود می پرسید: چگونه می توانم این کار را انجام دهم؟ چگونه می توانم از این محل خارج شوم؟
یک روز پاسخ خود را گرفت: بوی گوشت فاسد شده را در نزدیک محل کار خود احساس کرد. مردان ، زنان و کودکان را از اتاق گاز می آوردند و اجساد عریان آنان را در یک کامیون می ریختند.. لخ به جای اینکه به این سوال توجه کند که چرا خداوند دلش راضی می شود که در روی زمین این همه جنایت اتفاق بیفتد؟
ازخود پرسید: چگونه می توانم از این موضوع برای فرار استفاده کنم؟
چون غروب آفتاب فرا رسید و زندانیان به استراحت گاه خود رفتند ، او تمام لباس هایش را در آورد و دور از چشم دیگران با بدن برهنه، خود را در میان اجساد مردگان پنهان ساخت. او در حالی که خود را به مردن زده بود و بوی تعفن و سنگینی لاشه های دیگر را بر روی خود احساس می کرد ، مدت ها منتظر ماند.
سرانجام صدای روشن شدن موتور کامیون را شنید.
پس از سفری کوتاه ، انبوه اجساد تا اطمینان یافت که کسی در آن حوالی نیست و پس از آن با بدن عریان حدود ۴۰ کیلومتر مسافت را دوید تا به آزادی دست یافت.
چه عاملی باعث شد تا ((استانیسلاوسکی _ لخ)) سر نوشت غیر از میلیون ها نفری که در اردوگاه های مرگ مردند ، داشته باشد؟ او سوالات بی شماری از خود پرسیده بود. او این پرسش را بارها تکرار کرد، انتظار کشید و اطمینان داشت که بلاخره پاسخ را خواهد یافت...
داستان جالبی بود بچها مگه نه ؟؟
من که خوشم اومد شما رو نمی دونم والا..خخ
واقعا به هر چیزی که ایمان داشته باشی تهش بهش میرسی...
یه جمله قشنگی ام داره این کتاب بزار بگم اینم:
کیفیت زندگی هر کس را نوع سوالاتی که از خود می پرسد تعیین می کند...
کلید دستیابی به موفقیت بزرگ ، پیروزی، احترام احترام، مقام و خوشبختی در زندگی این است که بتوانی ذهنت را تمام و کمال روی مهمترین کار یا هدفی که داری متمرکز کنی، آن را درست انجام دهی و تا آن را به اتام رسانده ای دست از کار نکشی...
گاه آنچه مصیبتی بزرگ به نظر می رسد به عظیم ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود..
موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق...
خب بسه دیگه بابا ولییی خدایی کتاب خوبیه از بقيه قسمت هاشم می نویسم براتون ...
خب بچها یک ساعت قبل مامانم بهم گفته ظرف ها رو بشورم ولییی گفتم اینو بنویسم ديگه ميريم میشورم چشم تون روز بد نبینه صدای ظرف ها میاد داره خود مامانم میشوره...خخخ
فقط نگاه هاش اگه برم بیرون ..😶👁👀😅
حالا چی میگه بهم اگه برم بیرون از اتاقم:
نیلو مامان خیلی ممنون که ظرف ها رو شوستی ...🥰💞😁
خدا خیرت بده ...
انشاءالله که خدا منو به تو احتیاجم نکنه برو که نبینمت...خخخخ 😅
فقط نگاهاش رو دارم تصور میکنم بچهاا وااای از خنده رفتم توو فضاااا...خخخخ😁
بیخیال بابا کتاب خوندم تموم کردم ظرف ها رو هم که تمیز شست مامانم خداروشکر منم قراره علیرضا و زینب رو ببرم بیرون...
امیدوارم که واقعا و جدی جدی لذت برده باشید از این قسمت کتاب ...
اگرم با خودت و توو ذهن خودت گفتی خوشم نیومد خب بع درک به جهنم سیاه به من چه که تو خوشت اومد یا نیومد ...خخخ
بابا بیخیال....
خداحافظ...
خب تا قسمت بعدی کتاب مشکلات را شکلات کنيد خدانگهدار...
بیست و پنجم اردیبهشت ماه...
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب ترغیب
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب-مغازه خودکشی-1
مطلبی دیگر از این انتشارات
چالش انجمن کرم کتاب