به دنبال معنا باش! 🌱

آیا زندگی معنایی دارد یا تنها پرتویی از افکار خاموش خویش است؟

معنا همان چیزی‌ست که به ما هدف می‌دهد. اگر معنا نباشد، دیگر دلیلی برای ادامه بقا باقی نمی‌ماند؛ بقایی که هرکدام به شکلی برایش می‌کوشیم. امّا اگر انسانی معنای زیستن خود را از دست بدهد، پرسش این است که تا چه حد به حقارت نزدیک می‌شود؟

ما برای چه زیست می‌کنیم؟ برای چه زندگی می‌کنیم؟ اگر زندگی ما در این دنیای فرومایه نبود، شاید در بهشتی جاوید، همچون فرشتگانی نجیب، از لذّت زیستن بهره‌مند می‌شدیم. آیا این جهان فانی است که انسان را چنین کوچک و پست می‌سازد و او را به سوی امیالی می‌کشاند که خود از چرایی آن بی‌خبر است؟ یا آنکه روح آدمی‌ست که در این دنیا راه خویش را گم کرده است؟

آیا مشکل از فراموشی خویشتن ماست یا از پستی و فانی بودن جهان؟

می‌توان کاری را بدون هیچ معنایی انجام داد؟ می‌توان کفش‌ها را در دست پوشید و در خیابان قدم زد؟ هر کاری که بی‌معنا باشد، پوچی خویش را آشکار می‌کند. کودکان شاید معنا را آگاهانه درک نکنند، ولی در بازی ها و کنجکاوی‌هایشان جوهره‌ی معنا جستجو می‌شود؛ هرکدام در مسیر خود، معنایی نو می‌آفرینند. پس آیا معنا برای همه یکسان است یا هر انسانی آن را به گونه‌ای دیگر تجربه می‌کند؟ اگر یکسان است، چرا همان کاری که برای یک نفر ارزشمند است، برای دیگری بی‌اهمیت می‌نماید؟

گاهی دلم می‌خواست همچون باران بر رودخانه ببارم، گاهی می‌خواستم همچنان جاری باشم؛ چه در آسمان، چه بر زمین، فقط جاری باشم. امّا آه! انسان موجودی‌ست بی‌اختیار، همچون قطره‌ای باران که نمی‌داند بر رود می‌افتد یا بر خاک خشک. ما نیز چنین‌ایم؛ با افکاری زاده‌ی نیاکان‌مان، که نمی‌دانیم تا چه حد درست یا نادرست‌اند. آیا می‌توان با همین افکار به زندگی‌ای که می‌خواهیم رسید؟

کسی را می‌بینی که دیگران را مسخره می‌کند و از این کار لذّت می‌برد؛ چرا که در کودکی خود مورد تمسخر بوده است. اکنون برای فرار ناخودآگاه از زخم‌های روحی‌اش، همان زخم را بر دیگران تکرار می‌کند و از لبخند تلخی که بر لبانش می‌نشیند، نیرو می‌گیرد. اما اگر این زخم در درون او نبود، آیا باز هم به این رفتار می‌خندید؟ یا شاید در پشت چهره‌ی خندانش، انسانی دردمند نهفته است که تنها می‌خواهد بر دردهای خویش سرپوش بگذارد.

به راستی ما انسان‌ها چه اسفناک می زیستیم؛ به دنبال امیالی می‌گردیم که روزی در درونمان گم شده است و اکنون با لمس دوباره‌ی آن‌ها لذتی موقّت می‌بریم. و اگر کسی ناخواسته دست بر زخم‌های کهنه‌مان بگذارد، او را دشمن می‌پنداریم.

او نه تنها زخم‌های ما را فشرد، بلکه یاد زخم‌هایی را زنده کرد که سالیان سال بر جسم و روحمان نقش بسته است:

دختری که هرگز دیده نشد، پسری که آرزوهایش ناگفته ماند، و انسانی که به خواسته‌هایش دست نیافت.

آه، معنا؛ معنا حقیقی‌ترین بُعد هر کار است.

اگر معنا نباشد، هیچ فعلی انجام نخواهد شد. انسان به سمت هیچ کاری سوق پیدا نمی‌کند، و اگر این انگیزه نباشد، از پا خواهد نشست.

امّا معنا از انسانی به انسان دیگر تفاوت می‌کند. کسی که معنای زندگی را از دست داده است، ناگزیر افکار خود را خاموش می‌کند؛ افکاری که باید صیقل می‌یافتند، امّا در بی‌معنایی به فراموشی سپرده شدند؛ چه با گرفتن جان، چه با غرق شدن در امیال پست دنیایی.

برای یکی کاری معنایی کبیر دارد و برای دیگری همان کار، صغیر و بی‌ارزش می‌نماید. کسی شغلی برمی‌گزیند تا دست نیازمندان را بگیرد و تکیه‌گاه درماندگان باشد، و دیگری همان شغل را می‌خواهد تا تنها به نام و آوازه‌ای برسد و اندکی از مطاع دنیا را در اختیار گیرد و خود را ارزشمند پندارد.

آه بر انسان فانی که چنین زندگی کند، چرا که در پایان درمی‌یابد او نیز معنایی برای زندگی نیافته است.

معنا حقیقت انسان و انسانیت را آشکار می‌کند. اگر کسی آن را از دست بدهد، نه تنها زیستن در این جهان را از دست داده، بلکه فرصت‌های زیستن در هر جهان دیگری را نیز تباه کرده است. انسانی که در این دنیا معنای خویش را نیابد، در آن دنیا نیز ناشناخته خواهد ماند؛ چونان روحی گم‌شده در میان هزاران هزار روح دیگر. معنا هم‌زمان ساختهٔ درون و پیوند به بیرون است، یعنی نه فقط خودآگاهِ درونی، نه فقط اندیشه یا ایمان، بلکه عمل در جهان را ممکن می سازد.

در تاریخ، انسان‌هایی بوده‌اند که با آفرینش معنا برای خویش، دست به انقلاب زده‌اند؛ انسان‌هایی چون مولانا یا خیام. امّا آیا می‌توان از آنان پیشی گرفت؟ آیا می‌توان در افکاری نو و نگاهی روشن‌تر، جهان را دوباره نگریست؟

معنا جز با صبر حاصل نمی‌شود. صبر است که آدمی را می‌سازد. انسانی که صبر نیاموخته، هرگز دستش به معنا نخواهد رسید. معنا نه در نگاه نخست، بلکه در نگاه‌های ثانویه آشکار می‌شود. و همین است که میان انسان‌های بهره‌مند از معنا و آنان که بی‌بهره‌اند، تفاوت می‌گذارد.

پس در زندگی صبر کردن را بیاموزیم، حتی در ساده‌ترین لحظات. شاید باید از خاراندن خارش گوشه‌ی چشم صرف‌نظر کرد؛ چرا که همین صبرهای کوچک است که انسان‌هایی چون ایوب را می‌سازد.

شنیده‌ای که می‌گویند: «قطره‌قطره جمع گردد، وانگهی دریا گردد.»

چنین است سرشت انسان و طبیعتِ آفریده‌ی پروردگار. اگر کم مقدار ها را جمع کنیم، سرانجام به بزرگی‌ها خواهیم رسید. امّا اگر لذت‌های پست دنیا را گرد آوریم، به شیطانی بزرگ بدل می‌شویم؛ شیطانی که حتی ابلیس به او افتخار می‌کند.

عمر آدمی کوتاه است در این دیار فانی، امّا در همین زمان اندک می‌توان چنان زیست که دیگران در برابر عظمت تو به اندیشه فرو روند؛ چه آن عظمت پاک باشد و چه پلید.

پس به دنبال معنا باش و برای یافتنش صبور؛ چرا که اگر صبر نکنی، خواهی باخت، دوست جوان من. 🌱🤍