خداحافظ تابستون...

خب... این تابستون هم تموم شد، و رفت تا در زونکن های عمر و خاطراتمون بایگانی بشه. چطور گذشت؟ الان وقت دیالوگ همیشگیه:« اه خیلی زود و سریع گذشت؛ مثل یه خواب سنگین و مبهم، به اندازه ی یه پلک زدن و به سرعت برق و باد. باورم نمیشه به این زودی تموم شد!» احتمالا هیچ کس دیگه ای نتونه به اندازه ی معلمان و دانش آموزان این موضوع رو به خوبی و از عمقِ وجود درک کنه. به هرحال سه ماه، فراغت و استراحت تموم میشه و در عوض نه ماه، پر از مشقت، کتاب و درس، فرمول و امتحان، شب بیداری و خرخونی شروع میشه.

شک دارم اول مهر افراد زیادی مثل این دختر خانم اینجوری لبخند به لب داشه باشن!
شک دارم اول مهر افراد زیادی مثل این دختر خانم اینجوری لبخند به لب داشه باشن!

احتمالا افراد کمی پیدا میشن که از تابستونشون صد در صد راضی باشن. معلما به اندازه ی کافی استراحت نکردن، دانش آموزا نتونستن درس هاشون رو کاملا جمع بندی کنن، سریال بازها به مقدار مورد نظر فیلم ندیدن، دوست داران مسافرت به سفر نرفتن، حوصله سررفته ها به مقدار دلخواه تفریح نکردن، کرم کتاب ها به برنامه ی کتابخوانی شون نرسیدن، و خلاصه همه معتقدن که استفاده ی مفیدی از تابستونشون نکردن.(مثل من) اشکال نداره. به هرحال اینم یکی از خصلت های تابستونه و نمیشه کاریش کرد.

یکِ مهر و روز ناخجسته ی بازگشایی مدارس، از رگ گردن به ما نزدیک تره؛ فردا! دلگیره نه؟ پایان تابستون و آغاز فصل کار و تلاش. آبجی کوچیکم از ابتدایی میره راهنمایی. از مرحله ای به مرحله ای دیگر که برگشت ناپذیره.(اسم این فرایند چیه؟ آفرین نمو!) قراره فردا از درس های ابتدایی به صورت جامع ازشون امتحان بگیرن.(هاهاها! انقدر دلم خنکه?) حالا همش توی خونه راه میره و میخونه: چون شود فردا... میروم میدان... فکرمیکنم حس خیلی ها به اول مهر همین باشه. به علاوه امشب همه ی ما (به خصوص معلمان و دانش اموزان) باید زمزمه کنیم: مکن ای صبح طلوع...

گذر زمان به طور کلی غم انگیز و ناراحت کننده ست. سه ماه از عمرت گذشت.(به بیان دیگر برای بعضی ها: تلف شد) تابستون تموم شده و فصل مرگ شروع. گل ها می میرن، برگ ها رنگ و رویِ زرد و مریض به خودشون میگیرن، و درخت ها خشک میشن...? ?? اما بازم فصل زندگی واسه طبیعت برمیگرده نه؟ این تویی که سه ماهِ از دست رفتت برگشت ناپذیره. در کنارش به این فکر میکنی که توی این سه ماه، هیچ کار مفیدی هم انجام ندادی یعنی سه ماهتو هدر دادی و دیگه نور علی نور میشه! بدتر از همش، اینه که این فکرت درست باشه یعنی در کنار نموی که داشتی، رشدی وجود نداشته باشه... از مرحله ای به مرحله ی دیگه ای رفتی ولی هیچ دست آوردی نداشتی و نمیتونی هم به قبل برگردی تا اون اندوخته ای که باید الان در وجودت باشه ولی نیست رو به دست بیاری... در این هنگام دلت میخواد بشینی زار زار گریه کنی.?(البته خیلی ها هم هستن که این حالت رو ندارن؛ خوشبختای از خودراضیِ موفق!?)

من با این که استفاده ی نسبتا مفیدی از تابستونم داشتم، ولی بازم همین حالت رو دارم.( البته بیشتر بخاطر اینه که قراره از این به بعد مثل چی درس بخونم) اگه شما هم مثل من همچین حالتی دارید، متاسفانه راهکاری براتون ندارم. غیر از اینکه زیاد به خودتون سخت نگیرید. به جای نگاه کردن به مسیر طویلی که تا هدفتون مونده و آه کشیدن، گاهی هم به راهی که تا الان اومدید و زحمت هایی که بخاطرش کشیدین، نگاه کنید و از خودتون تشکر کنین که تونستید تا اینجا پیش بیاید. حتی همین که تونستید شروع کنید جای تشویق داره. به علاوه از این به بعد و با درس عبرت گرفتن از گذشته، از زمان پیش روتون به اندازه ی توانتون، بیشترین استفاده رو بکنید و خلاصه از این دست سخنان کلیشه ای.( اصلا یکی باید باشه به خودم راهکار بده!)

حسم به مدرسه، حس عجیبیه. البته کیه که دلش نخواد هر روزش تابستون باشه و مدرسه نره؟ ولی بازم دلم برای حال و هوای مدرسه تنگ شده بود. این درحالیه که اگه دو روز پیش یکی این حرف رو میزد، بهش فوش میدادم. آخه میدونید فکر اینکه دو سال دیگه یا میرم دانشگاه یا پشت کنکور میمونم ولی دیگه مدرسه نمیرم باعث میشه یه جوری بشم...




هععی حال و هوای مدرسه... در واقع میخواستم از حال و احوالات مدرسه یه خاطره ی کوچیک تعریف کنم:

یکی از آن روزهای بهمن ماه بود که صبحش سرد بود و باید منتظر میماندی تا ببینی آب و هوای ظهرش چگونه خواهد بود. در روزهای بهمن اصلا بعید نیست که یخ بندان صبحگاهی، ناگهان تبدیل به جهنم ظهرگاهی شود! فعلا که باد به شدت می وزید، هرجا دلش میخواست بی اجازه سرکی میکشید و گاهی هم با شیطنت مقعنه ی دانش آموزی را به هوا می برد و گیسوان دختر در تن باد افشان میشد. آن روز، هول و ولای کلاس دهم تجربی، از هول و ولای طوفانی که در راه بود، نیز بیشتر بود. یکی کتاب دینی اش را تند تند ورق میزد، یکی به سرعت تستی ریاضی را برای بغل دستی اش حل میکرد، دیگری مشغول مرور فرمول های فیزیک بود و یک نفر دیگر سعی در حفظ کلمات فارسی داشت. اهالی بینوای کلاس دهم تجربی، امروز آزمون جامع و سراسری سمپاد داشتند. هرکس ادعای این را داشت که به این آزمون پشیزی هم اهمیت نمیدهد و چون نخوانده، قرار است حتی درصدهایش منفی بشوند! اما حتی اگر از دور هم نگاه میکردی، میتوانستی اشعه های فروسرخ و مرگبارِ اضطراب و اشتیاق برای این امتحان را ببینی که از این کلاس ساطع میشد و به پیکر سرهمی و نااستوار مدرسه میخورد. عجیب بود اگر این اشعه های قدرتمند تا انتهای این امتحان، مدرسه را روی سرمان خراب نمی کردند.

خلاصه زمان امتحان رسید. گفتند که صندلی ها را مرتب بچینیم. بچه ها صندلی ها را مثل اجسادی که به زمین چنگ میکشند روی زمین کشیدند تا انها را مرتب کنند. طبق معمول این کارشان بخاطر این بود که جیغ گوشخراش صندلی ها، بچه های یازدهم تجربی که کلاسشان زیر پای ما بود را بیازارند. البته که من هم جزوی از آزاردهندگان بودم. اما این آزاردهندگیم دیری نپایید که با برخورد جدی و قاطع معاونمان رو به رو شد. او اسم ده نفر اول لیست دفتر کلاسی را خواند تا بروند با صندلی هایشان بیرون کلاس بنشینند. عادلانه نبود! من نفر ششم دفتر کلاسی بودم و باید میرفتم بیرون! خواستم فریاد برآورم و طلب عدالت کنم اما دیدم که هم کیشانم آرام و ساکت صندلی هایشان را گرفتند در بغل و رفتند بیرون؛ گویی جسد عزیزشان را در آغوش دارند! این شد که فریادم خفه شد و خواستم به تلافی، صندلیم را با شدت زیاد تا جایگاهم بکشم که معاونمان با قیافه ای جدی و ترسناک گفت: بلندش کن! مدیونید اگر فکر کنید از او حساب بردم، فقط از قدیم گفته اند بخشش از بزرگان است... در این بین که داشتم صندلیم را بلند میکردم، ماشین حساب عزیزتر از جانم به طور غم انگیزی به زمین کوبیده شد و درش شکست... اگر بگویم در آن لحظه زمان از گذر ایستاد و من لحظه به لحظه ی آن اتفاق کمرشکن را عذاب کشیدم، بلوف نزده ام. آخر این ماشین حساب را باباجانم در هنگام بی پولی برایم خریده بود و من قسم خورده بودم هر هدیه ای که والدین گرامی ام به من میدهند را همچون جواهری با ارزش پاس بدارم تا زمانی که به نوه و نتیجه هایم نشانشان میدهم، بگویم اینها از طرف جد بزرگوارشان است! اسلوموشن تمام شد و میخواستم از عصبانیت جیغ بکشم که جلوی خودم را گرفتم. من به خوبی بلِا را در رمان گرگ و میش درک میکنم؛ وقتی آنقدر عصبانی میشوی که حلقه در چشمانت اشک میزند و دلت میخواهد گریه کنی. گریه از ضعف نه... گریه ی ناشی از عصبانیت... خلاصه که هرطور بود خودم را جمع و جور کردم و نشستم پای امتحان.

بالاخره لحظه ی موعد فرا رسید؛ سوال های امتحان را دست و پا بسته و در گونی اوردند. برنگردید و دوبار نخوانید. درست دیدید. بله سوال های امتحانی سمپاد ما را در گونی کرده و آورده بودند! انتهای گونی را هم با سیمی به کلفتی اژدها سیم پیچ کرده بودند. حتما متوجه شده اید که این همه تدابیر امنیتی بالا برای این است که خدایی ناکرده سوال ها لو نرود و حق کسی ضایع نشود! بارها ثابت شده که گونی وسیله ی خوبی برای نقل و انتقال است. باور نمیکنید؟ به جان رئیس مدارس سمپاد قسم میخورم! چگونه؟ مثلا یکی آمده سوال ها را بدزدد، اصلا به گونی شک هم نمیکند که سوال ها در آن باشد. با خودش میگوید دیگر آنقدر هم بدبخت و خدازده نیستند.

خلاصه از هر درس ده تست داده بودند که نسبتا سخت بودند. لامصب درس های عمومی به شدت وقتم را گرفت. آخر به حساب این که درس های عمومی از کنکور حذف شده، تست هایش را اصلا کار نکرده بودم و طراح سوال هم بی انصافی نکرده و آنها را سخت داده بود. یعنی وضع همه ی بچه ها همینگونه بود. به همین دلیل به فیزیک و زیست که رسیدم وقت کم آوردم؛ پنج تا از زیست را بیشتر نتوانستم بزنم و فیزیک را شانسی زدم.

در همین حین بود که طوفان سهمگین شروع شد. اول صدای زوزه و جیغ شنیدیم. درواقع من زودتر از بقیه شنیدم چون کمتر از بقیه بر امتحانم متمرکز بودم. از این موضوع میتوانید نتیجه بگیرید که خرخوان هایی که امتحان سمپاد خیلی برایشان مهم است، دنیا را نجات نمیدهند بلکه افرادی مثل من دنیا را نجات میدهند که کتاب فانتزی زیاد میخوانند. از اینجا به بعد دیگر نتوانستم روی امتحانم تمرکز کنم تا اینکه بقیه هم صداها را شنیدند. باد همینطور وحشیانه زوزه میکشید و با رد شدن از درز های در و دیوار صداهایی مثل جیغ تولید میکرد که غیر از فیلم های ترسناک، انها را در جای دیگری نمی توانید بشنوید. انگار یک گله جن پایین ساختمان مدرسه یمان ایستاده و جیغ می کشیدند. تا اینکه من که درگیر تخیلاتم شده بودم، دیدم اگر به همین وضع پیش برود، امتحان سمپاد را از آخر، اول میشوم پس اعلام کردم که من اینگونه تمرکز ندارم. چون من و یک نفر دیگر زیر پنجره نشسته بودیم وخیلی اذیت بودیم. پنجره هم درزی داشت به چه بزرگی! خلاصه معاونمان گفت صندلی هایتان را بردارید و از زیر پنجره بیایید جلوتر. همین کار را کردیم. طوفان طوری خودش را به دیوار و پنجره ها می کوبید که کل ساختمان با هم می لرزید. در همین هنگام بود که طوفان بالاخره کار خودش را کرد. پنجره ی دوجداره ی لعنتی به چه بزرگی از قابش کنده شد و دقیقا افتاد همان جایی که ما نشسته بودیم! دو صدای مهیب ایجاد شد که اگر با چشم خودم ندیده بودم میگفتم نفخ صور است و زمانش است که به ملکوت اعلا بپیوندیم! صدای اول زمانی بود که پنجره با طاقچه برخورد کرد و صدای دوم زمانی بود که پنجره به زمین کوبیده شد و شیشه ی دوجداره شکست! ملتفت هستید که شیشه ی دوجداره نباید بشکند نه؟ ولی شکست! بهتر است در مورد زپرتی بودن مدرسه یمان، برخلاف نوساز بودن چیزی نگویم که این رشته سر دراز دارد...

شاید اصلا تعجب نکنید که هیچ کس از من، قهرمان گمنام تشکر نکرد و بدتر از آن با تمام این اتفاقات، تا آخر زمان امتحان نشستیم همانجا و امتحان دادیم؛ میان شیشه هایی که سراسر راهرو را پر کرده بودند و طوفان سردی که پیروزمندانه و با فراغبال خودش را به داخل دعوت میکرد. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده! بعد از امتحان همه را در ساختمان مدرسه مهر و موم کردند و گفتند کسی حق ندارد برود توی حیاط چون خطرناک است. اما با پخش شدن سمفونی باران، بچه ها حصارها را شکستند و به درون حیاط هجوم بردند...




بازی به نهایت هیجان خود رسیده بود. شرشر باران که مثل اهنگ پس زمینه، تند و باضربان نوازیده میشد، هیجان بازی را بالا برده بود. توپ در یک چشم بهم زدن از این طرف زمین به آن طرف زمین فرستاده میشد. هرکدام از دونفر سعی داشتند دروازه ی حریفشان را باز کنند تا اینکه تیم آبی ها به قرمزها گل زد. درواقع گل جوانمردانه ای نبود. دروازه بان قرمزها معلول و مجروح بود. پایش شکسته بود و آن را نداشت. تنش پر از خراش های روزگار بود. با یک نگاه میتوان تشخیص داد که از جور و ستم روزگار خسته است. خسته... وضعیت همه ی بازیکنان همینگونه بود اما وضعیت او از همه بدتر بود. با اینکه گرداننده اش ماهرانه با آن بازی میکرد، اما بالاخره لایی خورد. دانش اموزی که گل خورده بود، دسته ی فوتبال دستی را با شدت در جایش هل داد و از هیجان و عصبانیت فریاد کشید. فریادش همزمان شد با پیچیدن صدای آواز یاشیل، دخترِ ترک و خوش صدا.

با دوستم در کنار نرده ی پله های اضطراری ایستاده بودیم. آنجا که ایستاده بودیم، مثل ایوان بود و حکم طبقه ی دوم را داشت و پله ها هنوز تا دو طبقه روی سر ما بالا میرفتند. به همین دلیل برخلاف این که باران با شدت می بارید، هرازگاهی فقط باریکه ای از آب روی ما میریخت. روی نرده های خیس و زنگ زده خم شده بودیم، به پایین نگاه میکردیم و سیگارهای قهوه ای رنگمان بین دوانگشتی که با آن دو(✌️) می گیرند، قرار داشت. طبیعتا او هم مثل من، بخاطر امتحان سمپاد اعصابش خرد بود. هروقت پکی از سیگار میزدیم قسمتی از ان را میخوردیم و دودی که از دهانمان خارج میشد را به سمت آسمان میفرستادیم. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و سیگارمان شور. اینگونه سرد بودن برای شهرمان غریب بود و با اینکه تا به حال سیگار نکشیده ام، میدانم سیگار نباید اینگونه شور باشد... تازه سیگارهایمان فیلتر هم نداشت...

پایین پایمان چند دختر کلاس یازدهمی از دکه ی مدرسه نوشیدنی های یک شکل خریدند. سر پرس شده و فلزی آن را به لولای در دکه گیر دادند و سرها به آسمان پریدند و گازها افشان شدند. لولای در دکه ی مدرسه یمان آچارفرانسه است. یکی از کاربردهایش هم باز کردن نوشیدنی برای مردم است. یادم باشد اگر دوباره او را دیدم بخاطر این شغل شریف از او تشکر کنم... برای این دختران سرخوش مهم نبود که همین الانش هم موش آب کشیده شده اند یا آب باران به درون نوشیدنی هایشان میرود. فاز مشروب خوردن گرفته بودند و باید انجامش میدادند؛ بطری هایشان را بالا بردند، بدنه ی شیشه ای آنها را بهم کوبیدند و یکصدا گفتند: به سلامتی! اما بعد از آن، هماهنگیشان بهم ریخت. یکی گفت به سلامتی امتحان سمپادی که تر خورد. دیگری میگفت به سلامتی آقای فلانی دبیر فیزیک و یکی دیگر میگفت به سلامتی... غرش رعد و برق نگذاشت صدای او را بشنوم. فقط دیدم که طوفان عزمش را جزم کرده بود که یکی از آن بطری ها را، شاید محض تفریح بیاندازد که دختر زرنگ زودتر دستش را خواند و بطری را در آغوش کشید. عزم دختر برای خوردن مشروبش، جزم تر بود!

آن طرف تر چندتا دختر، از آنها که خودشان را «تخسِ دیوونه» می نامند، در چاله های آب می پریدند و همدیگه را خیس میکردند. هرچند از قبل خیس بودند و فکرنمیکنم از آن بیشتر می توانستند خیس بشوند. کف حیاط مدرسه یمان سیل راه افتاده بود و هرچند سطح آن شیب دار است اما آب راکد مانده بود.(از مهندسی فوق العاده ی مدرسه یمان هم گفتم؟) کم کم این دختران داشتند در این آب شنا میکردند که صدای مسئولین مدرسه درآمد که بیایید داخل، بیرون امن نیست! با خودم فکر کردم این که رعد و برق به آدم بزند و در یک لحظه آدم را خشک کند بدتر است یا این که پنجره ی دوجداره بیفتد روی آدم و مغز و ملاج آدم را خرد و خاکشیر کند؟

در همین حین بود که صدای آواز یاشیل، دخترِ ترک و خوش صدا در حیاط مدرسه، میان باد و طوفان پیچید. انگار با باران همخوانی میکرد. یاشیل مقنعه را پایین داده و پافر زردی به تن داشت. با آن موهای لخت و خرماییش که در باد افشان شده بود در قسمت آب سردکن ها که پناهگاه امنی در برابر باران است ایستاده بود. دوستانش گردش حلقه زده بودند. اولش آهنگ دامن کشان را برای گروه دوستانش میخواند و بعد که جرئتش بیشتر شد، قدرت صدایش را به نمایش گذاشت. شما احتمالا هرگز صدای یاشیل را نخواهید شنید (مگر اینکه تصمیم بگیرد خواننده بشود) ولی به شما تضمین میدهم که صدای او دلنشین، آهنگین و بهشتی است! همه دست از کار خود کشیدند و زیر باران، تنها گوش جان سپردند به صدای دل انگیز یاشیل؛ او در شهناز شوری به پا کرده بود!

آسمان دیوانه وار می گریست،

دامن کشان؛ ساقیِ می خواران…

باد مجنون گونه به هرسو پرسه میزد

از کنارِ یاران؛ مست و گیسو افشان می گریزد!

و رعد خودنمایانه و با سرعت، دل نازک و پنبه ای ابرها را پاره میکرد؛

در جامِ می؛ از شرنگِ دوری…

طوفان غوغا به پا کرده بود و گویی همه اش اثرات جادوی صدای یاشیل بود...

وز غمِ مهجوری، چون شرابی جوشان مِی، بریزد

دارم قلبی لرزان ز غمش؛ دیده شد نگران…

دامن کشان؛ ساقیِ می خواران…

از کنارِ یاران؛ مست و گیسو افشان می گریزد!


پ.ن:

اصلا توی محل ما اینترنت و خط و آنتن و... خوب کار نمیکنه. دیروز که وای فای خونمون از کار افتاده بود کلا. با نت همراه رفتم تو کوچه، دیدم عهه یه کورسوی امیدی داره چشمک میزنه و یه ذره اونجا نت میگیره. به بابام گفتم برم تو کوچه بشینم با اینترنت کار کنم؟ جدی نبودم حالا مثلا میخواستم گردن گیرش کنم که بره مودم و شبکه ی وای فامون رو عوض کنه. اونم نه گذاشت نه برداشت، خیلی شیک و مجلسی گفت: تو کوچه بهتر میگیره؟برو... گفتم: برم!؟ +برو... گفتم:واقعا برم!؟؟ +واقعا برو... والا به جاش خودم گردن گیر شدم، غرورم اجازه نداد بزنم زیر حرفم. چهارپایه ی عزیز مامانم که مال جهیزیش هست دوسال از آبجی بزرگم، بزرگتره و به اندازه ی یازده تا چهارپایه ی پلاستیکی که تا به حال شکوندیم عمر داره رو برداشتم گفتم:پس اینم میبرم! +ببر...

خلاصه با اینترنت کار ضروری داشتم پس رفتم با چهارپایه ی عزیز مامانم نشستم تو کوچه. اصلا هم زشت نبود! فقط یه ذره تو گرما پختم. در عوض تونستم این پست رو بنویسم

این گربه تو باغچه دم خونمون بود. میخواست فرار کنه ولی دید موبایلمو گرفتم سمتش دارم عکس میگرم، نشست سرجاش و ژست گرفت که ازش عکس بگیرم. الان که فکرش میکنم شاید بنده خدا منتظر نشسته بوده که غذایی چیزی بهش بدم...
این گربه تو باغچه دم خونمون بود. میخواست فرار کنه ولی دید موبایلمو گرفتم سمتش دارم عکس میگرم، نشست سرجاش و ژست گرفت که ازش عکس بگیرم. الان که فکرش میکنم شاید بنده خدا منتظر نشسته بوده که غذایی چیزی بهش بدم...


داشتم از اون یکی عکس میگرفتم که این سیاه و سفیده اومد جلوی اون وایساد و همینطور که میبینید داره بهم زشت نگاه میکنه. یه «چرا از ناموس مردم عکس میگیری!؟» خاصی تو نگاهش هست ?
داشتم از اون یکی عکس میگرفتم که این سیاه و سفیده اومد جلوی اون وایساد و همینطور که میبینید داره بهم زشت نگاه میکنه. یه «چرا از ناموس مردم عکس میگیری!؟» خاصی تو نگاهش هست ?


بابای پیشی! رفتم واسش یه چی بیارم بخوره. وقتی برگشتم دیدم داره میره...
بابای پیشی! رفتم واسش یه چی بیارم بخوره. وقتی برگشتم دیدم داره میره...