پایان؟ (کنکورنوشت ۹)

این متن در تاریخ‌های متفاوتی به صورت جداگانه نوشته شده؛ با این حال یک جا منتشر خواهد شد.


۱۰ شهریور ۱۴۰۴

گاهی یادمان می‌رود چقدر شبیه به همیم و گاهی فراموش می‌کنیم که احساسی که درگیرش هستیم را ممکن است هر کسی تجربه کرده باشد.

راه می‌رویم و بغض می‌کنیم. حرف می‌زنیم و صدایمان می‌لرزد. سکوت می‌کنیم و اشک‌هایمان باریدن می‌گیرد.

فراموش می‌کنیم که باید حرف بزنیم یا بنویسیم تا شاید دستی ما را از این باتلاق غم بیرون بکشد.

فکر می‌کنیم شکست پایان راه است؛ غافل از اینکه شروع راهی دیگر است.

سردرگم می‌مانیم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم. به هر طناب پوسیده‌ای چنگ می‌زنیم تا شاید راه نجاتی پیدا کنیم.

به کم راضی می‌شویم و به جای اینکه خودمان رشد کنیم؛ هدفمان را کوچک و کوچک‌تر می‌کنیم.

می‌خواهیم مسیرمان را به کلی عوض کنیم اما شاید بهتر باشد دوباره همان مسیر را طی کنیم اما این بار به شیوه‌ای متفاوت، با دقت بیشتر و به گونه‌ای که جاده‌های فرعی ما را وسوسه نکند و جایی میان راه از مسیر خارج نشویم.

پس فکر می‌کنیم تا بهترین مسیر را پیدا کنیم. و البته نباید فراموش کنیم که بهترین مسیر ممکن برای هر فرد متفاوت است.


۱۴ شهریور ۱۴۰۴

من علاقه‌ی خیلی زیادی به ادبیات دارم. پارسال اواسط سال تحصیلی خیلی یهویی به فکرم رسید که باید تغییر رشته بدم و برم انسانی. چون متوجه شده بودم که نمی‌شه همزمان دو رشته رو توی دانشگاه با هم خوند و من هدفم این بود که برم پزشکی و همزمان باهاش ادبیات بخونم. چند هفته توی خونه جنگ و دعوا بود و با آدمای زیادی صحبت کردم و در آخر فهمیدم که انگار این قضیه از ترسم نشأت می‌گرفت. امسال هم روزی که رتبه‌ها اومد دوباره همین تصمیم رو گرفته بودم. اما خب می‌ترسیدم اگه برم ادبیات بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم پزشکی و اگه برم پزشکی بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم ادبیات. چند روز حالم شدیدا بد بود و همش تو فکر بودم و واقعا سردرگم. من چند هفته هست که توی یه لوازم التحریری و کتاب فروشی کار می‌کنم و قراره تا آخر شهریور برم سر کار. دیروز یه حاج آقایی اومده بود دنبال یه کتابی و به پیشنهاد یکی از دوستام که تا حدودی در جریان قضایا بود رفتم پیشش و ازش پرسیدم که می‌تونه برام استخاره بگیره یا نه. از اون آدمایی بود که ناخودآگاه چهرشون و حرف زدنشون به دلت می‌شینه و آرومت می‌کنه. خلاصه گفتم برام دو تا استخاره بگیره و یه خورده توضیح داد و همونجا یه قرآن برداشت و بهم گفت صلوات بفرستم و بدون اینکه نیتمو بهش بگم تو ذهنم در نظرش بگیرم و تصمیم بگیرم که کدوم نیست اولیش باشه. اولی رو برای انسانی گرفتم و گفت نتیجه‌ای حاصل نمی‌شه. دومی رو برای تجربی گرفتم و گفت توکلت به خدا باشه و توی این مسیر یه نفر باشه که قبلا همچین مسیری رو طی کرده و راه رو بلده و کمکت کنه. صدقه هم بده به یه نیازمندی از نزدیکانتون و در نهایت انتهای این مسیر نتیجه‌ی خوبی در انتظارته.

خلاصه که قراره یه بار دیگه این مسیر رو طی کنم اما با کلی تفاوت نسبت به دفعه‌ی قبلی.

از اونجایی که فکر کنم مبهم گفتم:

من پشت کنکور تجربی می‌مونم و یک بار دیگه اما با تمام توانم تلاش می‌کنم چون دلم نمی‌خواد مدیون دلم بمونم و برام حسرت بشه.

پ.ن1: دارم ویسای مشاورمو گوش می‌دم و نمی دونین که چقدر از همین الان دوستش دارم و خوشحالم از اینکه مشاورمه.

پ.ن2: مشاورم برنامم رو فرستاده و کلی ذوق دارم واسه اینکه فردا صبح زود بیدار شم و شروعش کنم.

البته تا آخر شهریور برنامم سبکه چون عصر تا آخر شب سر کارم.


۱۶ شهریور ۱۴۰۴

یکی از دوست‌هام که یک سالی بود همو ندیده بودیم هفته‌ی پیش که توی اوج سردرگمیم بودم؛ منو دید و بهم گفت: چی شده؟ از اون برقی که همیشه تو چشمات بود خبری نیست؟

دیروز هم اتفاقی همو دیدیم و حالمو پرسید. بعد هم گفت: انگار مسیرتو پیدا کردی. برق توی چشمات برگشته. شدی همون دختری که همیشه می‌شناختم. همونی که می‌دونم اگه اراده کنه به هر چیزی که می‌خواد می‌رسه:)✨


۱۹ شهریور ۱۴۰۴

دیشب خوابی دیدم که من رو یاد چیزی انداخت که مدت‌هاست در تلاشم فراموشش کنم. البته که چندان موفق نیستم و حتی یک روز هم از فکرش بیرون نمی‌رم.

از صبح سردرد شدیدی دارم و قلبم درد می‌کنه و انگار یه چیز سنگین روی قفسه‌ی سینمه که نمی‌ذاره نفس بکشم.

اما خب نشستم پای کتاب چون به قول بمرانی استمرار یعنی گذشتن و رفتن پیوسته و من هم به خودم قول دادم که امسال سال گذشتن‌ها و رفتن‌های پیوسته باشه.


۷ مهر ۱۴۰۴

هی! با خودت صادق باش!

منتظر کدوم معجزه‌ای؟

فکر می‌کنی قراره فرشته‌ی مهربون بیاد و با یه «بیبیدی بابیدی بو» همه چی رو درست کنه؟

یا اینکه غول چراغ جادو بیاد و آرزوهاتو برآورده کنه؟

منتظر کدوم معجزه‌ای؟ کدوم شانس؟

شانس وجود نداره. آدما عادت کردن موفقیت بقیه و شکست خودشون رو نتیجه‌ی شانس و اقبال خوب یا بدشون بدونن. البته که شکست دیگران به خاطر بی‌عرضه بودنشونه ولی موفقیت خودشون به خاطر تلاش و سخت کوشی شبانه روزیشونه.

باور کن! هر کسی تو جهنم کارای خودش عذاب می‌کشه و تو بهشت کارای خودش لذت می‌بره. هر اتفاقی که می‌افته نتیجه‌ی تلاشای خودته. چه خوب و چه بد.

فکر می‌کنی سخته؟

آره! حق داری! خب واقعا هم سخته!

اما فکر می‌کنی اگه منتظر یه روز خوب بمونی همه چی آسون می‌شه؟

بذار باهات صادق باشم...

قرار نیست آسون باشه. قراره اذیت شی. قراره خسته شی. قراره داغون شی.

اما قراره یاد بگیری چجوری قوی باشی. چجوری استمرار داشته باشی. چجوری روزای سخت رو بگذرونی.

چون زندگی هیچ وقت قرار نیست آسون باشه. زندگی همیشه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه و تو باید قوی‌تر و قوی‌تر بشی تا زیر بارش له نشی.

یکی از مسیرهایی که بهت کمک می‌کنه تا قوی‌تر شی همین کنکوره. بهش به چشم یه عذاب نگاه نکن. بهش به چشم یه راه نگاه کن که طی کردنش قراره قوی‌ترت کنه و قراره بهت کمک کنه که دفعه‌ی بعد که زندگی یه مشت حوالت کرد بتونی جاخالی بدی. دفعه‌ی بعد که زندگی خواست بهت لگد بزنه و زیر پا لهت کنه بتونی از خودت دفاع کنی.


۱۷ مهر ۱۴۰۴

آزمونمو خوب دادم و خوشحال‌ترینم:)✨

تراز و درصدای این آزمون و تحلیلش بهم ثابت کرد که چقدر پارسال روشم اشتباه بوده.


۱۹ مهر ۱۴۰۴

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...