این من نیز/ منکر میشود مرا/ من کو؟/ مرا خبر نیست/ اگر مرا بینی/ سلام برسان...
یه خواب خیلی خیلی طولانی
سه روزه که بیشتر از کل عمرم گریه کردم. هیچ وقت تا این حد دچار حس ناچاری و بدبختی نبودم. باید دنبال چه کلمه ای بگردم که حق مطلبو به خوبی ادا کنه؟ حالم بده خیلیم بده. یه مرگیمه که در عرض همین چند روز داره از پا درم میاره
همزمان قلبم هم سنگینه و هم سبک؛ هق هق میکنم زار میزنم بعد نگاه میکنم بلکه یه کم پیمانه قلبم خالی شده باشه اما انگار اشکا مثل اکو دوباره برگشتن به خودم و وجودم برای گریه بیشتر به خودش چنگ میندازه
میشینم که درس بخونم اما با یه حفره خالی مواجه میشم؛ دلم سرجاش نیست؛ حس پوچی همراه با یه جور درد طاقت فرسا. بازم میزنم زیر گریه
راستش شاید یکی از دلایلش رو بدونم هرچی نباشه از روز قبل امتحان فیزیک شروع شد وقتی فهمیدم درس یه سالو نمیشه تو یه روز مرور کرد. امسال واقعا درس خوندم، بیشتر از قبلا اما باز هم نه در اون حد که الان بتونم نتیجش رو به شکل یه حال خوب دریافت کنم. میخواستم ادمی که کل عمرش اهمال کار بوده رو برای یه سال و یه ماه تبدیل کنم به کوشاترین ورژن خودش اما غافل از اینکه برام بیش از حد سنگین بود و این رو دیر متوجه شدم دقیقا شب امتحان فیزیک. هنوز شش تا امتحان دیگه مونده و مغز و قلبم دارن جلز و ولز میکنن
اما همش همین نیست. به خودم میگم اشکال نداره انقدر روز مونده به امتحان ریاضی انقدر به زیست وقت کافیه تا یه نمره خوب بگیری میگم اصلا به جهنم مثل همیشه دندتو پهن بگیر! ولی نمیشه انگار فقط به خاطر تجدید شدن فیزیک یا معدل افتضاح ایندم نیست که بند بند وجودم داره از هم باز میشه.
از ضعف گشنگی حالم بهم میخوره اما ابدا اشتها ندارم هیچ وقت فکرشو نمیکردم زدن یه لبخند تصنعی انقدر برام سخت بشه
و اشک ها؛ هر دفعه به خودم میگم قوی باش! مهم نیست دچار فروپاشی شدی نادیدش بگیر و تلاش کن و برای اخرین بار از ته دلم زجه میزنم تا بعدش برم سراغ تلاشای بی ثمرم اما بازم روز از نو و روزی از نو
واکنش والدینم دلداری یا سرزنشه دیدی درس نخوندی؟ دیدی گفتم برو انسانی؟ انقدر به خودت فشار نیار سلامتیت مهم تره! یه معلمی که میاری؟ پشت کنکوری...
معلمی یا پشت کنکوری شدن... بابام که نمیدونه حتی معلمی هم برای دخترش زیادی خوش بینانه ست و مامانم که هنوز کاملا از من ناامید نشده درحالی که صحبت از هردوش بیشتر حال من رو خراب میکنه
سه روزه که مامانم انواع دمنوش های ارامش بخش رو به خوردم میده و خودم برای ارامش دلم همه جوره به خدا متوسل شدم حتی همین چند ساعت پیش رفتیم سر مزار یه سید خیلی بزرگواری و وقتی رسیدیم خونه دوباره پروژه اخرین زجه شکست خورد.
والدینم بیشتر از همه گناه دارن اون دلیل مشخص ماجرا رو نمیدونن، تقصیری ندارن ، نمیدونن چیکار کنن و ناشیانه سعی میکنن شکست های مفتضحانم رو ماست مالی کنن
و با اینحال من بیشتر از هر زمانی احساس سقوط میکنم. همیشه دلیل خودکشی برام قابل درک و قبول نبود. اما الان با گیر کردن توی مسیری که نه راه پس داره نه پیش، زیاد هم دور از ذهن به نظر نمیرسه. نه اینکه الان بخوام خودکشی کنم نه! اما چیزی که نیاز دارم نبودنه. فرار از این حس بی پناهی که الان دچارشم و هیچ چیز تسلابخشی براش وجود نداره. هرچیزی که الان هستم دیگه بیشتر از این قابل تحمل نیست
میگن در مردن هیچ چیز بدی نیست البته برای ادمای خوب! من حتی ادم خوبی هم نیستم
با وجود همه اینها خواب هنوز چیز خوبی به نظر میرسه میخوابم بلکه شاید وقتی بیدار شدم حالم بهتر شده باشه اما خواب های کوتاه و ناروم شبانه بیشتر روحم رو خسته میکنه. به یه چیز موثر تر نیاز دارم یه چیز طولانی و بی دردسر مثل کما که وقتی ازش بیدار شدم دنیا تموم شده باشه

مطلبی دیگر از این انتشارات
مثلا عیدهِ؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
من عاشق مدرسه ام!
مطلبی دیگر از این انتشارات
الکی😃💔