دژبان | بخش ششم: گفت‌وگوهایی که دوست ندارم

گاهی وقتا تو زندگی شخصی، محیط کار یا دوران خدمت، بعضی از آدم‌ها به هر بهونه‌ای میان و باهات شروع به صحبت می‌کنن.

گفت‌وگوی دوستانه، خودمونی، حتی در حد پنج دقیقه.

خب این مسئلهٔ اصلی نیست، مسئلهٔ اصلی اینه که چطور بقیه از این گفت‌وگوها استقبال می‌کنن و گاهی باعث می‌شن دوست‌های جدیدی پیدا کنن، ولی من نه.

من اصلاً آدم اجتماعی‌ای نیستم که بخوام زود با کسی گرم بگیرم. کسی رو از خودم دور نمی‌کنم، ولی همون گفت‌وگو هم برای من خوشایند نیست. خیلی کم پیش میاد بعد از این مدل هم‌صحبتی‌ها نسبت به طرف مقابل حس خوبی داشته باشم. معمولاً اینجوریم که: «ولمون کن بابا، وقت‌گیر آوردی».

هیچ‌وقت سعی نکردم این رفتارم رو تغییر بدم، چون خودم ازش راضیم. به نظر من آدم نباید با هرکسی که از راه رسید سریع رفاقت کنه. دایرهٔ ارتباطات دوستانه باید کوچیک و با دقت باشه.

یه دلیل دیگه هم برای نداشتن تمایل به گفت‌وگو وجود داره، اونم تنفر از همه، به معنای واقعی کلمه.

به‌جز دایرهٔ کوچیک دوستام، از معاشرت با آدم‌ها زیاد لذت نمی‌برم، مگر این‌که سرشون به تنشون بیارزه.

از جمع‌های شلوغ، از کارهایی که مجبورم می‌کنه با آدم‌های زیادی سروکار داشته باشم، بیزارم. انرژی‌ای که اجتماعی بودن از ذهن و جسم من می‌گیره، بیشتر از هر فعالیت بدنی و ذهنیه.

اما فکر می‌کنید نکتهٔ فان ماجرا کجاست؟

این‌که من دژبان یکی از شلوغ‌ترین کوی‌های سازمانی نیروی هوایی‌ام.

«دژبان»

(۱۴۰۵/۰۳/۱۵)