دژبان | بخش نهم: دو شکست تو یک روز معمولی

امروز سر شیفتم، تا الان خبر خاصی نیست؛ رفت‌وآمد عادی ساکنین و همین.

قبل از این‌که شروع کنم به نوشتن، داشتم با خودم دربارهٔ موضوع امروز فکر می‌کردم که یه‌هو به خودم اومدم و فهمیدم قرار نیست موضوع خاصی داشته باشه. از اولش هم قرار نبود یه موضوع مشخص انتخاب کنم و درباره‌ش حرف بزنم تا ویو و لایک و کامنت بگیره.

فقط می‌خواستم ذهنمو خالی کنم.

حتی به منتشر کردنشون هم فکر نکرده بودم، چه برسه به این‌که بخواد مخاطب‌پسند باشه.

یه روز ممکنه اتفاقات روزمره باشه، یه روز یه ایده یا یه سؤال.

از چارچوب و قاعدهٔ خاصی هم پیروی نمی‌کنم؛ هرجوری شروع می‌شه و هرجا و هرطور که بخوام تموم می‌شه.

برای امروز می‌تونم دربارهٔ مصاحبهٔ کاری دیروزم بنویسم.

حدود سه چهار هفته پیش برای یه شرکت رزومه فرستادم. موقعیت شغلی کارشناس سئو بود. ساعت کاری و مبلغ پرداختی هم اوکی بود، مخصوصاً ساعت کاری چون پاره‌وقت بود و برای منی که سربازم عالی محسوب می‌شد.

تا این‌که همین هفته، یک‌شنبه تماس گرفتن برای مصاحبهٔ حضوری.

کجا؟ جردن.

پای پیاده یه‌کم سخت بود، مخصوصاً الان که ترجیح می‌دم روزای استراحتم کلاً فعالیت بدنی خاصی نداشته باشم. پس با داییم هماهنگ کردم ماشینشو گرفتم.

گفته بودن ساعت مصاحبه ۵ عصره. چون تا حالا اون سمت تهران نرفته بودم، ساعت ۳ راه افتادم و ساعت ۴ رسیدم. تا جای پارک پیدا کنم، ساعت شد پنج دقیقه به ۵. با عجله خودمو رسوندم جلوی شرکت و همون‌جا فهمیدم گوشیم تو ماشین جا مونده.

گفته بودن وقتی رسیدی تماس بگیر تا بگیم کدوم واحد و طبقه‌ایم، برای همین مجبور شدم برگردم گوشی رو بیارم.

تا رفتم و برگشتم ساعت شد ۵ و بیست دقیقه. با خودم می‌گفتم به خاطر تأخیر، تو اولین دیدار و روز مصاحبه، حتماً کلی تیکه می‌ندازن و قبولم نمی‌کنن. با این‌که از قبل گفته بودن حتی اگه سر وقت هم برسم باز یه مقدار معطل می‌شم.

خوشبختانه چیزی نگفتن، چون خودشون فکر می‌کردن وقت مصاحبهٔ من پنج‌ونیم اعلام شده.

وارد دفتر شدم و مدیر باهام صحبت کرد. جزئیات مصاحبه رو نمی‌گم چون طولانی و حوصله‌سربره. فقط این‌که همه‌چی عالی بود، به‌جز یه مشکل اساسی: سرباز بودن من.

هیچ‌جوره نمی‌شد ساعت و روزها رو فیکس کنیم. چون برخلاف چیزی که تو آگهی بود، پاره‌وقت نبود و ممکن بود مدام برای جلسات آنلاین نیازم داشته باشن.

آخرش گفتن سعی می‌کنیم یه موقعیت دیگه برات پیدا کنیم، هرچند شانست خیلی کمه.

حالا باید صبر کنم ببینم زنگ می‌زنن یا نه.

بعد از مصاحبه برگشتم خونه، ماشین رو تحویل دادم و تو راه برگشت سوار یه ماشین گذری شدم. همون‌جا گوشی ساده‌ای که برای سربازیم گرفته بودم افتاد تو ماشین و من تا موقع پیاده شدن متوجه نشدم.

بعدش هرچی تماس گرفتم کسی جواب نداد و آخرشم گوشی رو خاموش کردن.

اینم ماجرای دیروز ما؛

روزی که خدا خواست دوتا شکست، اگه بشه اسمش رو شکست گذاشت، باهم بیفته.

«دژبان»

(۱۴۰۵/۰۳/۲۰)