نویسنده نیستم، فقط ذهنمو خالی میکنم.
دژبان | بخش هفتم: دربارهٔ خیانت و میانبرها

امروز رو آفمه، خونهام، دراز کشیدم رو تخت و دارم به کاغذ روبهروم و خودکار تو دستم نگاه میکنم.
ساعت چهار و نیم عصر قراره برم یه سری به همکارای قدیمیم بزنم، دلم تنگ شده براشون. بچههایی که یک سال کنارشون زندگی کردم.
میدونی، من حتی الان هم به کسایی که یه روزی باهاشون همکار بودم و الان دیگه خیلی کم میبینمشون، نمیتونم پشت کنم. همیشه برام سؤال بوده چی باعث میشه یه آدم خیانت کنه؟ خیانت تو همهجور رابطهای، نه فقط عاشقانه؛ مثلاً خیانت به همکار، رفیق، خانواده یا همخدمتی.
یعنی از همون روز اول از این آدما متنفر بوده؟ یا کمکم این حس تنفر توش شکل گرفته؟ شایدم سودی براش داره.
ولی مگه میشه با یهسری آدم زندگی کنی، وقت بگذرونی، قهر و آشتی کنید و بعد هیچ حس و وابستگیای نداشته باشی؟ برات مهم نباشه کاری که میکنی چه آسیبی به اون شخص یا اشخاص میزنه؟
این نکته رو هم تو پرانتز داشته باشید که خیانت همیشه رها کردن و رفتن نیست.
وقتی زحمت همکارت رو به اسم خودت میزنی تا پاداشش رو بگیری، وقتی دور از چشم خانوادت با دشمن خانوادت در ارتباطی، وقتی از اعتماد دوستت سوءاستفاده میکنی، وقتی سرباز همخدمتیات رو برای یه روز مرخصی بیشتر لو میدی، همهٔ اینا یعنی خیانت.
هرچقدر هم با خودت بگی دوستشون داری، باز هم خیانت کردی.
به نظر من آدمهای خیانتکار، آدمهای ترسو و بیمسئولیتی هستن. چون نمیتونن یا نمیخوان برای عشق، رفاقت یا شغلشون زحمت بکشن تا به مهر، وفاداری و پاداش برسن، و بهجاش راه میانبر رو انتخاب میکنن.
دیگه لازم نیست برای پارتنرت وقت بذاری و بهش توجه کنی؛ یکی پیدا میشه که آویزونت باشه.
دیگه لازم نیست برای رفیقت خودتو ثابت کنی؛ یکی هست که ندیده و نشناخته میگه چشم.
دیگه لازم نیست سخت کار کنی؛ نتیجهٔ زحمت همکارت رو میدزدی.
میبینی؟ خیانت یه میانبره، ولی همین میانبر زندگی خودِ آدم رو نابود میکنه.
و معمولاً وقتی میفهمن، دیگه همهچی رو از دست دادن و دیر شده.
«دژبان»
(۱۴۰۵/۰۳/۱۶)
مطلبی دیگر از این انتشارات
یادداشتهای یه ذهن خسته
مطلبی دیگر از این انتشارات
دژبان | بخش دهم: خداحافظ کمالگرایی
مطلبی دیگر از این انتشارات
دژبان | بخش نهم: دو شکست تو یک روز معمولی