دژبان!!!

وقتی شروع می‌کنم به نوشتن سناریوهای توی مغزم، که توی زمان بیکاری یا خواب به ذهنم میان، غیب می‌شن. از طرفی خودِ این کار هم یه جور سناریو توی مغزمه. نشستم روی صندلی جلوی اتاقک ورودی محوطهٔ تالار، با عنوان دژبانی. ولی دژ چه بانی؟ والا ما صرفاً یه نمادیم، همین؛ بدون اختیار و بدون قدرت.

می‌شینیم تا مردم بیان رد بشن و ما جلوشونو بگیریم که: «آقا یا خانم، کارت لطفاً.» یا همراهشون دارن یا نه، تو دلشون به ما فحش می‌دن یا نه. واقعاً وضعیت مضحک و باطلیه؛ چیزی که بهت اضافه نمی‌کنه، حتی ممکنه مشکلات جسمی و روانی هم برات به وجود بیاره.

دژبانی، در ظاهر، قسمت خوب و دهن‌پرکنیه برای خدمت کردن، ولی در عمل تو یه حمالی که می‌فرستنت جلو تا با مردم و سربازها درگیر بشی؛ و در آخر، اگه ماجرا بیخ پیدا کرد، خودشونو می‌کشن عقب و می‌گن خودت مقصر اتفاق بودی، به همین سادگی.

نمی‌دونم، بعضیا می‌گن خدا رو شکر کن لب مرز نیستی، راهت دور نیست، نزدیک محل زندگیت خدمت می‌کنی. شاید درست می‌گن، شاید من سخت گرفتم. شاید ۹ ساعت بدون استراحت سر پا وایسادن سخت نباشه، شاید ۱۵ ساعت شیفت زدن سخت نباشه؛ شایدم چون اینجا همه‌چی رنگ‌وبوی اجبار داره، سخت می‌گذره.

هرچی که هست، فعلاً سرباز دژبان ارتشم؛ کجا و کدوم مطقه بماند برای بعد...

«دژبان»

(۱۴۰۵/۰۳/۱۳)