یادداشت‌های یه ذهن خسته

اولین تلاش امروزم برای نوشتن سناریوهای داخل مغزم شد یه متن نیم‌صفحه‌ای که ممکنه آپلودش کنم توی نت. بریم ببینیم تلاش دوم به کجا می‌رسه.

سناریوهای داخل مغزم بیشتر شبیه رؤیاها و علاقه‌مندی‌هامن؛ چیزایی که یا بهشون نمی‌رسم یا… هیچ‌وقت نمی‌رسم. اتفاقاتی که دوست داشتم بیفته و نیفتاده، آدم‌هایی که دوست داشتم باشن و نیستن، حرف‌هایی که باید می‌زدم و نزدم.

غمگین و ناراحت‌کننده‌اس وقتی تمام تلاشت رو می‌کنی، ولی به چیزی که می‌خوای نمی‌رسی، و بعدش ذهنت شروع می‌کنه به رؤیاپردازی تا شاید آروم بشی.

مثل یه جور مخدر می‌مونه؛ یه نوع اعتیاد برای فرار از واقعیت زندگی. بعضیا می‌گن ساختن سناریو و مکالمه‌های درون ذهن یعنی مغز اون فرد سالمه، بعضیا می‌گن نه، این‌طور نیست و یه مشکل روانیه؛ ولی من می‌گم هرچی که هست، اصلاً خوب نیست.

وقتی یاد یه فرد به‌خصوص می‌افتی خوب نیست، وقتی نتیجهٔ تمام تلاش‌های بی‌ثمرت رو تجسم می‌کنی خوب نیست، وقتی توی ذهنت تجسم می‌کنی که اگه می‌شد، اگه می‌موند، اگه اون حرف رو زده بودم، بعدش ممکن بود چه اتفاقی بیفته و زندگیت چه شکلی بشه، اصلاً خوب نیست…

«دژبان»

(۱۴۰۵/۰۳/۱۳)