«نه عاشق شدم، نه سالم موندم»

۲۷ سالمه و می‌شه گفت تقریباً توی هیچ رابطه عاطفی‌ای نبودم.
اگه بخوام از ۱۸ سالگی حساب کنم ــ که به‌نظرم قبلش چیزی به اسم رابطه‌ی درست وجود نداره ــ می‌شه ۹ سال.
توی این ۹ سال فقط یک‌بار از یکی خوشم اومد. نمی‌شه گفت عاشقش شدم.
من معتقدم اول از یکی خوشت میاد، بعد وقتی وارد رابطه می‌شی اون حس کم‌کم تبدیل می‌شه به عشق.
(هرچند همین‌جا بگم؛ برخلاف همه‌ی این حرف‌ها، به طرز وحشتناکی عاشقش بودم.)

اون آدم، توی نگاه اول، به نظر فوق‌العاده می‌اومد؛ و منظورم فقط ظاهرش نیست.
اما همون آدم کاری کرد که از پنج سال پیش تا الان دیگه نتونم حتی به عشق و عاشقی فکر کنم.

یه رابطه‌ی بلاتکلیف؛ و حالا که بهش فکر می‌کنم، کاملاً یک‌طرفه.
منِ خر، با تمام وجود بهش امید داشتم. فکر می‌کردم اگه مدارا کنم، اگه شرایط رو درک کنم، آخرش به نتیجه می‌رسه.
اما نرسید.
آخر داستان، آدم بده من بودم.
آدم بده که چه عرض کنم؛ من یک هیولا بودم. هیولایی که انگار داشتم شکنجه‌اش می‌دادم.

بیشترین چیزی که تمام این مدت اذیتم می‌کرد این بود که با این‌که طرف مقابلم می‌دونست من حاضرم براش هر کاری بکنم، باز هم طوری رفتار می‌کرد که انگار اصلاً منو نمی‌شناسه.
من از هر غریبه‌ای، غریبه‌تر بودم.

ولی یه چیز رو خیلی خوب به من یاد داد:
این‌که هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست.

کسی که فکر می‌کنی فرشته‌ست، می‌تونه تبدیل به شیطان بشه.
خودت و هر کاری که کردی، توی یک ثانیه فراموش می‌شی؛ طوری که انگار هیچ‌وقت نبودی.
تبدیل می‌شی به گناهکار، اون‌هم وقتی که بی‌گناهی.

یه کاری باهات می‌کنن که دیگه دلت نمی‌خواد از کنج خلوتت بیای بیرون.
می‌ری توی خودت،
در رو می‌بندی،
و همون‌جا می‌مونی…
تا آخر عمر.

"من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد"

«دژبان»

(۱۴۰۵/۰۳/۲۶)