نویسنده نیستم، فقط ذهنمو خالی میکنم.
چند خط برای خالی شدن

چند روزی بود که کلاً دست و دلم به نوشتن نمیرفت.
با اینکه مسیر زندگیمو سپردم دست تقدیری که خدا برام در نظر گرفته، ولی باز یه روزایی پیش میاد که از دست زمین و زمان شاکیای.
برای کارهایی که کردی عصبانی میشی،
و برای کارهایی که نکردی افسوس میخوری.
هی با خودت میگی چرا باید اینجوری میشد؟
چرا هر کاری میکنم هیچی درست پیش نمیره؟
چرا من انقدر بدشانسم؟
دلت میخواد بری بیرون داد بزنی:
ای مردم، من تمام تلاشم رو کردم،
من میخواستم…
ولی نشد.
میخوای هر جوری شده صداهای تو سرت رو خفه کنی،
فقط برای اینکه از شر سرزنشهاشون راحت بشی.
با اینکه خودت بهتر از همه میدونی تصمیمهایی که تو گذشته گرفتی، بهترین تصمیماتت برای همون لحظهها بودن،
ولی صداها…
تقریباً از آخرین پستم به بعد، وضعیت هر روز من همین بوده.
یهویی تمام شکستها و ناامیدیها خراب شد روی سرم،
یادم رفت چه قول و قراری با خودم گذاشته بودم،
و فقط میخواستم مثل یه بچه بشینم غر بزنم و خودمو خالی کنم؛
یا یه مقصر پیدا کنم تا تمام کاسهکوزهها رو سرش بشکنم.
اما مقصر فقط خودمم.
«دژبان»
(۱۴۰۵/۰۴/۱۰)
و این تلخترین بخش ماجراست
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی مغز تعطیل میکنه
مطلبی دیگر از این انتشارات
«بخش چهارم: نوشتن در گرما»
مطلبی دیگر از این انتشارات
دژبان | بخش هشتم: چرا آدما وقتی یکی هست، فکر نمیکنن؟