اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
در گرمی رگهایم
گمان کنم پیدایت کردهام،
بعد از عمری با پای شکسته دویدن؛
تو هیچوقت نرفته بودی.
اگر خدا را -با چنان عظمت- در کوچکترین نشانهی حیات یافتهام،
تو را هم همین نزدیکیها خواهم یافت،
که عشق از جنس خداست.
فرشتگان مگر جز به احترام عشق
سجده بر مشتی آب و گِل کردند؟
تو را میبینم.
تو را میان گیسوان آشتفهی گندم
و آنگاه که در شعلههای خورشید ایستادهای میبینم؛
و میدانم که آن درختان دوردست تنها نیستند.
آغوشت را به وقت نماز طبیعت مرور میکنم،
هنگامی که باران، اذان میگوید به افق خاک.
گلهای سجادهام انگار
خوب میشناسند تو را.
و بر چشمهایت از پشت پنجرهها بوسه میزنم،
که نگاهت دعای نور است برای کوچههای خالی.
من تو را -که دورترینی- در نزدیکترین نشانهی حیات یافتهام؛ در گرمی رگهایم.
تو کیستی که نبودنت
چنین کافیست؟


مطلبی دیگر از این انتشارات
شاید به سوی مرگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
عادتهای عجیب؛ نویسندههای عجیبتر (2)
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سبز