اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
قسم به چشمهای تو؛
زمانی که کوهها اژدهاوار نعره میزنند بر پهنای آسمان
و زمین از خشم آتشین طبیعت میترسد،
روزی که جنگل از خون سبز تهی میشود،
و به دور از لالههای سرخ
آرام میمیرد،
وقتی زمان وصیت میکند
که نفسها را ببُرند،
تو بمان.
تو بمان در قلب کهکشان
تا هر آنچه در عالم است،
بچرخد در مدار پروانگی
به دورِ حلقۀ چشمانت.
و قسم به چشمهای تو؛
قسم به چشمهایت که جهان
دگرباره خلق میشود.

مطلبی دیگر از این انتشارات
آرزوی سوفیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
قسم به قلم و آنچه مینگارد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، خودمم نه تو!