علیرضادرAlgiz·۱ ماه پیشکَلافِگی.یه وقتایی، طوری همه چیزِ زندگی عین طناب دار دور گردنت حلقه میشه که ترس خاصی نداری از گفتن یه چیزایی، چون همین الانم در حال خفه شدنی.
علیرضادرAlgiz·۱ ماه پیشباد پیچید تو حیاطِ خالی.گاهی با خودم میگم، شاید تو باد بودی، یه باد سرد، باد سرد زمستون؛ که اومدی و پیچیدی بهم، و رفتی.
علیرضادرAlgiz·۱ ماه پیشمن تا ابد ویرگول رو به ویراستی ترجیح میدم.اکانت ویرگول برای وضعیت فعلی پروفایل سیاه گذاشته، و بعد ویراستی داره وضعیت فعلی مارو به سخره میگیره.
علیرضادرچون مجبوریم·۱ ماه پیشخَفِگی.هیس! حرف نزن، هیچ جا؛ با هیچکس. کامنت نذار، گیم بازی نکن، فیلم نبین، و کتاب نخون؛ تو هیچکدوم آزادی نداری، البته که اخیرا کلا نداری شون.
علیرضا·۲ ماه پیشخیره شدن به ستاره ها.رو صندلی جلوی ماشین مچاله شده بودم، و حتی نمیدونم کجا بودم. یه جای خیلی سرد و تاریک، وسط بیابون، توی جاده؛ و یه لحظه از پنجره سه تا ستاره د…
علیرضا·۱ سال پیشچرا گاهی باید «همه چیز» رو رها کنیم؟چرا نکنیم؟ اگه در عمل «همهچیز»ی وجود داشته باشه، رها نمیشه، مثل بومرنگ وقتی پرتش کنی برمیگرده پیش خودت. و این «همهچیز» که نیاز به رها شدن…
علیرضا·۱ سال پیشناخدا و بطری هایشسرفه کرد. «یکی یه بطری به من بده.» یک سکه نقره ای رنگ به طرف بار پرت شد.