چرا بلند پرواز؟!!

در روزی از روز های پاییز

که آفتاب دقیقا روبه روی زمین نبود

یک کاغذ سفید دفتر وجود را سنگین کرد

و کلمات رفته رفته کاغذ را نیز

در جریان جهان

در زمانی که ماه و آفتاب

پی در پی

رو به روی زمین قرار گرفتند

جمله ها ساخته شدند

پی در پی

بی وقفه

در جریان جوهر امید

که هر لحظه

نو نهال های کلمات را آبیاری می کرد

بادبادک آرزو هایم سایه به سایه کلمات پیش رفت

و جایی در پس برگه

در زمانی که جوهره امید خشک شد

از حرکت ایستاد


و آنجا من فراموش کردم

چه بلایی بر سر زندگانی ام آمد

کاغذ سفید زندگی ام کجا رفت؟

بادبادکم به تنه درخت شک گیر کرد

من زیر سایه این درخت

پایم را روی شاخه محکم می کنم

تا از درخت شک

به فراز یقین برسم

کف دستانم زخمی است

تنه اش زبر است

و من را می رنجاند

بادبادکم آن بالا اما

روی برگ ها به خوابی عمیق رفته است

انگار که به خوابی ابدی فرو رفته باشد

بالاتر می روم و روی شانه درخت می نیشینم

و به انبوهی از کلمات خیره می شوم

که اثری از کاغذ سفید نگذاشته اند

و در کنار هم جمله ها و بند و ها بیت ها را ساختند

که همه آنها منی می شوند که قرار است

نقطه ای باشم بر پایان این صفحه

بادبادکم را از خواب ناز بیدار می کنم

و از همان بالا راهی آسمانش می کنم

از همان بالا بلند پرواز می کند

از فراز یقین

صفحه بعد را شروع می کنم...




16/8/1401

طلیعه وجودم