در رو به روی پاسگاه

یک هفته بود که ازت خبری نداشتم،نه خانه امدی،نه زنگ زدی و نه پیامی فرستادی.

من هیچ نمی‌دانستم ازت بجز آنکه آخرین بار در نزدیکی هروی برای محقق شدن رویایی که داشتی مردانه جنگیدی، آن شب مرا به خانه فرستادی چرا که میترسیدی بلایی سرم بیاید و طبق معمول فقط به خودت فکر کردی، بلایی سر من نیامد اما حال تو خانه نیستی و من را تنها گذاشتی اصلا میدانی در دل من چه آشوبی درست کرده ای؟

و حال امروز رو به روی در پاسگاه در حالی که دیگر ناخنی برایم نمانده بود که بخواهم بکنم، سراسیمه فهمیدم بال های آزادی خواهت را میخواهند بچینند و من که به پهنای صورتم اشک میریختم در دردت شریک شدم.

نمیدانم قرار است چطور یک ماه بدون حضورت در خانه بزیستم، اما میدانم روز آزادیت نزدیک تر از آن چه فکر می‌کنی است.

شاید نباید در آخرین لحظات با تو قهر میکردم، این متن را یک معذرت خواهی در نظر بگیر، میدانم بیرون میایی و این را میخوانی،شاید عجیب باشد بیشتر نوشته هایم جدیدا نامه هستند، آخر چه کنم؟ دلتنگم و نمیتوانم حتی به هیچ کدامتان پیامی دهم.