زندگی به عنوان یک تروریست بدبخت

در اتاق ننشستم از پنجره به گربه ی کوچکی که در خانه ای که برایش ساختم خوابیده است نگاه میکنم، کتاب های مدرسم جلویم باز است اما حتی نگاه کردن به کتاب ها باعث سردردم می‌شوند، خانه ساکت است اما شلوغی ذهنم نمی‌گذارد از این سکوت لذت ببرم، جسمم اینجاست درست در این فضا دارد می‌زیستد اما روحم کجاست؟ روحم وسط بازار بزرگ تهران است دارد به مردم بیگناه که معترض هستند نگاه می‌کند گهگداری روحم در نزدیکی میدان هفت حوض است و نگاهم گره خورده به مسلسل ها و گلوله هایی است که به قول خودشان به سمت نیرو های آمریکایی شلیک می‌کنند و حال که دارم با سختی تمام این متن را می‌نویسم چرا که نمیدانم اینترنتم یاری میکند یا نه تمام فکر و ذکرم تمام روحم پیش عزیزانم است عزیزانی که هرکدام در نقطه ای از این کشور پخش شده اند و از هیچ کدام خبری ندارم و موقع غذا خوردن روحم دقیقا در وسط آبدانان است دقیقا بین برنج های روی هوا موهای تنم سیخ است و اشک غرور میریزم برای این مردم

اما در کنار تمامیت این ها من میترسم من میترسم که این بار هم ختم به بخیر نشود و انان بمانند، من میترسم که خشم مردم با چند کالابرگ فروکش کند اما فکر میکنم این افکار آثار دیدن اخبار شبکه شش از سر بیکاری است …

و گاهی دلم بیشتر از آنکه برای خدانور میسوزد برای خودم و امثال خود آتش میگیرد من ۱۶ ساله دغدغه ام نباید این باشد که امروز مرغ گیرمان می‌آید یا نه نباید دغدغه ام این باشد اینترنتم وصل می‌شود یا نه نباید دغدغه ام این باشد که اعضای خانوادم تمامی جان سالم به در برده اند یا نه..

اما در خود کلمه ی نا امیدی هم امیدی یافت میشود در گلوله گلی پیدا میشود یا در سیانور نوری هست، پس با ترس و خشم درد گلویی که صدایش برای آرام حرف زدن هم در نمی‌آید صبر میکنم تا روز آزادی را در کنار تک تک مردم آسیب دیده معترض و افسرده ی این شهر زیر آسمان ابی در نزدیکی برج آزادی با پرچمی که خورشیدش مانند خورشید حال این سرزمین دلمرده نیست جشن بگیریم:)

و لعنت میفرستم به هرکس که در این اوضاع معترضان را اغتشاشگر ، صهیونیست، آمریکایی ، جاسوس ، آشوبگر میخواند !

میخواند!