من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
داستان برفی کوچولو و فانوس دریایی یخی!

این داستان را برای «آیهان»، پسرم، نوشتم:
او عاشق قطب جنوب است، گاهی بعد از خرابکاری وسایل را قایم میکند، و با جملههای عجیبی مثل «به اندازهی سیاهچالهها دوست دارم» ابراز محبت میکند. آیهان و آیلین هر دو عاشق بازی سایهها هستند.
سعی کردم تمام این جزئیات را در قالب یک پنگوئن به نام «برفی» روایت کنم – تا او خودش را در داستان ببیند و بداند که «اشتباه کردن، پایان ماجرا نیست».
این داستان برای عموم کودکان هم جذاب است، اما لذت واقعی آن برای آیهان خواهد بود که میداند «این یکی مال من است».
امیدوارم شما هم بعد از خواندن، به این فکر کنید که چقدر خوب میشد اگر هر کودکی، لااقل یک بار در زندگی، قهرمان داستان خودش باشد.
حالا برویم سراغ ماجرای برفی کوچولو…
داستان برفی کوچولو و فانوس دریایی یخی!
برفی کوچولو، یه پنگوئن هفت سالهی بازیگوش و عاشق ماجراجوییست. سوزی، خواهر نُهسالش، بهترین دوست و همبازیشه.
اونا تو یه کلبهی یخی قشنگ و گرم، تو قطب جنوب، زندگی میکنن و کلی با هم شادن!
اونجا که خورشید خیلی کمتر از همهجای دنیا میتابه. برای همینه که فانوس دریایی یخیشون، براشون خیلی خیلی مهمه.
همون فانوسه که به کلبهشون نور میده و کمکشون میکنه تو دل تاریکیِ قطب، گم نشن و احساس امنیت کنن.
یه روز، مامان و بابا تو آشپزخونهی یخی، داشتن ماهیهای تازه رو آماده میکردن.
چشم برفی افتاد به فانوس بزرگ و بلوری کلبه.
یه فکر بامزه به کلهش زد: «با این فانوس میتونم یه بازی نورانیِ قشنگ درست کنم!»
برای همین، روشنش کرد و مثل یه توپ درخشان، تو هوا چرخوند.
آخه برفی و سوزی، هر دو دیونهی بازی با نور و سایه هستن و باهاش کلی ذوق میکنن!
اما یه لحظه، فانوس از دست برفی سُر خورد و با یه صدای تَقِ بلند، افتاد روی زمین.
برفی با چشمای گرد شده به فانوس نگاه کرد. شیشهاش ترک خورد و نورش هم خاموشِ خاموش شد.
یه لحظه قلب برفی هُری ریخت و شروع کرد به تند تند زدن. ترس مثل یه تکه یخِ سنگین، تو دلش افتاد.
یاد حرفای همیشگی مامان و بابا افتاد، که میگفتن: «برفی جان، مواظب وسایل خونه باش!»
حالا چی میشه؟ شاید دعواش کنن، یا اینکه کلی غر بزنن و اجازه ندن دیگه بازی کنه.
برفی تندی فانوس رو زیر یه تکه یخ بزرگ—کنار مبل—هل داد.
همون جایی که کنترل تلویزیون یخی رو قایم میکرد؛ تا بابا کانال رو عوض نکنه و کارتن خودش—اخبار آب و هوا—رو ببینه. فکر کرد هیچکس اونو پیدا نمیکنه.
از اون روز به بعد، برفی همش نگران بود. میترسید رازش لو بره. دیگه مثل قبل نمیخندید و کمتر حرف میزد. حتی موقع بازی با سوزی، دیگه اون شور و هیجان همیشگی رو نداشت. حس میکرد یه عالمه غصه، مثل یه کولهپشتی پر از برف سرد، رو دوشش سنگینی میکنه.
شبا موقع خواب، یه چیز سنگین رو دلش بود و نمیتونست راحت نفس بکشه. دوست داشت همهچیز رو به مامان و بابا بگه، اما از ترس دعوا و غرغر، چیزی نمیگفت. سوزی هم حس میکرد که برفی عجیب شده، اما دلیلش رو نمیدونست.
تاریکی و راز گنده!
شب شد و هوا حسابی تاریکِ تاریک بود. یهویی برق کلبه رفت! همه جا یه عالمه تاریک شد، تاریکتر از هر شبِ دیگه.
مامان و بابا سریع شروع کردن، دنبال فانوس دریایی گشتن. مامان با صدای آروم پرسید: «برفی جان، نکنه، فانوس توی سبد اسباب بازیای تو باشه. یه نگاهی میندازی؟»
برفی دلش هُری ریخت. آب دهنشو قورت داد. «اما... اما...»
بابا هم دید فانوس نیست، تو تاریکی، داشت دنبال شمعهای روغنی میگشت؛ یهویی پایش به میز یخی خورد و زخمی شد. گفت: «آخ! اگه فانوس رو داشتیم، راحت بودیم!»
یهویی صدای سوزی اومد: «مامان... من... من دستشویی دارم! توی تاریکی نمیتونم برم دستشویی!»
برفی یه نگاه به سوزی کرد: «وای! حالا چی کار کنم؟ بدون فانوس چی کار کنیم؟ خودمم دستشویی دارم. ای کاش باهاش بازی نمیکردم. ای کاش قایمش نمیکردم!»
برفی حسابی پشیمون بود و قلبش، تالاپ تولوپ میکرد.
دلش میخواست فانوس رو بیاره و به همه کمک کنه، ولی نمیتونست! چون شکسته و بعدش هم یواشکی قایمش کرده بود.
فشار اون رازی که پنهون کرده بود، حالا توی این تاریکی و دستشویی سوزی، هی زیاد و زیادتر میشد.
مامان بهسختی یه شمع روغنی پیدا و روشنش کرد. نور کوچیک شمع، فقط تونست یه کم از تاریکی رو از بین ببره.
اومد کنار برفی نشست و آروم دستشو گرفت: «برفی جون، میدونم یه چیزی تو دلته. چند روزه که ساکتی و نمیخندی. هرچی باشه، ما اینجاییم که به هم کمک کنیم. مهم نیست چی شده، فقط بگو تا با هم فکر کنیم. قول میدم هر مشکلی رو با هم حل کنیم.»
وقت راست گفتن!
برفی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. اشک تو چشاش جمع شد. سرشو پایین انداخت و با صدای لرزون و آرومی گفت: «مامان... من... من فانوس رو... شکستم.»
مامان و بابا، یه نگاه به هم انداختن. یه لحظه همه ساکت شدن. بابا آهی کشید: «برفی! چرا این کارو کردی؟ چرا حواست نیست؟ این فانوس رو خیلی لازم داشتیم، اونم این روزا که برق هی قطع میشه و الانم سوزی نمیتونه بره دستشویی!»
مامان هم با کمی غرغر و ناراحتی گفت: «برفی! چرا قایمش کردی؟ فکر نکردی چی میشه؟ همیشه همینطوری هستیا! یه چیزی رو خراب و بعدشم قایمش میکنی!»
برفی سرش رو بیشتر پایین انداخت. ترسیده بود که الان مامان دعواش کنه و هی غر بزنه.
اما بعد، مامان یه نفس عمیق کشید. دستش رو روی شونهی برفی گذاشت.
آروم و یواش گفت: «ببین برفی جون، خراب شدن یه وسیله آدمو ناراحت میکنه، اما دیگه شده دیگه. اما اینکه تو یواشکی قایمش کردی و به من و بابا نگفتی، یه عالمه ناراحتمون کرد، اندازه کوههای یخی قطب و حتی بیشتر از اون.»
بعد، با مهربونی ادامه داد: «عزیز دلم. ما همیشه دوست داریم تو با ما راحت باشی و هر اتفاقی افتاد، اول از همه به ما بگی. چون ما مامان و باباتیم و همش کنارتیم، حتی اگه کار بدی انجام داده باشی!»
بابا هم سرش رو تکون داد: «درسته برفی جونم. ما... شاید یه لحظه از خراب شدن یه چیزی ناراحت شیم، اما هیچی مهمتر از این نیست که تو راستشو بگی و جسور باشی و بهمون اعتماد کنی. این راز، مثل یه ابر تاریک روی دلت بود، نه؟...»
برفی سرش رو بالا آورد. یه عالمه راحت شده بود. اون راز گندهی تو دلش، حالا دیگه رفته بود. با تعجب پرسید: «یعنی دعوام نمیکنین؟»
مامان خندید و گفت: «نه عزیزم دعوات نمیکنیم! مهم اینه که حالا فهمیدیم چی شده. خب، فانوس کجاست؟»
برفی بلند شد و از زیر تکه یخ بزرگ کنار مبل، فانوس رو بیرون آورد.
مامان و بابا نگاهی به فانوس انداختن. شیشهاش شکسته و باتریهاش بیرون افتاده بودن.
یه فکر تازه!
بابا فانوس رو برداشت و خوب نگاش کرد. «خب برفی جون، این فانوس دیگه روشن نمیشه. درست کردنش هم خیلی سخته.»
مامان ادامه داد: «ببین عزیزم، این فانوس خیلی به دردمون میخورد، اونم الان که برقا هی قطع میشن. اما من از حرفایی که زدم پشیمونم. نباید، میگفتم—همش همینطوری هستی—اشتباه کردم. من ناراحت بودم، اما این دلیل نمیشه که اینجوری با تو حرف بزنم. مهمتر از فانوس، اینه که تو یاد بگیری اگه اتفاقی افتاد،—هرچی که بود—اول از همه به ما بگی. ما اینجاییم که بهت کمک کنیم، نه اینکه سرزنشت کنیم.»
سوزی هم نزدیکتر اومد و با آرومی گفت: «برفی، منم یه بار همینطوری عروسک پشمالوم رو خراب کردم و ترسیدم به مامان بگم. خیلی حس بدی داشت.»
برفی با تعجب به سوزی نگاه کرد. سوزی ادامه داد: «مامان بهم گفت مهم نیست عروسک خراب شده، مهم اینه که راستشو گفتم و دیگه دلم آروم شد.»
مامان خندید و گفت: «دیدی برفی؟ همهمون ممکنه اشتباه کنیم. هم شما بچهها، هم ما بزرگترا. مهم اینه که از اشتباهامون درس بگیریم و بفهمیم چطور باهاشون روبرو بشیم. اینکه راستشو بگی بهترین راهه، حتی اگه یه کم سخت باشه.»
بابا گفت: «حالا که فانوس نداریم، باید یه فکری کنیم. برفی، میخوای فردا با هم بریم یه فانوس نو بخریم؟ تو هم میتونی، توی کارای کلبه کمک کنی تا پولشو جمع کنیم.»
برفی چشماش برق زد. «واقعاً؟!»
«آره عزیزم. اینطوری هم مسئولیتپذیری رو یاد میگیری، هم میبینی که ما همیشه برای حل مشکلات کنارتیم.»
اون شب، برفی با خیالِ راحت خوابید. دیگه دلش سنگین نبود. میدونست که حتی اگه اشتباه هم بکنه، مامان و باباش، همیشه آماده شنیدن و کمک کردن بهش هستن. فهمید که همیشه باید راستش رو بگه، حتی اگه یه کم سخت باشه. چون تهش، دلش آروم میشه و شادِ شاد.
این داستان، فقط یک داستان کودک نیست. یک «تجربه» است: تجربهی نوشتن برای یک کودک خاص. با علاقههایش، با عادتهایش، و حتی با تکهکلامهایش.
شما هم میتوانید این کار را بکنید. نه به عنوان یک نویسندهی حرفهای، فقط به عنوان یک پدر یا مادر. نیازی به انتشار نیست، فقط یک دفتر و یک قلم – و چند شب که کنار تخت کودکتان بنشینید و بپرسید: «دوست داری تو این داستان اسمت چه باشد؟ به چه چیزی علاقه داری؟ دوست داری چه اشتباهی بکنی و چطور درستش کنی؟»
باور کنید، کودک شما اگر یک بار قهرمان قصهی خودش باشد، دیگر هیچ وقت تشنهی «قهرمانهای کلیشهای» نخواهد شد.
اگر تا حالا این کار را نکردهاید، از همین امشب شروع کنید. لازم نیست کامل باشد، لازم نیست حرفهای باشد؛ کافی است «از ته دل» باشد.
و اگر روزی نوشتید و خواستید با کسی شریکش شوید، من اینجام که بخوانم و ذوق کنم.
باشد که همهی کودکان، لااقل یک بار در زندگی، قهرمان قصهی خودشان باشند. 🌱
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی انتشارات «باغ قصههای کودکانه»
مطلبی دیگر از این انتشارات
رویای یونس
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
بعد از دو ماه خاموشی، طرفداری برای جام جهانی برگشت