جوان ایرانی زندگی ادامه داره.

سلام

میدونم خیلی وقته نبودم و خیلی وقته که ننوشتم

وضعیت جیبمون که خیلی وقته رو به راه نیستش و وضعیت حالمون هم به همون دلیل خیلی نمیتونه خوب باشه و خب، کاری نمیتونیم دربارش بکنیم

این چند وقت رو نفهمیدم چطوری گذروندم.....

اصلا نفهمیدم چطور گذروندم.......

صبح ساعت هفت صبح به خودم میومدم میدیدم سر کارم و ساعت یازده شب هم میدیدم توی تخت خوابمم و خیلی وقت ها هم اصلا نمیفهمیدم الان شبه یا روز.

انگار که به رنج اعتیاد داشته باشم خودم رو با کار کردن خیلی زیاد عذاب میدادم تا یکمی این خلا درونی و این میل به من به اون چیزی که نمیدونم چیه ارضا بشه.

و خب آره

من کار پیدا کردم.

خیلیم سخت نبود

دوسه روز گشتم و یه کار پیدا کردم و رفتم سرکار و خوب هم بود

اونقدرا هم چیز ترسناکی نبود.

ولی گاهی وقت ها اینکه من باید دم در مغازه ی کوچیک آقای مقبلی (دوستم) می‌ایستادم و بقیه رو میدیدم که میومدن قهوه میگرفتن و میرفتن درسشون رو میخوندن یا به کارهایی که هر تین ایجیری انجام میده میپرداختن اذیتم میکرد.

احساس میکردم یه زندونیم که باید عذاب بکشه.یه زندونی که قهوه سرو میکنه و دستمزد کمی میگیره و گاهی هم باید به خاطر اینکه حق‌الناس گردنش نیوفته با مشتری ای که سعی میکنه دوتا کیک بدزده در بیوفته.

هرچند خیلی هم خوش میگذشت.

خیلی شب ها میگفتیم میخندیدیم و خوش میگذروندیم

وقتی که صاحب کارت دوستت باشه کارکردن خیلی هم سخت نیست.

ولی خب.

با این وضعیت قیمت ها.من فقط میتونستم کرایه تاکسی و پول چیپس شبانم رو دربیارم.به اضافه هزینه یکی دو نخ سیگاری که توی روز میکشیدم.

اصلا ایده‌آل نیست.ولی خب من سابقه کار و مهارت نداشتم و میخواستم به یه مهارت دست پیدا کنم.که دست پیدا کردم.(هرچند خیلی از آیتم هارو خودم از یوتوب یاد گرفتم و چون مشتری هام هم اکثرا از بچه های کتابخونه بودن و با اون ها هم صمیمی بودم این کار ممکن بود)

بگذریم.

الان من باریستا هستم.

یه باریستا ی بی پول که میخواد از کارش استعفا بده اگه بهش حقوق بیشتر ندن چون دانشگاه قبول شده و اینطوری براش نمیصرفه.

رشته زیست سلولی مولکولی قبول شدم توی یه دانشگاه غیرانتفاعی که حدودا سی کیلومتری از خونمون فاصله داره ولی خب. غلط دیگه ای نمیتونم بکنم.

ببینم اگه بهم افزایش حقوق ندادن از کارم لفت میدم و دوباره درکنار دانشگاهم برای کنکور هم میخونم😃

شاید هم فقط روی دانشگاهم تمرکز کنم و با مدرک لیسانس خدمتم رو بکنم و از ایران برم.

نمیدونم.

ولی احساس میکنم این که همه چیز روی رواله باعث میشه من بترسم.

از این ها هم که بگذریم من هنوز گاهی دلتنگ اکسم هم میشم.

و البته دلتنگ ایلماه دوستم.

بگذریم

زندگی رو رواله

خوشحالم.

چیر دیگه ای نیست

یه کامنت بذارید خوشحالم کنید.