جوان ایرانی قسمت چهارم

سلام
عنوان خاصی برای این نوشته در نظر نگرفتم پس می‌ذارمش جزو ین نوشته‌هایی که تحت عنوان اندر احوالات جوان ایرانی منتشر کردم

خیلی دارم به اینکه چطوری دارم با زندگیم و با وقتم برخورد می‌کنم چطوری دارم از وقتم استفاده می‌کنم و زندگیم رو صرف چه چیزایی می‌کنم.
هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم که اینطوری نمی‌تونم به یک ثبات برسم.
از این جبر مزخرف زشت خستم. از دویدن و نتیجه ندیدن خستم. واقعا خستم.
مسائل خیلی زیادن. فعلاً نمی‌تونم دربارشون بنویسم.
شاید یک روزی یک کانال تلگرام زدم و شاید اون موقع اونجا شروع کردم در مورد چیز هایی که اینجا نمی‌خوام بنویسم صحبت کردن.
احساس می‌کنم هیچ کجا ۱۰۰ توانم را نذاشتم. چون از هیچ کسی بر نمی‌آید صد در صد توانش را حتی برای یک چیز همیشه بگذارد آن هم بدون نتیجه بدون تاثیر.
ولی چون همیشه از من می‌خواستند که حتی اگر بدترین حال دنیا را هم دارم حتی اگر در حال مرگ و فروپاشی و از بین رفتن هستم صد در صد خودم را وسط بگذارم،از این موضوع که نمی‌توانم صد در صد توانم را وسط بگذارم ناراحتم. می‌دانم نباید ناراحت باشم ولی نمی‌توانم.
از اینکه بگذریم دارم این موضوع را درک می‌کنم که از هیچکس نمی‌توان توقع داشت از هیچکس. جز خانواده کسی به خاطر تو نج و سختی بسیاری به خودش نمی‌دهد.
آدم‌ها تا یک جایی تحمل می‌کنند شاید گاهی هم کنارت باشند ولی هر آن ممکن است بروند. تنها خانواده تنی آدم هستند که همیشه حواسشان به ما هست. آنها هم شاید به خاطر اینکه آبرو یا حیثیتشان به باد نرود هوای ما را دارند. شاید هم بحث این وسط است که خون فقط خون را می‌کشد.
این موضوع کمی سخت است. برای من یکی دردناک است.
اینکه مرام مردم هیچ وقت آنقدری معتبر نیست که بتوانیم همیشه رویشان حساب کنیم. آخر دلیلی وجود دارد که هوای ما را دارند.
یا ترحم یا ترس یا رزش‌هایی مانند مهمان نوازی و البته چیزهای دیگر.
با این موضوع خیلی وقت است که روبرو شدم ولی تازه دارم آن را هضم می‌کنم.
دارم به این فکر می‌کنم که سبک زندگیم را مهمان یه تغییر بسیاری بکنم.
نمی‌دانم. حالا که قدر درس خواندن  قدر موقعیتی که دارم را می‌دانم دوست ندارم دیگر به هر بهانه‌ای خراب شود.
دوست ندارم خرابش کنم. دوست ندارم اختیارم باعث شود جبرهای سنگینی بر من حاکم شوند.
شاید برگردم به دورانی که دستم در جیب پدر بود.
شاید این گونه بتوانم بقیه چیزها را حداقل برای خودم نگه دارم.
جوان ایرانی و جوانان ایرانی ایق بهترین‌ها هستند ولیکن نگار که بهترین حال آنها را لایق نمی‌بینند.
از این هم که بگذریم،وقتی که من ز آدم‌های مورد علاقه زندگیم دور هستم احساس تنهایی دارم و از احساس تنهایی بیزارم. خصوصاً هر وقت که سعی کردم دوستان جدیدی پیدا کنم و با آنها وقت بگذرانم آنها کار را خراب کردند.
یا موضوع‌هایی مثل بحثی که امروز برایم پیش آمد و نمی‌خواهم اصلاً درباره‌اش یا اصلاً دوست ندارند که با من وقت بگذرانند شاید اینکه من در نمایش و در شوآف نیستم لشان را می‌زند.
شاید از اینکه سعی نمی‌کنم نشان بدهم وضعیتم بهتر از آن چیزی است که هست خوششان نمی‌آید.
شاید انسان‌ها فقط مدعی حقیقت دوستی هستند و دوست دارند که با دروغ‌های شیرین به جای تلخی حقیقت اوقات را شیرین کنند.
شاید دوست دارن دل همدیگر را بسوزانند. شاید انسانیت مفهومش کاملاً دوباره باز تعریف شده. شاید عمیق نگاه کردن دیگر چیز جالبی نیست.
شاید هم من احمقم که عمیق نگاه می‌کنم. شاید زندگی سطحی‌تر از این حرف‌هاست شاید جدا زندگی عوض شده.
فقط نمی‌فهمم که این دیدگاه من از کجا آمده.