سارای سه ساله: هیولا تو اتاقمه

موقع خواب است؛ سارا زیر تخت، توی کمد، زیر پتو را چک می‌کند؛ "آخیش، امشب هیولا اینجا نیست."

سه ساعت بعد، مادر و پدر از اتاق بچه صدای یک مرد می‌شنوند: "ریختتو برم، خواب سگ ببینی."

پدر و مادر در اتاق خواب را باز می‌کنند؛ کسی آنجا نیست و سارا خوابیده است.

"ای لعنتی!" دوباره صدای مرد را می‌شنوند.

صبح روز بعد پدر به سرکار می‌رود و مادر تصمیم به چک کردن دوربین مداربسته‌ی خانه می‌کند. حتما کسی دوربین آنها را هک کرده و خانه را دیده. پسورد را عوض می‌کند. برای احتیاط بیشتر تصمیم می‌گیرد فیلم‌های سال‌ها پیش را چک کند.

نهارش را نصفه می‌خورد و با لیوانی آب کنار دستش شروع به دیدن فیلم‌های سه سال پیش می‌کند، زمانیکه پرستار بچه برای سارا استخدام کرده بودند تا برای مدتی که خانه نیستند، از سارا مراقبت کند.

کمی آب می‌نوشد و به خود دلداری می‌دهد. حس دلشوره تمامی ندارد.

دکمه پخش را می‌زند.

دو ساعت بعد جعبه‌ی دستمال کاغذی تمام شده است.

پرستار بچه برای عشق ورزیدن و حمایت از بچه و مادر است، نه؟

اما او بچه‌ی چندماهه را آنور تخت پرت می‌کند.

بابطری آب سارا را می‌زند.

با دستمال دهان او را می‌پوشاند و به زور دستمال را در دهانش می‌کند.

از بالای قنداق به پایین پرتش می‌کند؛ مانند یک بالش.

او را چک می‌زند و با دست جلوی دهانش را می‌گیرد.

تصویر پرستار بچه (متهم)
تصویر پرستار بچه (متهم)

سال‌ها برایش سوال بود که چرا سارا همه جا به او و پدرش می‌چسبد و احساس امنیت نمی‌کند.

الان پرستار بچه بازداشت شده است و سارا زیر دست دکتر و روانشناس است.

مادر قرص‌های ضدافسردگی می‌خورد و برنامه برای حمایت بیشتر از سارا دارد.

⚠️این داستان واقعی است.⚠️