در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست°-°Intp
انعکاس آینه ی خالی...

احساسش می کنم، تو چطور؟
می توانی باد را وقتی بوی نم خاک را بلند میکند حس کنی؟ وقتی که با اشتیاق آن را مکرر وارد بدنت می کنی و از هوایی که آرامش دارد و از سردی آن لذت میبری؛
آیا احساس زندگی را میچشی؟
من که با یادِ طبیعت عجین شده ام. جنگل، جنگل ترسناک است یا همانی ست که میخواهم تا ابد در جای جای آن زندگی کنم. حس کرده ای لحظاتی که می خواهی تا همیشه در آن بمانی؛ نقطه ای دست نیافتی از احساساتی که همانی است که می خواهی.
من کرده ام. در چه چیزی؟...
برای منِ بیاحساس و سنگ قلب بود و هست پس برای تو که عجیب در احساس زیبایی چرا نباشد.

در نقاط کور چه چیزی ست، در سیاهی، در آن ناشناخته ها چه پنهان شده هر چه که هست؛ هر چه که در خیال است، هر چه که در آن نظارهگرِ اندیشه ی من است، زیباست.
آیا می ترسم از صدای درندگان یا همراهی برای آنها می شوم؛ نمی دانم. من آن اهلی با درونی انسانی نیستم. همانی ام که نیست ولی عجیب می دانی چگونه است.

یعنی اشتباه است. چرا می خواهم خودم را وقتی راحت آسمان را می بینم بعد از دیدن موج های خروشان دریا که صدایم میزنند و مرا فرا میخوانند، احساس کنم؟
شاید لذت بخش است هجوم آب سرد، از طمع شور بدم میاید؟ شاید، ولی در آن لحظه این را می فهمم؟ نمی دانم فقط می خواهم نفس بکشم، بارها و بارها می خواهم باد را میان تک تک وجودم حس کنم ولی احمقانه است؛ یک بار و فقط یک بار میشود پس نمی کنم؛ نمیشود؛ همه اش را نمی خواهم.
......

چیزی در عصب هایت راه می رود؛ آروم آروم خوره مانند زجرت می دهد. کِی تمام میشود؛ کی نمیشم آزاری که وجودت را می مکد. چرا اینگونه کرد؛ چرا اینگونه شد؛ گفت؛ گذاشت؛ برداشت؛ نوشت؛ خواند. بس نیست برایت، کافی نیست؟ تا کی تا کجا ادامه دارد؟
دوستت دارم نه برای نداشته هایت؛ برای هیچی؛ همان گونه که هستی. آرامش را میخواهم؛ کاش همراهی می شدم برایت؛ برای آرزوهایت، برای خودت، برای تمام چیزهایی که می خواهی و لیاقتش را داری ولی حیف... امیدی هست می دانم آن را پیدا می کنی، کمی کنار بکش، کمی بخواه، کمی احساس کن، کمی فکر کن. رویا کافی نیست. شاید اصلا زیبا نیست چه می دانی از چه می گوید؛ به دنیایت می خورد یا در سمت دیگری ست؛ خودت را اصلا می شناسی؟...
من که نه. همیشه بستگی دارد چه میشود آخر تو انسانی؛ چه میشود کرد با روح و مغزت؛ چه میشود کرد با احساس و قوای انسانی ات.
عجیب است. نه؟ تو آن تفکرات خشک نیستی تو کمی لبخندهایت، گریه هایت، تنهایی ات، همه اش زیباست.
زیبا؟ شاید ترحم برانگیز، شاید بی اهمیت.
چه احساسی به تو دارم؟ وقتی در تلاطمی، وقتی آن قلبت بی امان حمله ور میشود و تو سردرگمی میخواهم کنارت باشم و تو را در آغوش بگیرم و بگویم مرا داری که در تنهایی خودت را ول نکنی که گاهی خودت را دوست بداری.
ولی نبودم چرا؟ شده اصلا مرا بخواهی.

در حال غرق شدنی در آن همه هیچی که خودت ساخته ای. صدایم کن دستت را میگیرم، همه وقت؛ آن زمانی که چشمهایت را بسته ای و در حال نجوا هستی آغوشم را دیواری می کنم که بتوانی در آن سمت نفس بکشی؛ ببینی همانی که باید ببینی همراه با احساسی که می خواهی.
امیدوارم به دستم بیاوری؛ همان آرامش، همان درونِ آرام، همان که باید داشته باشی، همان که تنها برای تو زیباست، تنها برای تو است، همان که تو را میرساند به سکوت؛ به حس پرواز در آبی آسمان و نوازش ابریشمی ابرها؛ به نوای نفس های آرام و ریتمی رقصان از بادی که به وجودت طراوت گل ها را هدیه می دهد. برایت هدیه هایی از جنس های ناب دارم؛ لبخندهای قلبت؛ حمایت های مغزت و تغییر برایمان در راه است.
...

مطلبی دیگر از این انتشارات
درون یک دلقک (۲/پایان)
مطلبی دیگر از این انتشارات
منهم میروم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو چقدر زیبایی...