در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست°-°Intp
میانِ سه نقطه...

Part 1
"من در حسرت چیم؟"
استاد این سوال را گوشه ای از کاغذ نوشته بود و کاغذ بسیار خالی؛ مثل افکارم بعد از خواندن سوال. هر دو پیچیده شده میان میلیون ها واحد سازنده بودند ولی هیچ چشمی عمقشان را نمیدید.
حسرت، اصلا نمیدانستم چیست. رباتِ راهنمای گوشی ام گفت که یعنی ناراحتی و اندوهی که از انجام دادن یا انجام ندادن کاری داریم.
انگار یه جوان ۲۱ ساله حسرت های زیادی دارد. اندوه های خورده نشده ای که در حلق مانده اند و نه خفه میکنند و نه هضم می شوند.
انگار مردم گنجاندن احساس را در کلمات برتری میدانند. آخر چگونه میتوانند این همه حجم و تاریخچه های درهم را در درون کلماتِ خط خطی وارد کنند. نمیشود. خیلی از آنها جا میمانند و از کاغذ می افتند و جایشان گم شدن بین دندانه های جاروی سرایدار است.
کلاس جالبی ست. استاد جالبی هم دارد. حتی این تقلایم برای فهمیدن این سوالِ کم حجم هم جالب است. این گشتن در نورون های تصمیم و خاطره با این حافظه ماهی قرمزی که دارم را دوست دارم.
از این و آنِ حسرت های همه چیز بگذریم آخر به آنجا میرسیم.
زندگی را انتخاب میکنی؟
حسرت آخر همین است.
انتخابش نکن.
مثلا انگار چه چیزی انتخاب کرده ای.
کمی به اطرافت نگاه کنی همه چیز را میبینی. که همه چیز سه نقطه ای خالی ست...

Part 2
امیدوارم گوش کنی!
شاید حسرت تو، حسرت همان سه نقطه ی خالی باشد. همان فضای سفید بین کلمات، همان سکوتی که پیش از هر آره یا نه ای قطعی، در گلو گیر میکند. حسرت انتخابی که هنوز انجام نشده، ولی انگار از پیش شکست خورده است.
استادت با آن کاغذ تهی، شاید میخواست بگوید: حسرت، همیشه مال چیزهای از دست رفته نیست؛ گاهی مال چیز هایی است که هرگز به اندازه ی کافی وجود نداشتند. مثل عمری که صرفِ تصمیم نگرفتن میکنی، یا عشقی که پیش از اعتراف، پشت نقطه چین ها گم میشود.
تو در حسرت انتخاب نکردن هستی، اما از قضا همین انتخاب نکردن هم یک انتخاب است انتخابی که مثل جاروی سرایدار، ردپایت را از کاغذ روزگار پاک میکند. پس آیا حسرت تو، در واقع حسرت نوشته نشدن است؟ حسرتِ آنچه میتوانستی باشی، اما در هیاهوی نقطه چین ها گم شدی؟
شاید جواب در همان کمی به اطرافت نگاه کنی نهفته باشد: همه چیز سه نقطه است، چون زندگی پیش از آنکه جوابی بدهد، مکث میکند. و این مکث این نفسکشیدنِ بینِ انتخاب و حسرت همان جایی است که تو ایستادهای.
پس به جای پرسیدن حسرت چیه؟ بپرس: حسرت را کجا جا گذاشتم؟
شاید آنجا، بین خطوط نانوشته ی همان کاغذِ خالی باشد.
شاید هم درون سایهی همان جارو... که هر روز ردی از تو را میرُباید، اما هرگز نمیپرسد: چرا نخواستی انتخاب کنی؟ میتوانستی خشمگین تر میانِ ستون کلمات بایستی.


مطلبی دیگر از این انتشارات
شکارگاهِ ققنوس...
مطلبی دیگر از این انتشارات
پای همه چیزش، میایستم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
وهم پریشان...