یک عاشق!
پایان ما، نرسیدن است؟

پروانه ها از پیله بیرون می آيند آن لحظه که صدایت همچو نوایی آسمانی در مجرای گوشم میپیچد.
چه واژه هایت مثل زهر تلخ باشند و چه قندی شیرین؛ پروانهها با بالهای کوچک و نو رسیدهشان قلبم را نوازش میکنند.
میتپد، هزار برابر تندتر از پیش، گویی این قلب میخواهد تن سردم را رها کند و به سمت تو پر بگیرد.
دانه های داغ اشک گونه هایم را میسوزانند و تو به این اشکها عادت کرده ای.
و چه وقیح است این عادت.
عادت به بودن، عادت به دوست داشتن، عادت به لمس کردن، عادت به دوستت دارم گفتن.
و چه حماقتیست این رویا.
رویای زیستن با تو، رویای یک خانه ی نقلی در میانه ی شهر یا آنجا که درخت های نارنج زیاد دارد، رویای لالایی خواندن برای من و دخترمان که به گفته ی تو هرگز وجود نخواهد داشت، رویای به آغوش کشیدن" تو" هنگام خواب به جای پیراهنت.
و من در چرخه ای گیر افتاده ام از تکرار این حماقت و دانه های زهری که از وجودم پایین میرود تا یاداور شود مرا که دل نبند.
"یک رویا، رنگی از واقعیت نخواهد گرفت ، یک رویا، رویا باقی خواهد ماند و تو شکوفه ها را با دستان کوچک خود پرپر خواهی کرد پیش از آنکه عطرشان را احساس کنی."
آیا به راستی پایان ما، نرسیدن است؟ اصلا رسیدن چه معنایی برایت دارد؟لمسی گذرا یا که تا لحظه ی مرگ همآغوشی؟
اگر مرا این گوشه از جهان، تنها، رها کنی؛
من میمانم و پروانه های پژمرده که روی دستانم افتاده اند و جان می دهند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بلد نیستم چطوری غمگین نباشم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
هر کس از ظن خود شد یار من
مطلبی دیگر از این انتشارات
عطر داغ زمستان!