آخرین نبشته شادباش: غم

من هم بومی‌ام. عاقبت به کوهستان رسیده‌ام..
من هم بومی‌ام. عاقبت به کوهستان رسیده‌ام..

سلامِ من این‌بار، حقه‌باز است سروناز.

ولی سلام. برایت راز نوشته‌ام.

فرصتی شده، انقراضِ جهان، برای من. از بهره‌ی سکوت، پهلو گرفته‌ام کنار مردمم: پدرم. مادرم. دو قلِ دغل، خواهر و برادرم. سینی چای را بدون شمردن ریخته‌ام. حواسم نبود. برای تمامِ جهان، چای ریخته‌ام. و یکی، دو سالی گذشته است و چای‌ها هنوز بخار می‌دهند. فوت تو از دروازه‌ی منزل، درون نمی‌شود. منعقد به بهانه‌ها نمی‌شود. صبر گیر می‌کند، گلویت از تیزیِ پیراهن‌ِ تفاله‌ها، پاره می‌شود. هر وهله‌ای که نمی‌گذرد، شلیک! خنده‌هایمان منافقان ردیف اول‌اند. رخنه می‌کنند، از پلِ معلقِ گودال‌ها که رد نمی‌شوند. گودال‌ها پای چشم مادرم، عمیق‌تر از آن شِعبِ نانجیب، در داستانِ پیغمبرند. اخم نکن، با مکافاتِ این حقیقت، مست نکن. «خنده را معنی سرمستی نکن» این خنده‌ها روی لبانِ ما، پناهنده‌اند. می‌روند. به زمانش، فرار می‌شوند. و سروناز، سروهایمان همه سوخته‌اند. کبریت را نکِشد گلی که لاله آفریده شد. که انگشت‌های من از ازل، کبریت، ساخته شد. برای شعله شدن، شبیه داغیِ چای، آماده‌اند. ولی این سروها که با شعله‌های من، نسوخت. در سکوتِ جهان دردافکن زدند. سپس لابه‌لای درد، بیگانگان، خلافِ جهت. دردها لایه لایه شدند. گل‌ها از ریشه، پوست پوست. به گفتارِ من و تو، نه سروناز. عبرتِ مستحقانِ بی‌پیکرند. خیر و شر از اشتراک رِ آخر هم گذشته‌اند‌. کنار هم انگار، یک واژه‌اند. فریب می‌شوند. شعله‌ها را فریب می‌دهند. و من را بدون تو، در فریبِ کوه، رها می‌کنند. سروناز. به کوهستان آمده‌ام. به آشیان. نیستی. در بوستان مانده‌ای یا میان گلستان؟ آن سوی مرزِ شهر؟ این‌بار از تو، کمی بیشتر، بی‌خبرم. ببخش. عذرم موجه می‌شود یا نمی‌شود؟ ولی نوشته‌ام، شاید از کوچه بگذری. از آبان به سروناز: به کوهستان که آمدی، بگذار لای توشه‌ات، برایم دسته گلی. بهایش را می‌دهم. یا داده‌ام؟ سپید باشند، صالح‌اند، سرخ ولی یادگاران مرگ می‌شوند. زیباتراند. برای آمدنت، در لفافه، لبخند پیچیده‌ام. نبشته شادباشِ غم‌انگیزی‌ست که روی ایوان خانه ماهی‌خانم گذاشته‌ام. موجه‌اند. تاریخ تولیدشان از سن من و تو بیشتر است. بین من و تو و گل‌ها باشد این سخن: من این‌ خنده‌ها را بازجویی کرده‌ام. بیگانه نیستند. فقط قدیمی‌اند. نبشته را که بخوانی، چای‌ها عاقبت، خنک می‌شوند. و بدان، آخرش پس از تمامِ غم‌پاره‌هاست. معنیِ هزار و یک شبِ رازهاست: «آنکه می‌خندد غمش بی انتهاست..» این نهایتِ نبشته ماست.

برای تو سروناز . برای خود خود خودت .
برای تو سروناز . برای خود خود خودت .

- الهام می‌شود خدا. خدایم آمده است، چقدر بی‌خبر.

بیست‌ اُ یکم . یکشنبه به گمانم .