بارِ واژگانی را به دوش میکشم که به تازگی سقط کردهام و هنوز خون است که از من میرود.
فرزندانِ زمستان: لیانا
لیانا بانوی اردیبهشت بود. همان اردیبهشتی که طعمِ برفی سوزن را در پوست نخنمای همنوعان فرو میبرد. آنسوی آشوبِ دریا، در قوسِ خونینِ خلیج مینشست. و سایهی سیاه سرسرا روی خیسیِ انگشتهایش، میتاخت. کلاغها از پارگیِ مرزِ اردیبهشت میگذشتند و با برادهِ رمنده بادها به این سوی سال میآمدند. چشمان لیانا بسیار سیاه بود. کلاغها گمان میکردند، زاغِ کوچکِ غمگینی میان چشمانش نشسته است که بالهایی دارد خمیده و مجروح. چشمهایش اردیبهشتیست که میان حصار حزنِ زمستان، اسیر بود و شبها میان تجاوزِ سرخِ صخرهها، زخم برمیداشت. کنار کلاغها مینشست و با نوایِ نرم طوفان میگریست. یأس میجنبید و سیمای سردِ شادی از بارگاهِ مرگِ بوسهها برمیخاست و به محاق میرفت. بوسههایی که لیانا زیر زمستانِ ساحل، در گورِ سپیدهدم دفن کرده بود و هرازگاهی میان لاشهی مرطوبِ مردگان، برگِ پنجهدارِ قرمزی چشمانش را میزد. لیانا برگها را برمیداشت و آنها را پای تک درختِ پیرِ خلیج میچید. درختی که همچون لیانا، میان شاخههای سیاه سرش، هزار شاخه سپید و خاکستری روئیده بود. شبها نغمهی دردش در چهارده دریا میپیچید و سنجاقکهای ساحل را بیدار میکرد. لیانا برایشان شعر میخواند. با همان حنجرهی سراسیمه و نازکش که پشت آن همه بغض، لیز و لاجوردی شده بود. غمها لیز میخورد و در صدایش حل میشدند. غمِ چهارده دریا در صدایش میریخت. دنیا میرفت که تمام شود و چهرهی ساحل، مهتابی میشد.

آن روز به مزار اردیبهشت رفتم، که در رخوتِ مخمورِ زمستان، آرمیده بود. لیانا را خواندم. لیانا؟ لیانا بیدار شو. بیدار شو که زمستان آمده است تا بماند. لیانا بیدار شو که برگهای قرمز را بادِ مجنون، از میان آغوشِ خیالت به تاراج برده است. و مردگانمان پیش از هر تمنایی، سوگ را برگزیدهاند. لیانا بیا. «که گفتهایم آخرین نفر جسدهایمان را بسوزاند. نمیخواهیم باری دیگر به این دنیا بازگردیم.»
لیانا بیا. کلاغها همه رفتهاند. زیر لکهی بنفشِ ابر، از پسِ سردیِ گناه، کنار نوای ناقوسها برای چشمانِ سیاهت اشک میریزم. که امروز سرتاسرِ این سرسرا زمستان است. و این نغمهی ماتم توست که به ساحل میبرد فرزندت را.

از راهبندان آمدم.
دیوار در مشتم، زمین میشد.
زمین، روی سر
آوار.
سرم در تورِ صیادی
شکار روسری،
شلیک!
و گلزارش به خون، از خم، خمود
در سکوتِ خاصمِ خونابهها
پِیک میشد
با تنم، پیکار میکرد زخمها را
زخمیِ تارِ جوان
ناسورِ خون
چندمین رُست است او؟
سیمرنگِ سومین،
ریشهاش سیمان. سیمایش، سیه
رخسارهاش، مرگِ جوانی داشت، اما.
اینک
با بخارِ مویهی مادر
به پَست افتاد و رنگ از جعد، پَر.
مانده از گلهای قتاله
میان سایهی سردابهها
کمی کشتار.
و میبینی؟
در جلگه خونینِ روسری،
لاشهاش لبریزِ ماتمهاست.
بازتابِ آینهِ آبیست،
میان آبیِ اخگر
تارها در دامنم
آتش گرفتند
پشت سر.
مشروبِ مردابم
از تنم باقیست، مرداری
گوشت از تن گریز
درود گفته استخوانم را.
سگی انداخت هر بن را به جویِ کولیان.
روح، باقیِ حریق
دَم به فتوای شرار
نالهاش، حزنِ عجینِ شعلههاست.
سوخت این دَم.
بینَفَس.
بینَفْس.
رجعت کند باری به این سوی جهان، هرگز
که مادر مویهگر باشد فغانش را.
شب به شب.
این شامها.
میکند مویه
بر سینِ حروفِ سوخته
بر هر افولِ شامگاه
که زلف، خیزابیست، خونینزار را.
در قدح، نیمی جنون
نیمی تهیِ زیستن.
و پیک، از بَر، لَبَر روی خطوط عمر.
مستی کند غوغای ماتم را.
سر از میان روسری افتاد
پیش از افتادن
مادرم گفته بود:
به تارهای روی پیشانی
خیره نباید شد.

- فروردین . اینک اردیبهشت . چه قرونِ تندپاییست لیانا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سه تفنگدار: شب . من . آبنوس
مطلبی دیگر از این انتشارات
جماهیر نارنجیها
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرین نبشته شادباش: غم