بار واژگانی را به دوش میکشم که به تازگی سقط کردهام و هنوز خون است که از من میرود
من خانهام
- «من از کشتن نمیترسم. کلا میترسم!» + «نباید بترسی.» - «چطوری؟» + «باهاش مبارزه کن. و همینجوری بجنگ. تسلیم نشو. و بعدش یک روز، عوض میشی. هممون عوض میشیم..»
Walking Dead - فصل چهارم

عمه پرسید: انتظار میکشی؟
پایانه انگشتهایم را روی ارتفاع شکمش کشیدم. سایه سربیِ فلکِ هفتم روی دستهایم میلیزید. بچه از زیر گنبدِ رحم، صدای مکروه مرا شنید که به دلالتِ حزنِ مادرش، گفتم به انتظارِ تافتهای نشستن که شاید در نیمهشبی، از بافت جدا شود، در سیطرهی افولِ فاعلات، ورجلا زدن است عمهجان. آن هم اینجا. در این خرابآبادی که اساطیرش همه بر صلیب و زیر گرزِ شمر، مردهاند. در شهری که بارانش برای نشاندن اهل غبار میریزد و نه اهل قبور. خواستم بگویم این بچهی دو پر پوست و یک لا شریانت، دو ماه دیگر بیرون میپرد و هنوز نامی ندارد. اما نگفتم. نگفتم که نداند من انتظار معجزهها را مدتیست که دیگر نمیکشم و من که میدانم این جنینِ دختر از همین حالا هم یک زن است. و او گفت: «تو هنوز جوانی.»
دویدم. از خط خلوصِ ایستگاه آقارضایی تا گریزِ مردمگریزِ دکمهی آخر مانتوام. که مرا بینفس رها کرد و با جویِ لاجوردی تا خانهی خانمزینب رفته بود. دولا شدم که خبرش را از صداقتِ آب بپرسم، چروکهای درشت مقنعهام را از تویِ زردیِ شیشکیاش دیدم. رنگِ زردِ خزانِ پناهنده آذر را دارد. که با باد، رونقِ سوزِ بومیام را با خودش تا اینجای دنیا، تا خزانهی منّتِ درختها آورده. و ناگهان یادم افتاد اینجا کوهستانِ کوچک من نیست. و عمه در شبِ هجرت رودها گفته بود: «هنوز جوانی.» نگاه به پلههای نردبانی چروکها کردم و پرسیدم: من یا او در داستانِ سنگسر؟
اینجا سنگسر نیست. شبیه شبستانهای داراب است. و کودکی که کنار من مینشیند هوسِ خوردن ستارهها را دارد. «تو هنوز طعمشان را دوست داری؟» دستم را دراز کردم تا به لاشهی محوِ باران برسانم. بوی مردهی سردخانههای قرون قبلی را بگیرم. و زارهایم را فاتحه کنم و به لب بریزم. جواب دادم که نورشان را نه. ولی تنهاییشان را، چرا. از ما تنهاتر، تنهاتر خدا هم نیست. مرض است دیگر. به یاد روزی میافتم که از عمه دمادمِ مترو، حلالیت خواستم. گفتم بچهات را یک لقمه حرص کمتر خوران. و پیشانیبندِ سفیدم را جلوتر کشیدم. روی زبانم، واژه سربار، نرم نرم آب شد. ببخشید که سربارم. سربار تو، این شهر و گربههایش که دود را پای سطلهای زباله، لای آشغالها میریزند شاید نفسی از ما، فرصت رمیدن داشته باشد. کولهام از چربی پر است. عمه شیرینی مربایی و پرتغال و چای را میدهد و میگوید بخور. یکی شب. یکی روز. از سردابههای شهر در شیشههای بلوری بزرگ چای میریزد و این همه چای؟ شیشههای شکسته هم پر از ولوله چای است و انگار برای یک نمه زندگی در این شهر، باید اقیانوسی را چای خورد. میگویم مادرم، سپیدارِ سپیده موی کوهستان است. تو هم موهایت سفید شد عمه. و من میدانم این بچه زنی در رحمِ توست و زن به دنیا میآید چون مادر جوانش موهایش سفید است و هفت ماه است که نام ندارد. عمه زهر میخندد. در فلاتِ چشمانش، زنی را میبینم که میگوید: «چه کسی من را در من، باردار است؟» کندوکاو که میکنم، خودش است. با موهای سیاهِ از فر بنا شده. شبیه موهای مادرم، پیش از سالهای بلوا. شبستانهای داراب را نمیشود تا مطلای خورشید، فیلم دید و پتو را پتک کرد. مردم داراب مویشان سفید است. پولشان سیاه است. نانشان بیگوشه. به عمه، روزهای اول میگفتم آمده بودم بروم خوابگاه، یک نفر را پابند کنم تا صبح بنشیند یک بند پایِ دریچهی یک دنیای دیگر. شبها مرا ببرد کوهستان. از بالای بلندترین کوه تا اثنای عنقریبِ ژرفترین دره بپریم. ماسک از چهره برداریم. بغّریم: «آهای روزگار! ما آنقدرها هم که گمان میکردی ترسناک نبودیم.» عمه گفت: دیوانه، تو هنوز جوانی. و بیشتر غر ریخت توی چایام. بابا گفت خانه میخریم. شهر را موعظه میکرد و با آن کوله سیاهش که یک بند بیشتر نداشت، تمام شهر را از گلستان تا بوستان در کوله میریخت. مرا به عمهی آبستنم سپرد و سر چسبیده به تن، رفت. بعدها گمان میکردم که من در مخروبههای پیکرم، گردِ دوام پاشیدهام و پیرزنی از پارهراههای خیال میآید و در سکوت مرا پاشویه میکند. و جزوی از جماداتِ شهر شدهام که کار میکنم. گاهی درس میخوانم و هنوز پنهانی تا صبح، فیلم میبینم و برای کسانی اشک میریزم که در یک شب، جیرهبندی نمیشوند. به یاد رودی که میرفت و دیگر بازنمیگشت. و من به یاد شاعری میافتادم که که روبهروی دریا نشسته بود و میگفت: «یادت هست؟ روبهروی دریا نشسته بودیم و دریا رفته بود برایمان موج بیاورد» لیوانم را بالا آوردم. در استکانم نیمی چای بود و نیمی غبار. و رنجی در این میان، مثل تفالهی کوچکِ چای، تقلا میکرد. و من در خلالِ خلوتِ خانهی عمه، تصمیم گرفتم رنج را بنوشم.

اما حتی من هم با سیاهه تفکراتم، میدانم که اینجا قشنگترین کوچههای جهان را دارد. برگها در کوچههای ما از دیدن گلی در مسیر خود، سرخ میشوند و قلبشان دو تا تپشِ ارغوانی میاندازد. ژاکت نارنجیرنگی از تهِ کلاف بیصاحبِ پای باغچه، میبافند و میپوشند. و کسی چه میداند، شاید برگی برای دیدنِ گلی، نارنجی میپوشد. در راه، آن برگ ادیبِ معبر را میبینید که خوابهای برگهایی را تعبیر میکند که هر شب خواب میبینند از دنیایی به دنیای دیگر سقوط میکنند. و مدام میگوید: «چیزی نیست. چیزی نیست. ما هم روزی سبز میشویم..» در ذهن خودش ادامه میدهد: پیش از اینکه خشک شویم.
من هم شبی خوابِ یکی از آن کوچهها را دیدم. در خواب، موهایم بلندتر شده بود. پشت پلکهایم را کسی، سایه مالیده بود. و در دستم سه تا کتاب داشتم. روی چشمهای باز کوچه ایستاده بودم. و از آنسوی کوچه، بوی ترنج و شربتِ گلاب میآمد. انگار کسی آنها را توی باران ریخته و هم زده بود. جلو رفتم. درختها در تنِ سایههایشان گم شده بودند. جلو میرفتم و کوچه، اتوبانی بود که از انتها مثل کاغذی به داخل جمع میشد. جمعتر شد و من، خورد شدن غضروفهایم را میان حصار کوچه احساس میکردم. کاش کسی تکانم میداد. و کاش کسی بود که خواب مرا هم تعبیر کند.
بیدار شدم. گردو شکستم و گفتم: «بله عمه جان. من در رویاهایم هنوز جوانم.»

- «شهر در حاشیه سرد است. متن از خط زدن خونی است. از شهر ، از حاشیه ، از کاغذ
بیرون افتادهام
و ماهیِ مردهای دارد ؛ رودخانه را با خود میبرد!» [ گروس عبدالملکیان نوشت. شاعر. شاعر. و بازهم شاعر ]
- نقطه را گذاشتم و بلا آمد. 11م آذر .
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرین نبشته شادباش: غم
مطلبی دیگر از این انتشارات
قافله عمر
مطلبی دیگر از این انتشارات
جماهیر نارنجیها