سال ۱۹۸۴ - تجربه زیسته

قبلش دوست دارم تأکید کنم که لزومی نداره زیر این مطلب کامنت بنویسید و من رو «آگاه» کنید و بهم بگید چقدر احمقم. می‌تونید به سادگی بلاکم کنید و «عبور» کنید.

این روزها یک چیز آرامم می‌کند. این که ظلم هیچ‌وقت پایدار نمانده. که پرده‌ها کنار خواهند رفت و حقیقت برملا خواهد شد. که آزادی نزدیک است.

چه زیبا گفت جورج اورول: آزادی همان بردگی‌ است. جنگ، همان صلح است.

چیزی که به ذهن نرسید این بود که: اعتراض همان اغتشاش است.

آخر می‌دانید. اعتراض خوب یعنی شما در دل ناراضی باشید. حتی اگر نشانه‌های اعتراض در چهره‌تان مشخص باشد، مکروه است. مستحب است با وضو هم باشید.

اعتراض بهتر البته این است که در دل هم ناراضی نباشید. هر چه باشد شرایط ما از «شعب ابی طالب» که بهتر است. شاعر هم البته گفته «شکر نعمت، نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند»

شاعر همین‌طور گفته: «ترحم بر پلنگ تیزدندان / ستمکاری بود بر گوسفندان». شاعر هم متناقض می‌گوید.

اصلاً آدم عاقل مگر اعتراض می‌کند؟ آدم عاقل شرایط را نگاه می‌کند و اپلای می‌کند و می‌رود همان‌جاهایی که اون مدل رفاه‌ها هست.

این‌طور که منابع رسمی جمهوری اسلامی می‌گویند بیش از دو سوم کشته‌شدگان، «شهید» هم هستند. یعنی در عین که این که اغتشاش‌ - نه ببخشید اعتراض - کرده‌اند، شهید هم بوده‌اند. خدا رو شکر در عین شهادت، ملت غیور هم هستیم. ملت شریف هم که همیشه بوده‌ایم. بعضی‌ها هم تروریست بوده‌اند.

بعد هم لابد تروریست‌ها و اغشتاش‌گران و معترضان با هم یک‌جا بوده‌اند.

من نفهمیدم چه شد! شما فهمیدید؟

یک جایی شنیدم آخرین سنگری که باید در مقابلش ایستاد، سنگر کلمات هستند. اولین بازی سیاسی، بازی تغییر معنای کلمات هست. جایی که کلمات به سخره گرفته می‌شن و از معنا تهی میشن.

اینجا یادی بکنیم از جورج اورول عزیز در کتاب ۱۹۸۴. در خانه‌ای زندگی می‌کرد که تله اسکرین دائم در حال رصد بود. دفترچه داشت اما جرئت نمی‌کرد داخل دفترچه چیزی بنویسد.

اونجا گذشته همواره در حال تغییر بود. حال همیشه بد بود ولی آینده درخشان بود. قله‌هایی که داشت فتح میشد هم گسترده بود.

انقدر کتاب تلخی بود که هیچ‌وقت نتونستم تمومش کنم.

خلاصه کنم غمگینم. غمگینم از این که ۱۲ هزار نفر از مردمم کشته شدند. تک‌تک این افراد زندگی داشتند. امید داشتند.

کاش این کابوس هر چه زودتر تموم بشه. کاش بتونیم روزی در کنار هم از این لحظات یاد کنیم و بگیم به خیر گذشت. هر چند سخت بود. هر چند طول کشید ولی طعم آزادی رو چشیدیم. آزادی‌ای که شاید تو کوله‌پشتی سرباز خارجی باشه.

اصلاً بگذارید اشتباه کنیم. زندگی کنیم حتی به غلط. می‌شود هم مردگی کرد. مردگی یعنی همین زندگی کرخت و گرفته این روزها. انگار روی شهرهامون گرد مرده ریختن.

شاید همه چیزهایی که نوشتم پرت و پلا بود. شاید هم نه.