نیمه شب

زندگی

یک اتاق دربسته است

با پنجره‌ای که باز می‌شود

به دیوار.

آدم‌ها از کنار هم رد می‌شوند

با لبخندهای قرضی

و جیب‌های پر از روزهای هدررفته.

تنهایی

از صبح کنار تخت می‌نشیند

و تا شب

اسمم را آرام صدا می‌کند.

وقت

مثل سیگاری نیم‌سوخته

بین انگشت‌هایم می‌لرزد

و پیش از آن‌که چیزی بفهمم

خاکستر می‌شود.