《اسپید》

دریای روانم شوی، درونت غرق خواهم شد.

صبح تابانم شوی، با دیدنت تا ابد و یک روز به دار آویخته خواهم شد‌.

باران بهاریم شوی، با لباس تابستانه در آغوشت محو خواهم شد.

زرین روحم شوی، ابلیس خواهم شد.

قدیسه ای ناپاک شوی، تنها عابدت خواهم شد.

لبخندم شوی، چروک گوشه ی لبت خواهم شد‌.

چشمان سیه ات را سیه‌چال کنی، خاک بالینم از این سیه تر خواهد شد و مژه های بلندت سایبانم خواهد شد‌.

اگر معشوق کسی خواهی شد، اسپیدت خواهم شد و نوای دعا بر قبرت می‌شوم.

حال که چنین کردی، نامه ای برایت می‌نویسم که عروس خاکی و من عابدِ لبخند پرستیدنی‌ات، دیگر چال گونه ات دینم نیست، قبریست که سپیدی اسپید درش غرق می‌شود‌.

خواستم با روشن کردن، سیه چاله‌ات، کرم چاله‌ی چشمانت شوم، خواستم کرم چاله شویم، تنها کرمی عایدم شد که میان گورمان، گور کنده و تکه تکه ات می‌کند، می‌بینمی؟ من که تورا می‌بینم، چگونه قاتل، مقتول را نشناسد، نیاز به چشمان باز یا بسته نداریم‌...‌

بر زانو، زانو می‌زنم و بر چشمانت اسید سپید، سپیدی اسپید هم سپیدی ستاره را نمی‌سوزاند، عاشقت هستم و عاشق توان تکان نخوردن لب هایت، بوسه های مرگت برای معشوقت بود نازنیم، بوسه‌های آخرش به نازنینی چشمانت است... چه بد... اسید بر لب و چشمانتان روحم را خراش میداد و پوست رنگ پریده ات خراشیده تر...

میان شکاف لبت عبادت‌گاهم بود ولی من کافر دین دارم، مانند همه دین مرده را می‌پرستم تا آنکه برای من نیست‌.