در تمنای "عادی" بودن

توی اتاق محقر خوابگاه نشستیم، ماگ‌های روی میز به آرومی بخار رو توی هوا پخش می‌کنن؛ یک نفر از ما نیست. رفته برای احقاق حقوق هرگز نداشته‌امان بجنگد. همینطور که به جای خالیش نگاه می‌کنیم یکی از بچه‌ها میگه:

نمی‌دونم، شاید خیلی خودخواهی باشه. ولی من حاضر نیستم جونم رو به خطر بندازم.

و من به این فکر می‌کنم که این جمله تمام تاریخ و فرهنگ این جغرافیا رو در خودش خلاصه کرده. که انتخاب از بین مرگ و بدبختیه. و اگر هنوز که هنوزه به این فکر هستی که می‌تونی جایی از این دنیا، یک گوشه کوچیک و بکر، برای خودت خوشحال رو پیدا کنی؛ چقدر خودخواهی.


دو متن قبل از این در باب مذمت اوضاع نوشته‌ام، به دستور مادر هر دو رو پاک کردم. اینجا سعی می‌کنم که از زبان گفتاری استفاده کنم تا جلوی خودم رو برای استفاده از کلمات قلنبه سلنبه بگیرم که خدایی نکرده به کسی برنخورد.

امروز بیست و چهارم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار است. این متن هم یک اندوهنامه دیگر. حوصله‌اش را ندارید نخوانید. حتی خودم هم حوصله دوباره خوانی و برطرف کردن غلط‌های املایی و نگارشی و تایپی و کوفت و زهرمارش را ندارم. ای وای، ببخشید. جان من به کلمات بنده، تنها جایی که می‌شه هنوز درش از کلمه استفاده کرد همین‌جاست.


یک زن رو میشناسم. اگه اشتباه نکنم اسمش گلشیفته‌است. بازیگره. از زمره آدم‌هایی که یک مدت شده بود نماد فساد در زنان؛ نماد تلاش‌های آمریکا برای شکستن غرور و عزت زن ایرانی. درهم شکستن فرهنگ. یادمه یکبار توی مصاحبه‌ای گفته بود:

من وقتی از ایران رفتم دیگه توی آثارم از فارسی استفاده نکردم؛ با وجود اینکه پیشنهادات بسیار بودن، هیچ نقش خاورمیانه‌ای‌ای رو قبول نکردم. میترسیدم. توانش رو نداشتم.

و من حالا می‌فهمم که این ترس یعنی چی. کاش هیچوقت نمی‌فهمیدم. کاش گلشیفته تا ابد برام نماد استعمار ناموفق زنان شرقی توسط غرب می‌موند.


سر کلاس نهادهای مالی بین‌المللی نشستیم. استاد یکی از "از سیستم خارج شده‌"های محترمیه که گوش دادن به حرفاش خارج از لطف نیست. کاش الان هم می‌تونستم سر کلاسش حاضر باشم. داشتم می‌گفتم، کلاس طبق معمول به بحث و جدل و توی سرهم زدن می‌گذره. البته از اون مدلیش که واقعا حرفی رد و بدل میشه. یادم نیست که بحث دقیقا درباره چی بود و به کجا رسید، احتمالا اختلافات طبقاتی و فقر. یک جمله از زبان استاد رو اما خوب یادمه:

با این وضعیتی که من می‌بینم چند مدت دیگه انقلاب داریم، اما نه انقلاب فقرا بر ثروتمندان بلکه انقلاب ثروتمندان بر فقرا؛ ثروتمندها میان توی خیابون و شعار میدن که باید گرسنه‌ها رو از بین ببریم.

به این فکر می‌کنم که ما به چنین سرنوشت سورئال و فانتزی‌ای چقدر نزدیکیم. زندگیمون شده شبیه کتاب‌های دیستوپیایی مضحک و خنده‌دار، طنز سیاه. نمی‌خوام بیشتر توضیح بدم؛ ولی اگه شما هم مثل من یک ترم به معنی این حرف فکر کنید احتمالا مصادیقی رو که گواه از تحقق چنین شرایط بغرنجی رو میدن به یاد خواهید آورد.


پاییزه، هوا نسبتا ملایم و کمی هم آلودست. کمی بیشتر از کمی. صبحه و من درحال پیاده‌روی مسیر همیشگی به سمت یکی از ایستگاه‌ها هستم. دارم از روی پل و جلوی برج میلاد می‌گذرم. پادکست سکه رو گوش میدم. کارشناس میگه:

مسئله فقر در حال حاضر بزرگ‌ترین مسئله کشوره. من نمی‌دونم چطور میشه مسئولی این آمار از فقر رو روی میزش داشته باشه و بتونه به چیز دیگه‌ای بپردازه. نمی‌دونم چطور میشه اوضاع ایران رو دونست و شب خوابید.

به این فکر می‌کنم که چقدر این آمار غیرملموسه. یعنی چی که از هر 10 نفر، 4 نفر به قدر کافی غذا نمیخورن؟ در عین اینکه به این فکر می‌کنم با خودم می‌گم که آیا امروز میتونم یه شیر پاکتی بخرم یا بهتره پولام رو نگه دارم که برای آخر ماه کم نیاد؟


سر کلاس یکی از اساتید دانشگاه مهمانم. صحبت از حذف وام ازدواج و آمار فقر و زندگی توی روستاست. یکی از بچه‌ها میگه "حتی مایی که توی طبقه متوسط هستیم هم داریم کم میاریم: استاد جواب میده:

ماها توهم طبقه متوسط بودن داریم. وگرنه توی سبد کالای طبقه متوسط مردم دنیا چیزایی هست که ما تصور هم نمی‌تونیم بکنیم.

و بعد هم در پی یکی از حرف‌های من که گله‌ای کرده بودم درباره اینکه چطور بعضی‌ها انقدر دارن که دغدغه‌های بزرگ ما تازه میشه زمین خوش خوشانشون (بله، من خیلی پر روام، به عنوان مهمان نه تنها حرف می‌زنم بلکه سر همه رو هم می‌خورم) جواب میده:

این خشم، خشم مردم عادی از طبقه فرادست، چیزیه که خطرناکه. چیزیه که دولت و باقی کسایی که مسئولیت دارن ازش غافلن و یک روزی قراره نتایج بدی توی کشور داشته باشه. خیلی بیشتر از الان.

و من در وجود خودم احساس می‌کنم این خشم رو، در ادبیات و سینما. خشم فرخورده‌ای که به چیزهای کوچکتر و شوخی و خنده تقلیل داده میشه اما در نهایت به حدی میرسه که سرکوبش ورای شرم است.


دارم از برنامه‌هام میگم و اینکه چطور سردرگم‌ترینم. یکی از دوستام بهم میگه

بچه خیلی داری عجله میکنی

و من یادم میافته به اون روزی که برای ثبت نام آیلتس یک میلیون تومن کم داشتم و در یک ثانیه تبدیل شد به بیشتر از دوازده میلیون، به اون روزی که با خودم گفتم "امسال رو ولش کن، سال بعد میرم یه ان پنج میدم" (ان پنج اولین سطح از پنج سطح آزمون زبان ژاپنیه) و سال بعدش آزمونی درکار نبود. به اون روزی فکر می‌کنم که با خودم گفتم دلم می‌خواد حتما هم یه سفر ترکیه برم و هم آزمون کره‌ایم رو بدم (شاید بگید چه خبرته این همه زبان، باید بگم یکی دبگشم مونده، می‌خوام مطالعات شرق بخونم و لازممه) و هربار که هزینه‌های سفرم رو جمع میزدم بیشتر و بیشتر عقب میافتادم. اینبار دلم رو خوش کرده بودم به بورسیه یکساله زبان چینی. جنگ شد و اساتیدی که باید توصیه‌نامم رو می‌نوشتن برای همیشه از کشور رفتن.


مامانم میگه به خواهرت بگو یکم بیشتر درس بخونه، حوصله ندارم؛ جواب میدم:

بخونه که چی؟ که الکی زحمت بکشه و هیچی گیرش نیاد؟ که بشه یکی مثل من؟


پیش مشاور خوابگاه نشستم، بهش میگم از اینکه دلم شور میزنه. اینکه میترسم اومدن به تهران اشتباه بوده باشه. که شاید باید پیش خانواده می‌موندم و هم خرجم رو کم می‌کردم و هم فشار روانیم رو حداقل. میگه:

الان مشکلت اینه که پول نداری؟

میگم نه، ترسم از اینه که فردا روز نداشته باشم. توی دیوار آگهی‌های خونه رو دیدم، حتی نمیتونم تعداد صفرها رو بخونم. حقوق‌های پرداختی رو هم توی جاب ویژن و امثالش چک می‌کنم. نمی‌دونم اگه یه روزی از خوابگاه برم و دیگه غذای سهمیه‌ای نداشته باشم می‌خوام چطور زندگی کنم. با خودم میگم که کار کردن چقدر بی‌ارزشه. باید به حرف مامانم گوش می‌کردم، باید پزشکی می‌خوندم. اونطوری حداقل یه کار واقعی می‌کردم. می‌کردم؟ یا باید میرفتم سمت ریاضی و کامپیوتر، باید برنامه‌نویسی مهندسی چیزی میشدم که حداقل بتونم مهاجرت کنم. کی به من گفت که توی ایران "علوم انسانی" وجود داره؟ اونم اقتصادش!


گمان می‌کنم که دارم با تو حرف میزنم، احتمالا داریم دعوا می‌کنیم. غریب به مثل همیشه. من حرفایی میزنم و تو بهم میگی:

زیادی رویا پردازی.

حالا این خیال توی سر خودم هم میچرخه. من زیادی رویا پردازم. منی که اگه چهار سال هم مداوم کار و پس‌انداز کنم نمی‌تونم یک دوربین بخرم رو چه به کارهای هنری؟ منی که همون 12 13 سالگی هم شهریه کلاس تئاتر رو نداشتم و با حسرت بقیه رو نگاه می‌کردم می‌خوام چیکار کنم؟ برنامه بسازم؟ فیلمنامه بنویسم؟ داستان؟ من می‌خوام داستان بنویسم ولی هربار خون روی کلمات می‌ریزه و کل صفحه رو خیس میکنه. خدای من، می‌خوام برم؟ یادمه از یازده سالگی دلم می‌خواست برم ژاپن. عکس خیابونای پر شده از شکوفه‌های گیلاس رو نگاه می‌کردم و می‌گفتم حتما یه روزی جام اونجاست. آخه مایی که الآن بیشتر از هفت ساله که مسافرت نتونستیم بریم رو چه به ژاپن رفتن؟ بعدش گفتم خب اشکالی نداره، میرم کره. بورسیه میداد. سه سال زبانشون رو خوندم؛ وقتی خواستم جدی بگیرم که آماده بشم برای آزمون بود که فهمیدم دارم به ریش خودم می‌خندم. حتی گوشواره به گوشم آویزون نبود که بفروشمش و خرج رفتن به کشور همسایه و شرکت توی آزمون دربیاد. چرا کشور خودمون برگزار نمی‌کنه؟ باید بگم که حتما مسئولین باصلاحیت صلاح ندیدن. من زیادی رویا پردازم، هنوز فکر می‌کنم میشه کار و پیشرفت کرد و چیزی رو بخوای. چیزی رو بخوای و بهش نزدیک بشی. این روزا فقط و فقط دارم از همه چیز دور می‌شم.


سر کلاس چینی مهمانم. اولین جلسمه، اساتید چینی رفتن و مونده دو نفر از اساتید ایرانی. بعد از کلاس شهامتم رو جمع می‌کنم و میرم بالای سر میز استاد، ازش میپرسم " برای بورسیه دوره زبان، چطوری میتونم توصیه‌نامه بگیرم؟" میگه "ماها باید بشناسیمت" میگم "خب نمیشه همین کلاسای شما رو بیام تا من رو بشناسید" میگه

خب دوره‌های کنفسیوس رو شرکت کن

یادم میافته به قیمت‌هاشون. من شاید بتونم بیست تومن هزینه خود آزمون رو بدم. ولی وقتی به اینکه باید سی چهل تومن هم بذارم روش و فقط پول کلاس بدم چشمام سیاهی میره. از کلاس میام بیرون. سوار اتوبوس میشم. امشب شب یلداست. ترافیک خیلی سنگینه و بدون اینکه بخوام گریه‌ام می‌گیره.


تلویزیون رو روشن می‌کنم. آهنگ حماسی گذاشتن با پشت صحنه قرمز. روی صفحه نوشته:

کالابرگ یک میلیون تومانی.

تلویزیون رو خاموش می‌کنم


توی حموم خوابگاه نشستم، آب مثل همیشه سرده. منتظرم که قابل تحمل بشه. نشستم، اشک میریزم و فکر می‌کنم که چقدر روانم رنجوره. که چقدر لوسم. که باید به فکر باشم؛ باید برم برای حالم دارو بگیرم. دارو چند میشه؟ به این فکر می‌کنم که سرتاسر وجودم پر از گناهه. آدم گناهکاره که دلش می‌خواد از اینجا بره. اون دنیا حتما به حسابم رسیدگی میشه. فکر می‌کنم که چقدر بی‌عرضه‌ام. فقط میگم که می‌خوام. یادم میاد که توی این چهار پنج سال اخیر با وجود تمام بیچارگی‌های خودم حداقل هر روز یکی دو ساعت رو برای زبان خوندن گذاشتم. ولی چه فایده؟ کو مدرکش؟ تازه وقتی استاد نداشتم همه چیز رو هم پرت و پلا و اشتباه یاد گرفتم. ولی خب، نمیشد که ماهی یکی دو تومن شهریه کلاس بدم! به این فکر می‌کنم که عجب اشتباهی با انتخاب رشتم کردم. بعدش میگم که آخه من کجا و اون دنده‌نرم‌هایی که آرزو می‌کنن، تلاش می‌کنن و بدست میارن کجا؟ از همه متنفرم. از خودم بیشتر. چقدر خودم رو مضحکه مردم کردم. چقدر هی جلوی همه گفتم که ببینید من دارم زحمت میکشم. ببینید من آرزوی بزرگ دارم. تهش هم هیچی به هیچی. یادم میافته به دوست نزدیکم که توی شونزده سالگی میگفت :

اگه میخواست بشه تا الان شده بود.

و من تلاش می‌کردم که بهش ثابت کنم که داره خیلی جلو جلو تصمیم می‌گیره. که اونقدرا هم دیر نشده. که هنوز سر جوونیه و قرار نشد اگه تا الان نشده بعدش هم نشه. حالا به روزگاری بدتر افتادم. به این فکر می‌کنم که تا یکی دو سال پیش حداقل امید داشتن، شاید هم تا چند ماه پیش، و یا چند روز پیش؟ حالا همونم ندارم. میون این همه اضطراب به سرم میزنه که "راستی برو توی جاب‌ویژن دنبال کار بگرد دیگه" و گریه‌ام شدیدتر میشه. شاید واقعا خوشبختی سهم بعضی از ماها نیست.


امروز روی تخت ایستادم و به خودم نگاه کردم. توی آینه بزرگ روی میز. به خودم نگاه کردم و یک لحظه از فکرم گذشت

خدایا، من چقدر جوونم.

موهای کوتام رو بالای سرم بسته بودم، چند تار چتری روی پیشونیم رو پوشونده بود. از دور پوستم روشن به نظر میومد و هیکلم هم برخلاف چیزی که همیشه ازش تصور می‌کنم عادی بود. خیلی هم چاق به نظر نمی‌رسید. توی آینه نگاه کردم و گفتم که چقدر جوونم. هنوز حتی بیست ساله هم نشدم. حالا حالاها هم نمیشم. به این فکر کردم که یعنی واقعا باید الآن گور آرزوهام رو بکنم؟ باید الآن به خودم حالی کنم که اگه توی دنیا خوشحالی‌ای نیست و اگر هم هست سهم من نیست؟ خیلی زود نیست؟ خیلی زیبا نیستیم؟ خیلی حیف نیستیم؟ نمی‌دونم. هیچ نمی‌دونم. ولی می‌دونم که می‌خوام از زمانه چابک‌تر باشم. به این فکر می‌کنم که میشه. باید بشه. یک روزی، من هم در خانه خودم می‌شینم، کاری رو می‌کنم که ارزش برام به ارمغان میاره، به فرداهام با روشنی فکر می‌کنم، از پنجره به بیرونی نگاه می‌کنم که غبار غم و اندوه و خفقان روش ننشسته؛ احتمالا بخار از ماگم بلند میشه و با خودم میگم "خداروشکر". شاید هم دوباره دارم زیادی خیال‌پردازی می‌کنم.