یه آدم کنجکاو توی این دنیای نااشنا
این بار، توی همین دنیا
توی این دنیا، دختری 17 سالهم با موهای شلخته. ساعت 4 صبحه و من با حجم فراوانی از غم به خواب میرم. ساعت 6 و نیم صبحه که بیدار میشم و میرم سراغ تلویزیون به این امید که ببینم همه ی ادم های تو تلوزیون خوشحالن و نوید این رو میدن که بالاخره گل غنچه کرده، درخت ها دوباره برگ دادن و صدای گنجشک ها توی نسیم بهاری به گوش میخوره. ولی تنها چیزی که باهاش رو رو میشم هیچه. یه صفحه با ادم هایی که روز هاست بدون هیچ لبخندی بر لب، همون گذارش های همیشگی رو میدن. نوشته های سفید توی کادر قرمز دقیقا همون چیزیه که دیشب خوندم و هیچی تغییر نکرده. دوباره میخوابم. بیدار میشم و یه پلک میزنم و وارد روز بعد شدم. دارم توی این روزا گم میشم. شبیه یه لوپ تکراریه که تموم نمیشه. این امیده که با زانو های لرزون و تن و بدن زخمی، اما با سَری بالا، نگهم داشته
26/10/1404
02:43 Am
مطلبی دیگر از این انتشارات
خوبین؟!....
مطلبی دیگر از این انتشارات
ویرگول رو هم پروندن
مطلبی دیگر از این انتشارات
داریوش