روزگار غریب

«من درد مشترکم، مرا فریاد کن»
من آن ایمان ازدست‌رفته‌ام؛
آن خدایی که با دست‌های حاکمان این سرزمین، به گور برده شد.
من آن تناقضاتی‌ام که روزبه‌روز جان‌دارتر می‌شود و نظر به بلعیدنِ ما دارد!
من آن فردایی‌ام که دیگر نیست؛
آن مفهومی که تنها می‌توانی به واژه‌ی انتزاعی‌اش فکر کنی.
من آن ثروتِ به یغما رفته‌ام؛
آن تاریخ خدشه‌دار شده،
و امید سر بریده شده‌ام.
من آن احساس تلخ بی‌وطنی، در عین زیستن بر خاک وطنم؛
همان هویتی که آرزو می‌کنی ای کاش نبودی!
من آن معناهایی هستم که دود شدند؛
آن مغزهای گریخته و آن بی‌رمقی‌های اکنونم.
من آن طبیعتی‌ام که از این سرزمین روی برگرداند؛
همان دریاچه‌ها، همان پرندگان.
من آن کلماتی‌ام که اگر به تحریر درآید،
جمله جمله‌ی تاریخ، خون خواهد بود و زخم.
«من درد مشترکم، مرا فریاد کن»

پ.ن: این روزها تنها تهوع است و تهوع...