هیچ در قدر مطلق ...نویسنده نیستم اما مینویسم
واقعیت تلخ...
گاهی با خود میگویم کاش جوانی در کشوری دیگر بودم و شرمنده ایران میشوم ...
حس وطن پرستی ام در گوشی ای از ذهنم در خودش جمع میشود و مظلومانه نگاهم میکند ، آه کودک بیچاره ی من...
کاش در زمانی از تاریخ وجود داشتم که حکومت کشور من اولویتش مردم خودش بود نه غزه و لبنان ...
طرفداران حکومتش برای کودک بی نوای ایران ناله سر میداد نه کودک ...
کاش مسئولینش به فکر سیراب کردن کشورم بودند نه حالا که کشور من در بی آبی دست و پا می زند کاش کمی اکسیژن برای کشورم و مردمش بگذارند حتی حق نفس کشیدن هم نداریم .
کاش به جای اینکه دست مسئولین در جیب مردم باشد و خون مردم را بمکند به فکر شکم گشنه مردم باشند آری یادم رفت که مسئله اول و دوم کشور حجاب و مردم غزه و لبنان است .
باید پذیرفت آنقدرها هم ما مردم ایران مهم نیستیم .
آنقدرها هم مشکل ما اهمیت ندارد
مثلاً خود من یک دانشجویی هستم که در رشته مورد علاقه خود تحصیل میکنم ولی آینده ای برای رشته ام در ایران وجود ندارد آنقدرها هم که اهمیت ندارد
مثلاً دوماه هست از کارم استعفا دادم چون با چندغاز تومنی که می دادند حتی نمیشد نیم گرم طلا خرید حتی از آن حقوق هیچی برایم نمی ماند پول رفت و آمدم هم با آن پول نمی توانستم بدهم با اینکه همه راه را با بی آرتی و مترو میرفتم و می آمدم
ارزش جوانی و عمرم همان ماهی چندرغاز تومن شده بود نه به درسم می رسیدم و نه دیگر روان درستی داشتم .
داشتم از پا در می آمدم .
اما می دانی اهمیتی ندارد که ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
این بار، توی همین دنیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
خدا،قلم،سرزمین
مطلبی دیگر از این انتشارات
رهایی