زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که میتوان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
کلمه
بار اولی که این جمله را خواندم ،حالم عجیب دگرگون شد:
کتاب را نخوانیم که بخوابیم،
کتاب را بخوانیم تا بیدار شویم.
از آن روز تعصب عجیبی روی تک تک کلماتی که به سمتت می آمد ،پیدا کردم.
کلمات مقدسند:
کتاب را
یک قطعه از یک شعر را
یک داستان خوب را
یک متن از یک دوست همراه را
یک کامنت زیر یک پست را
یک کلمه در فیلم یا انیمیشن را
یک نوشته روی دیوار را
یک جمله پشت شیشه ی ماشین را
یک واژه وسط یک موسیقی را
یک حرف از زبان یک کودک را
بی تفاوت از کنارشان رد نشویم
مطلبی دیگر از این انتشارات
این بار، توی همین دنیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
خدا،قلم،سرزمین
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک بیچاره ِسرگردان