بی خواب

《بی خواب》

ای تو، 

که حتی از شانه‌ی مور، بارِش را دریغ نکردی، 

کاش از سرِ من، 

این خیالِ جاودانه‌ات را برمی‌داشتی. 

ظاهرِ من آرام است، 

لب‌هایم لبخند دارند، 

اما درونم آشفته‌تر از آن است 

که تو بتوانی ببینی. 

من می‌خواهم فراموشت کنم، 

مثلِ شعرِ نیمه‌کاره‌ای در غروب، 

اما هر بار نامت 

در گلویِ من می‌سوزد و باز سرریز می‌شود. 

دوستت ندارم، 

اگر بگذاری. 

اما تو هر شب در رؤیایِ من 

پیدا می‌شوی، 

بی‌اجازه، بی‌خواب، 

مثلِ پریشانی‌ای که دیگر 

هیچ دیوانه ای را رها نمی‌کند. 

شاهرخ خیرخواه

۱۴۰۳_۸_۱۳

#شاهرخ_خيرخواه