شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی
رمان:ساسان

رمان های من:
#ساسان_فصل۱
در میان جنگلهای سرسبز و پرباران گیلان، جایی که نسیم دریا با عطر شالیزارها در هم میآمیزد، ترمه، جراح سیسالهای با چشمان عسلی و لبخندی که قلبها را تسخیر میکند، پس از سالها زندگی در فرانسه به شهرش آستانه اشرفیه بازمیگردد. او که هنوز قلبش را به هیچکس نسپرده، با شوق دیدار خانوادهاش به ایران آمد، پدر بازنشسته اداره ثبت احوال است، مادر زنی ۵۵ ساله و برادرش انوش که از او ۵سال بزرگار است یک زرگردر شهررشت دارد،
به خانه پدری قدم میگذارد. اما این بازگشت، که قرار بود پر از خنده و خاطره باشد، در یک نیمهشب شوم به کابوسی هولناک بدل میشود.
در حملهای ناگهانی و موشکی از سوی اسرائیل، شهرک محل زندگی خانواده ترمه زیر آتش فرو میرود. خانهای که روزگاری مأمن خندهها و قصههای خانوادگی بود، در چشمبههمزدنی ویران میشود.پدر و مادر ترمه در این فاجعه جان میسپارند و خود او به شدت مجروح میشود و از شدت جراحت به کما فرو میرود. در بیمارستان جنرال آستانه، در بخش آیسییو،
ترمه میان مرگ و زندگی معلق میماند.
اما در همان روز، در خیابانی شلوغ، ساسان، پیک موتوری سیوپنجسالهای با چهرهای خسته اما نگاهی پر از امید، قربانی تصادفی مرگبار میشود. بخاطر بارش شدید باران و لغزش محکم به ماشینی میخورد وپرتاب به گوشه دیگر خیابان میگردد،اونیز به کما میرود، ساسان که سالهاست پدر و مادرش را از دست داده پدری که سکته کرد و مادری که براثر دیابت فوت کرده است. او که تنها با سه خواهر و سه خواهرشوهر البته شامولتی بازش زندگی را گذرانده، حالا در همان بیمارستان، چند تخت آنطرفتر از ترمه، در جهانی بین مرگ و زندگی گرفتار شده است.اما این پایان قصه نیست؛ آغاز راهیست عجیب و ماورایی. در فضایی که نه خواب است و نه بیداری، در دالانی خلوت و مهآلود که انگار از تار و پود رویاها بافته شده، روح ترمه و ساسان به شکلی غریب با هم تلاقی میکنند. در این دالان، جایی که زمان و مکان رنگ میبازند، ترمه با چشمانش که هنوز برق زندگی در آنهاست، ساسان را میبیند—مردی که غم و استقامت در خطوط چهرهاش حک شده. آنها، بدون کلام، اما با زبانی که تنها ارواح میفهمند، به هم نزدیک میشوند. انگار سرنوشت، با تکنیکی مرموز، این دو را در این خلأ میان مرگ و زندگی به هم گره زده است. ترمه، زنی که زندگیاش را وقف نجات دیگران کرده، و ساسان، مردی که همیشه در برابر طوفانهای زندگی ایستاده، حالا باید رازی را کشف کنند که شاید کلید بازگشتشان به جهان زندگان باشد.
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۲
دالان بیزمان
جایی که مه مثل نفسهای سرد دورشان میپیچد، ترمه و ساسان در میان آینههای روح به هم گره خوردهاند، اما هیچکدام نمیدانند کجایند یا چرا اینجا هستند. گیجی و سردرگمی مثل سایهای سنگین روی شانههایشان نشسته. ترمه، با ذهن منطقی یک جراح، سعی میکند این فضا را تحلیل کند، اما هرچه بیشتر فکر میکند، دالان گنگتر میشود. ساسان، که عادت دارد با غریزهاش راهش را پیدا کند، فقط حس میکند چیزی عمیقاً آشناست، انگار این زن غریبه را سالهاست میشناسد.نخستین جرقههای شناخت
پیوند آینههای روح، که حالا مثل رگهایی نامرئی بینشان جریان دارد، تصاویری پراکنده به آنها نشان میدهد. ترمه لحظهای از زندگی ساسان را میبیند: شبی بارانی که او با موتورش بستهای را به خانهای دورافتاده میرساند و زیر لب با خودش زمزمه میکند که «فقط یه روز دیگه... فقط یه روز دیگه باید تحمل کنم.» ساسان هم فلشبکی از ترمه میبیند: او در اتاق عمل، با دستانی خونآلود اما استوار، زندگی بیماری را نجات میدهد، اما وقتی تنهاست، اشکی بیصدا روی گونهاش میغلتد. این تصاویر، مثل تکههای پازل، آنها را به هم نزدیکتر میکند، اما هنوز نمیدانند چرا اینجا هستند یا چه بلایی سرشان آمده!.
گفتوگوی گمشده در مه
در یکی از لحظات شکننده دالان، ترمه و ساسان برای اولین بار سعی میکنند با هم حرف بزنند. ترمه، با صدایی که انگار از ته چاه میآید، میپرسد: «تو کی هستی؟ چرا من حس میکنم تو رو میشناسم؟» ساسان، که چشمانش در مه دالان میدرخشد، جواب میدهد: «نمیدونم... ولی انگار یه چیزی تو وجود تو هست که منو نگه داشته. تو میدونی اینجا کجاست؟» ترمه سرش را تکان میدهد: «نه... فقط حس میکنم نباید اینجا باشیم.» در این لحظه، آینههای روح ناگهان تصویری مبهم نشان میدهند: انفجاری مهیب و صدای فریادهایی که در دود گم میشوند. ترمه قلبش تند میزند، اما نمیداند این تصویر از کجاست. ساسان هم صحنهای از تصادف میبیند: موتورش که روی زمین کشیده میشود و صدایی که میگوید: «زود باش، زندهست!» اما هیچکدام نمیتوانند این تصاویر را به زندگی خودشان ربط دهند.دخالت نگهبان دالان
ناگهان، نگهبان دالان، آن سایه بیچهره با صدایی که مثل طنین زنگهای قدیمی است، دوباره ظاهر میشود. «شما در مرزید،» میگوید، «نه زنده، نه مرده. اینجا جاییست که سرنوشت هنوز برایتان تصمیم نگرفته.» ترمه با عصبانیت میپرسد: «چرا ما؟ چرا با هم؟» نگهبان لحظهای سکوت میکند، سپس میگوید: «چون هر دو چیزی دارید که دیگری کم دارد. اما برای فهمیدنش، باید عمیقتر بروید. مراقب باشید—هرچه بیشتر در آینهها غرق شوید، بازگشت سختتر میشود.» نگهبان محو میشود، اما پیش از رفتن، شیء عجیبی در دالان باقی میگذارد: یک ساعت شنی کوچک که شنهایش بهجای پایین، به سمت بالا میریزند. ترمه و ساسان نمیدانند این چیست، اما حس میکنند زمانشان در این دالان محدود است.لحظه میخکوبکننده
در اوج سردرگمی، آینههای روح ناگهان تصویری مشترک و واضحتر نشان میدهند: هر دو در کودکی، زیر آسمانی پرستاره، آرزویی کردهاند. ترمه، دخترکی که در حیاط خانه پدریاش در آستانه زمزمه میکند: «کاش یکی باشه که منو بفهمه، بدون اینکه چیزی بگم.» ساسان، پسرکی که کنار درب مسجدی در محله شان در رشت دست فروشی میکرد ،آدامس و شوکولات میفروخت، زیر لب میگوید: «کاش یکی بیاد همه اینا رو بخره تا منم بتونم مثل اون بچه ها بازی کنم، این آرزوی مشترک، مثل جرقهای، آنها را به هم نزدیکتر میکند. ترمه ناخودآگاه دستش را به سمت ساسان دراز میکند و ساسان، بدون اینکه بداند چرا، دست او را میگیرد. در لحظه تماس، دالان میلرزد و مه برای لحظهای کنار میرود، گویی چیزی در شرف آشکارشدن است.
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۳
سایههای امید و طمع در مرز زندگی در دالان بیزمان، ترمه و ساسان همچنان در مه غلیظ سرگردانند، بیخبر از اینکه بدنهایشان در بیمارستان جنرال آستانه اشرفیه، میان دستگاههای بوقزنان آیسییو، با مرگ دستوپنجه نرم میکنند. اما روحشان، در این فضای ماورایی، بهواسطه آینههای روح به هم گره خورده و جرقهای از شناخت در حال شکلگیری است. ترمه، با ذهن تیز پزشکیاش، حس میکند چیزی در این دالان آشنا به نظر میرسد، انگار تجربهای از سالهای کارش در اتاق عمل را به یادش میآورد. ساسان اما، با دلی سنگین از نگرانی، تصویری مبهم از خواهر کوچکش متین میبیند—زنی ۲۸ساله که دیابت دارد و ساسان تمام سعی اش را کرده تا در دوران تحریم، داروهای گرانقیمتش را تهیه کند.
دنیای بیرون کما : بیمارستان جنرال آستانه در راهروهای شلوغ بیمارستان، جایی که بوی الکل و اضطراب در هم آمیخته، دو صحنه کاملاً متضاد در جریان است. انوش برادرترمه با همسرش مینا پشت درهای بسته آیسییو ایستادهاند. چشمان انوش خیس است و دستانش از شدت استرس میلرزند. او مدام با تلفن به هر پزشک و آشنایی که میشناسد زنگ میزند، التماس میکند که کسی، چیزی، معجزهای برای نجات ترمه پیدا کند. مینا آرام دستش را روی شانه انوش میگذارد و زیر لب هراز گاهی چیزی زمزمه میکند، و بعد رو به انوش میگوید؛ اون همیشه همه رو نجات داده. خدا نمیذاره حالا تنها بمونه.» انوش فقط سر تکان میدهد، اما قلبش از ترس اینکه خواهرش، تنها بازمانده خانوادهشان، از دست برود، به درد آمده.چند متر آنطرفتر، در انتهای راهرو، صحنهای کاملاً متفاوت در جریان است. سه خواهر ساسان—نسترن، نرگس و متین—با گریه و فریاد به هم پرخاش میکنند. نسترن داد میزند: «تو چرا هیچوقت بهش زنگ نزدی؟ حالا که اینجوری شده، گریه میکنی؟» نرگس جواب میدهد: «من؟ تو خودت کجا بودی وقتی ساسان شب و روز کار میکرد برای داروهای متین؟» متین، که ضعیفتر از همه به نظر میرسد، گوشهای کز کرده و فقط اشک میریزد. بیمارستان شلوغ است، پرستارها و پزشکان با عجله میدوند و هیچکس به این دعواها توجهی ندارد.اما در گوشهای دیگر، سه شوهرخواهر ساسان 《اصغر، احمد و مجید》در حال گفتوگویی هستند که بوی طمع و بیرحمی از آن بلند میشود. اصغر، که از همه شارلاتانتر است، با لبخندی موذیانه میگوید: «هعی، ببین سرنوشت چی با آدم میکنه!» احمد، که مغزش انگار همیشه چند قدم عقب است، میپرسد: «چی میکنه؟» اصغر با نیشخند ادامه میدهد: «دکتر گفت ساسان از اولش مرده بود! حالا چه فرقی میکنه؟» مجید، که از احمد هم کندذهنتر است، میگوید: «چی؟ یعنی الان زنده شده؟» اصغر با تحقیر نگاهشان میکند: «نه، احمقا! منظورم اینه که ساسان رو خاک میکنن، حالا بیا یه چیزی ازش گیرمون بیاد، ثواب داره!» احمد با تعجب میگوید: «ساسان؟ اون غیر از اون موتور داغونش چی داره؟» مجید هم تأیید میکند: «آره، اصغر! من که فردا صبح نیستم، کی میخواد خرج عزا و چای و خرما و کوفت و زهرمار رو بده؟»اصغر با عصبانیت داد میزند: «ای خاک بر سرتون! من خرج همهچیز رو میدم! کی گفته ساسان چیزی نداره؟ ساسان چشم داره، کلیه داره، کبد داره، قرنیه داره! اینا همش ثروته! ای که خدا بیامرزش، نور به قبرش بباره!» احمد و مجید، انگار که تازه چراغی در ذهنشان روشن شده، با ذوق مرگ شدندو فریاد میزنند: «آااامین! نور به قبرش بباره» .
#شاهرخ_خیرخواه



#ساسان_فصل۴
دالان بیزمان:
جرقهای در ذهن ترمه در دالان، ترمه ناگهان چیزی حس میکند—مثل صدای بوق مانیتور قلب که در اتاق عمل بارها شنیده. آینههای روح، برای لحظهای، تصویری مبهم از یک تخت بیمارستان نشان میدهند: بدنی بیحرکت، لولههای متصل به آن و دستگاهی که ضربان قلب را ثبت میکند. ترمه، با دانش پزشکیاش، قلبش تند میزند. «این... این یه مانیتور قلبه!» زمزمه میکند. «من اینو میشناسم... این یعنی... ما تو بیمارستانیم؟» ساسان، که هنوز گیج است، میپرسد: «بیمارستان؟ من فقط یادمه موتور سوار بودم... بعدش... هیچی.» اما در همان لحظه، تصویری دیگر در آینهها نقش میبندد: متین، خواهر کوچک ساسان، که در گوشهای از بیمارستان گریه میکند و قرصهای دیابتش را محکم در دست گرفته. ساسان ناگهان فریاد میزند: «متین! اون به من نیاز داره! دارو... داروهای اون تموم شده!» نگرانی برای خواهرش مثل آتشی در روحش شعله میکشد.ترمه، که حالا ذهنش مثل یک جراح در حال تجزیهوتحلیل است، به ساسان نگاه میکند و میگوید: «اگه ما تو بیمارستانیم... اگه این ضربان قلب مال یکی از ماست... پس ما هنوز زندهایم. ولی چرا اینجاییم؟» در این لحظه، ساعت شنی نگهبان دالان، که شنهایش به سمت بالا میریزد، ناگهان متوقف میشود. نگهبان دوباره ظاهر میشود و با صدایی سرد میگوید: «یکی از شما میتواند برگردد. اما فقط یکی.
و برای این کار، باید چیزی را قربانی کنید—شاید چیزی که بیش از همه به آن چنگ زدهاید.»لحظه میخکوبکننده ترمه و ساسان به هم نگاه میکنند. ترمه، با چشمانی که حالا برق هوش و ترس در آنهاست، میگوید: «اگه من تو کمام، باید برگردم... من هنوز کارم تموم نشده.» ساسان، که تصویر متین هنوز در ذهنش رژه میرود، زمزمه میکند: «متین... اگه من برنگردم، اون چیکار میکنه؟ اون شوهرخواهرای عوضی م...» در این لحظه، آینههای روح تصویری مشترک نشان میدهند: انوش که در بیمارستان آشوفته روی تخت راهرو خمیده، و متین که برای ساسان اشک میریزد. این تصویر، قلب هر دو را فشرده میکند، اما ساعت شنی دوباره شروع به حرکت میکند—و این بار، شنها سریعتر میریزند.
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۵
در دالان بیزمان، جایی که مه مثل پردهای نازک بین ترمه و ساسان میچرخد، آینههای روح ناگهان تصویری جدید و عمیقاً آشنا را به نمایش میگذارند. این بار، نه کودکی و آرزوهای زیر آسمان پرستاره، بلکه لحظهای از گذشتهای نزدیکتر، مثل کلیدی که قفلی قدیمی را باز میکند، در ذهن هر دو جرقه میزند. ترمه و ساسان، بدون اینکه هنوز کاملاً بفهمند در کما هستند، در این تصویر مشترک غرق میشوند—خاطرهای که ریشهای عمیق در قلبشان دارد.خاطره مشترک: نگهبان و دخترزیبای و خوش پوش شهرک تصویر آینههای روح، حیاط شهرکی در آستانه اشرفیه را نشان میدهد، همان شهرکی که خانه پدری ترمه در آن بود. چند سال پیش، وقتی ترمه برای تعطیلات از فرانسه به ایران آمد، با لباسهای شیک و موهایی که مثل آبشار در باد میرقصیدند، در حیاط خانه پدری قدم میزد. ساسان، که آن زمان بهعنوان نگهبان شهرک کار میکرد—کاری که دوستش نداشت تا وقتی که ترمه را دید،اما—از دور او را میدید. پدر ساسان، که سالها پیش نگهبان همان شهرک بود ، همیشه با افتخار از کارش حرف میزد، اینکه چقدر ساکنان شهرک به او اعتماد دارند،به ساسان تاکیدن سفارش میکرد که «همیشه مراقب آدمای این شهرک باش، اینا خونوادهتن.» ساسان این حرف را آویزه گوشش کرده بود، اما وقتی چشمش به ترمه افتاد، چیزی فراتر از وظیفه در دلش جوانه زد.ترمه، با آن کتوشلوار شیک و عطر فرانسوی که انگار از دنیای دیگری آمده بود، برای ساسان مثل ستارهای دستنیافتنی بود. او با موتور قراضهاش، لباسهای ساده و دستانی که همیشه بوی بنزین میداد، جرئت نداشت حتی نزدیک ترمه شود. چند بار، وقتی ترمه با لبخندی گرم با همسایهها احوالپرسی میکرد، ساسان از پشت پنجره نگهبانی یا گوشهای از شهرک او را تماشا میکرد. یکبار، وقتی ترمه بستهای را از دستش انداخت و ساسان با شتاب دوید تا کمکش کند، ترمه با همان لبخند همیشگی گفت: «ممنون، خیلی لطف کردی.» ساسان فقط سر تکان داد و زیر لب چیزی گفت که ترمه نشنید. قلبش تند میزد، اما اعتمادبهنفس نداشت که حرفی بزند. برای او، ترمه فقط یک رویا بود—یک عشق یکطرفه که هرگز جرئت ابرازش را پیدا نکرد.دالان بیزمان: جرقهای از گذشتهدر دالان، وقتی این تصویر در آینههای روح نقش میبندد، ترمه ناگهان دستش را روی قلبش میگذارد. «این... منم؟ تو اونجا بودی؟» با چشمانی پر از شگفتی به ساسان نگاه میکند. ساسان، که حالا در این فضای ماورایی دیگر نیازی به پنهان کردن احساساتش ندارد، سرش را پایین میاندازد و میگوید: «آره... تو رو دیده بودم. تو شهرک. همیشه فکر میکردم تو از یه دنیای دیگهای. من... من فقط یه نگهبان بودم. یه پیک موتوری. حتی جرات نکردم باهات حرف بزنم.» ترمه، که ذهن پزشکیش هنوز در حال تحلیل است، زمزمه میکند: «ولی من تو رو یادم میاد... اون پسری که همیشه ساکت بود، ولی چشماش حرف میزد.»این اعتراف، مثل موجی، دالان را به لرزه میاندازد. ساعت شنی نگهبان، که شنهایش به سمت بالا میریزد، ناگهان تندتر میشود. نگهبان دالان دوباره ظاهر میشود و با صدایی که انگار از اعماق زمین میآید، میگوید: «این خاطره، رشتهای است که شما را به هم وصل کرده. اما این فقط آغاز است. برای بازگشت، باید چیزی را قربانی کنید—شاید همان چیزی که شما را در این دالان نگه داشته.» ترمه و ساسان به هم نگاه میکنند، هنوز گیج و سردرگم، اما حالا با حسی عمیقتر. ترمه، با دانش پزشکیاش، ناگهان به یاد بیماری میافتد که سالها پیش در موردش خوانده بود: بیمارانی که در کما تصاویر و صداهایی از دنیای واقعی را حس میکردند. او زمزمه میکند: «اگه ما تو کماییم... این خاطره... شاید داره بهمون میگه چرا اینجاییم.».
ترمه ناگهان تصویری دیگر در آینههای روح میبیند: مانیتور قلب در بیمارستان، و صدایی که میگوید: «نبضش ضعیفه، باید سریع عمل کنیم!» او با وحشت به ساسان نگاه میکند و میگوید: «ما تو کماییم! این ضربان قلب ماست!» ساسان، که هنوز تصویر متین را در ذهنش دارد، میگوید: «اگه تو راس میگی... من باید برگردم. متین بهم نیاز داره. اون بدون من نمیتونه .
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۶
یقین در میان شک و وحشت در دالان بیزمان، جایی که مه مثل نفسهای سرد دور ترمه و ساسان میپیچد، لحظهای فرا میرسد که همهچیز را زیرورو میکند. ترمه، با ذهن تیز پزشکیاش، تازه شروع به هضم این ایده کرده که شاید هر دو در کما باشند. ساسان، که هنوز درگیر نگرانی برای متین است، با چشمانی پر از سوال به ترمه نگاه میکند. اما ناگهان، در میانه گفتوگو، ساسان سرفهای عمیق میکند—سرفهای که انگار از اعماق وجودش میآید. چشمانش گشاد میشود، دستش را به سینهاش میفشارد و قبل از اینکه ترمه بتواند واکنشی نشان دهد، مثل شبحی در مه محو میشود.ترمه، وحشتزده، فریاد میزند: «ساسان! کجا رفتی؟» اما دالان ساکت است، فقط صدای ضربان قلب خودش در گوشش میپیچد. ناگهان، صدایی حرفهای و سرد از جایی نامعلوم به گوشش میرسد—صدایی که انگار از اتاق عمل آشناست: «۳۰۰ درجه، شوک!» ترمه، که سالها در اتاقهای جراحی چنین صداهایی شنیده، قلبش فرو میریزد. شوک الکتریکی؟ این یعنی... قلب کسی ایستاده؟ خودش؟ یا ساسان؟ قبل از اینکه بتواند فکر کند، صدای بوق مانیتور قلب بلند میشود، بعد پارازیت، و سپس دو مکث طولانی و نفسگیر. سکوت دالان مثل خنجری در قلبش فرو میرود.صدای وحشت از دنیای واقعیدر همین لحظه، به شکلی ماورایی و غیرقابل توضیح، صداهایی از دنیای واقعی به دالان نفوذ میکند. ترمه، در میان مه، صدای گفتوگوی آشنایی را میشنود—صدای اصغر، احمد و مجید، شوهرخواهرهای ساسان، که در راهروی بیمارستان با طمع و بیرحمی حرف میزنند: «تا سه روز صبر میکنیم. اگه به هوش نیومد، دستگاه رو ازش جدا میکنیم. اعضای بدنش کلی میارزه!» ترمه، که انگار صاعقه بهش زده، در دالان میلرزد. آینههای روح ناگهان فرو میریزند، مثل شیشهای که زیر فشار خرد میشود، و تکههایشان در مه پراکنده میشوند.بازگشت ساسان و یقین تلخ در همان لحظه، ساسان دوباره در دالان ظاهر میشود، اما آشوبزده و نفسنفسزنان. چشمانش پر از وحشت است و به ترمه میگوید: «چی شد؟ انگار یه سیاهچاله منو بلعید! یه لحظه همهچیز سیاه شد!» ترمه، که حالا چشمانش پر از اشک است و قلبش از شنیدن حرفهای شوهرخواهرهای ساسان در هم شکسته، سعی میکند خودش را جمع کند. با بغضی که گلویش را خفه کرده: «چیزی نیست... عزیزم.»ساسان، که انگار دنیا را بهش دادهاند، با شگفتی به ترمه نگاه میکند و میگوید: «عزیزم؟ تو به من گفتی عزیزم؟ وای خدا...» لبخندش، مثل نوری در مه، برای لحظهای دالان را روشن میکند. اما ترمه نمیتواند لبخند بزند. او حالا یقین دارد—هر دو در کما هستند، و زمانشان در دنیای واقعی رو به اتمام است. حرفهای شوهرخواهرهای ساسان مثل زهری در ذهنش جاری است: «سه روز... فقط سه روز.»
ترمه به ساسان نگاه میکند، اما نمیتواند حقیقت را به او بگوید—اینکه فقط سه روز فرصت دارند، و اینکه شوهرخواهرهایش منتظر مرگ او هستند. او دست ساسان را میگیرد و با صدایی لرزان میگوید: «ساسان، ما تو کماییم. من مطمئنم. این صداها... این تصاویر... اونا از بیمارستانن.» ساسان، که هنوز شوکزده از کلمه «عزیزم» است، به سختی حرف ترمه را هضم میکند. «کما؟ یعنی... ما زندهایم؟ ولی چرا من حس میکنم متین داره گریه میکنه؟» در این لحظه، نگهبان دالان دوباره ظاهر میشود و با صدایی که انگار از دل طوفان میآید، میگوید: «زمانتان کوتاه است. یکی از شما میتواند برگردد، اما بهای آن، شاید زندگی دیگری باشد.» ساعت شنی حالا تندتر از همیشه شنهایش را به بالا میریزد، و مه دالان شروع به چرخیدن میکند، انگار آماده بلعیدن یکی از آنهاست
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۷
سایه غم ترمه در دالان بیزمان
جایی که مه مثل روحی سرگردان دور ترمه و ساسان میچرخد، حقیقت مرگ والدین ترمه مثل خنجری در قلبش فرو رفته. وقتی تصویر ویرانههای خانه پدری و مرگ پدر و مادرش در آینههای روح نقش بست، ترمه برای لحظهای در سکوت فرو رفت. چشمانش، که همیشه برق عزم و منطق پزشکی را داشتند، حالا پر از اشک و دردی خاموشاند. او که همیشه در اتاق عمل قوی و استوار بود، حالا در این فضای ماورایی احساس میکند پاهایش سست شدهاند. به ساسان نگاه میکند، اما نمیتواند حرفی بزند. ساسان، که زخمهای صورت و پاهایش را در آینهها دیده و هنوز از نقشه شوهرخواهرهایش بیخبر است، حس میکند ترمه چیزی را پنهان میکند. «ترمه... تو خوبی؟» میپرسد. ترمه، با بغضی که سعی میکند پنهانش کند، فقط سر تکان میدهد و زمزمه میکند: «من... فقط باید یه راه پیدا کنم.» اما در دلش، غم از دست دادن والدینش مثل موجی سنگین او را در خود غرق کرده. او که همیشه ناجی دیگران بود، حالا احساس میکند نمیتواند حتی خودش را نجات دهد.جهان واقعی: انوش و تلاشهای بیوقفه در بیمارستان جنرال آستانه، انوش دیگر فقط به دعا اکتفا نکرده. حالا مثل شیری زخمی در راهروهای بیمارستان قدم میزند. با هر پزشکی که میشناسد تماس گرفته، از متخصص مغز و اعصاب تا جراحان معروف تهران. او حتی به یکی از دوستان قدیمی پدرش در اداره ثبت احوال زنگ زده تا از نفوذش برای پیدا کردن بهترین پزشک استفاده کند. مینا، همسرش، سعی میکند آرامش کند، اما انگار موفق نبوده است تاکنون، او حتی به پرستارها التماس کرده که هر تغییر کوچکی در وضعیت ترمه را به او گزارش کنند. در یکی از لحظات، وقتی پرستاری میگوید که ضربان قلب ترمه برای لحظهای قویتر شده، انوش اشکهایش را پاک میکند و زیر لب زمزمه میکند: «میدونستم... تو قویتر از این حرفایی، ترمه.»،
اصغر، احمد و مجیددر آنسوی در گوشهای جمع شدهاند و نقشههایشان حالا به اوج حماقت و طمع رسیده. اصغر، که انگار مغز متفکر این گروه است، باصدایی دو رگه میگوید: «من با چندتا دلال حرف زدم. برای کلیه و کبد ساسان مشتری پیدا کردم، پیشپرداخت هم گرفتم!» احمد، که همیشه دنبال راهی برای راضی کردن زنش است، با ذوق میگوید: «من به نرگس قول دادم ببرمش مشهد. گفتم واسه روحیهش خوبه! حالا که پول گیرمون میاد، یه زیارت درستحسابی میریم!» مجید، که همیشه ایدههای عجیبوغریب به سرش میزند، با هیجان میگوید: «منم یه فکر باحال دارم! یه دیگ راه میندازم، عرق درست میکنم، میفروشم! با پول اعضای ساسان، سرمایه اولیهش جور میشه. خدا بیامرزش، نور به قبرش بباره!»
اصغر که فکر میکند خیلی زرنگ است، ناگهان کیف پولش را چک میکند و رنگش میپرد. «وای، وای! دلالا پول پیش رو دادن، ولی گفتن اگه ساسان تا سه روز به هوش نیاد، باید پول رو با سود پس بدم!» احمد، که تازه متوجه عمق فاجعه شده، با وحشت میگوید: «چی؟ یعنی اگه ساسان زنده بمونه، باید پول بدیم؟ من که به نرگس قول مشهد دادم!» مجید، که همیشه یک قدم عقبتر است، با گیجی میگوید: «صبر کن، اگه عرقفروشیم راه بیفته، میتونیم پول دلالا رو بدیم! ولی... اگه ساسان بیدار شه چی؟» اصغر، که حالا عصبی شده، داد میزند: «خاک بر سرتون! دعا کنید ساسان به هوش نیاد، وگرنه همه مون بدبختیم!» در همین لحظه، متین، که از دور این متوجه مشاجزه آنها شده بود و میدونست از آنها هرگز کارخیر برنمیاد، با نفرت به آنها نگاه میکند و زیر لب زمزمه میکند: «ساسان... تو باید برگردی.»..
تصمیم در میان غم و عشق در دالان، ترمه که هنوز از مرگ والدینش در شوک است، سعی میکند غمش را پنهان کند. او میداند که فقط سه روز فرصت دارند، و نقشه شوم شوهرخواهرهای ساسان او را به خشم آورده. ساسان که حالا حس میکند ترمه چیزی را پنهان میکند، با جدیت میگوید: «ترمه، بهم بگو چی شده. من باید بدونم.» ترمه، با چشمانی پر از اشک، بالاخره لب باز میکند: «ساسان... اونا... شوهرخواهرات... میخوان اگه تا سه روز به هوش نیای، دستگاه رو ازت جدا کنن. میخوان اعضات رو بفروشن.» ساسان برای لحظهای یخ میزند. چشمانش پر از خشم و ناامیدی میشود. «متین... اونا حتی به متین رحم نمیکنن. من باید برگردم... اون بهم نیاز داره.»ترمه، که حالا غم مرگ والدینش و نگرانی برای ساسان او را در هم شکسته، دستش را میگیرد و میگوید: «ما با هم برمیگردیم. قول میدم.» اما در این لحظه، نگهبان دالان ظاهر میشود و با صدایی که مثل رعد است، میگوید: «فقط یکی از شما میتواند بازگردد.
ساسان باخشم فریاد میکشد خفه شو دیگه خودمون میدونیم _طوری که صدایش در دالان میپیچد.
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۸
گفتوگو در راهروی بیانتها
فضا ناگهان تغییر میکند. ترمه و ساسان خودشان را در راهرویی بلند مییابند که انگار عمقی نامعلوم دارد. سقفش با نوری مهتابیمانند، سرد و کمفروغ، روشن شده و دیوارهای سفید ماتش حسی از بیوزنی و گمگشتگی میدهند. پنجرههای بسته راهرو، نور کمجان خورشید غروب را به زور به داخل راه میدهند، انگار غروب در این دنیای میانی هم مثل دنیای واقعی، نشانهای از پایان است. ترمه و ساسان، با قدمهایی آرام و مردد، کنار هم راه میروند، گویی هر گامشان در این راهرو آنها را به حقیقتی نزدیکتر یا دورتر میکند.گفتوگوی شکنندهساسان، با چهرهای که هنوز زخمهایش در دنیای واقعی در ذهنش سایه انداخته، به ترمه نگاه میکند. صدایش آرام اما پر از تردید است: «اگه تو اینجا نبودی... اصلاً باهام حرف میزدی؟» ترمه، که هنوز غم مرگ والدینش مثل باری سنگین روی شانههایش است، با تعجب به او نگاه میکند و میگوید: «چرا نزنم؟» ساسان سرش را پایین میاندازد، انگار خجالت میکشد. «منظورم... از اون حرف نه، اون حرف.» ترمه، که ذهنش هنوز درگیر تصاویر بیمارستان و صدای شوک ۳۰۰ درجه است، ابروهایش را بالا میبرد: «کدوم حرف؟»ساسان لحظهای به نور بیرمق غروب که از پنجرهها سرک میکشد خیره میشود. با صدایی که انگار از ته چاه میآید، میگوید: «بیخیال، ترمه...» مکث میکند، انگار چیزی در درونش شکسته. «راستی، خبر دارم. اصغر میخواد اعضای بدنمو بفروشه.» ترمه، که گویی صاعقه به او زده، میایستد و با چشمان گشاد به ساسان نگاه میکند: «بفروشه؟ از کجا میدونی؟» ساسان شانهاش را بالا میاندازد، اما چشمانش پر از درد است. «چه اهمیتی داره؟ اصلاً چرا نفروشه؟ جسمم رو که کسی نپسندید... بذار تنم به درد یکی بخوره.» صدایش میلرزد و ناگهان زیر گریه میزند. «ولی روحم...» ادامه نمیدهد، فقط اشکهایش در نور مهتابی راهرو میدرخشند.ترمه، که حالا قلبش از غم مرگ والدینش، زخمهای خودش و درد ساسان در هم شکسته، دستش را روی شانه ساسان میگذارد. «ساسان، نگو اینجوری. تو... تو برای من خیلی عزیزی.» ساسان، که هنوز کلمه «عزیزم» را مثل گنجی در قلبش نگه داشته، با چشمان خیس به او نگاه میکند و زمزمه میکند: «واقعاً؟ چقدر به این کلمه عزیزم، اینکه عزیز کسی باشم محتاجم. لااقل الان»..
پرستاربه انوش میگوید : «نبضش کمی قویتر شده، ولی هنوز تو کماست.» انوش، با امیدی شکننده، به مینا میگوید: «دیدی؟ ترمه داره میجنگه.»
متین، خواهر کوچک ساسان، کنار تخت او نشسته و قرصهای دیابتش را محکم در دست گرفته. او زیر لب زمزمه میکند: «ساسان، تو باید برگردی. من بدون تو نمیتونم...»..
دالان بیزمان:
لحظه تصمیم در راهروی مهتابی دالان، ترمه و ساسان روبهروی هم ایستادهاند. ترمه، که حالا از مرگ والدینش ،وساسان ازنقشه شوم شوهرخواهرهاش آگاه است، میداند که زمان تنگ است. ساسان میگوید: «ما سه روز وقت داریم. اگه برنگردیم، اونا تو رو...» نمیتواند ادامه دهد. ساسان، که حالا اشکهایش خشک شده، با عزمی تازه میگوید: «ترمه، اگه فقط یکی بتونه برگرده، تو باید باشی. متین بهم نیاز داره، ولی تو... تو میتونی خیلیها رو نجات بدی.» ترمه سرش را تکان میدهد و با صدایی لرزان میگوید: «نه، ساسان. من نمیذارم تو قربانی بشی.»ناگهان، نگهبان دالان ظاهر میشود.
نور مهتابی راهرو برای لحظهای کمسو میشود و صدایش مثل رعد در فضا میپیچد: «انتخاب شما نزدیک است. یکی باید قربانی کند—شاید عشقی که تازه یافتهاید، شاید امیدی که هنوز در جسمتان میتپد.» ساعت شنی حالا با سرعتی دیوانهوار شنهایش را به سمت بالا میریزد، و نور غروب از پنجرهها غلیظتر میشود، انگار زمان در حال بلعیدن دالان است. ترمه و ساسان به هم نگاه میکنند. ترمه، که غم مرگ والدینش هنوز قلبش را میفشارد، میگوید: «ساسان، تو برای متین باید برگردی. من... من دیگه چیزی برای برگشتن ندارم.» ساسان با چشمانی پر از عشق و درد، جواب میدهد: «ترمه، تو همهچیز منی. اگه قراره یکی بمونه، من اینجام.» در این لحظه، آینههای روح دوباره شکل میگیرند و تصویری از بیمارستان نشان میدهند: انوش و متین که کنار تختهایشان دعا میکنند، و صدای پرستاری که میگوید: «نبضشون داره قویتر میشه... شاید وقتشه.»
و برای این کار، باید چیزی را قربانی کنید—شاید چیزی که بیش از همه برایتان عزیز است.» ساعت شنی حالا تندتر از همیشه میریزد، و مه دالان شروع به چرخیدن میکند، انگار آماده بلعیدن یکی از آنهاست.ترمه، با چشمانی که حالا پر از عزم و اشک است، به ساسان نگاه میکند و میگوید: «من نمیذارم تو قربانی بشی. تو باید برای متین برگردی.» ساسان ، که حالا عشق ترمه را در قلبش حس میکند، با صدایی لرزان میگوید: «ولی تو... تو چی؟ من نمیتونم تو رو اینجا تنها بذارم.» در این لحظه، آینههای روح تصویری جدید نشان میدهند: انوش و متین که کنار تختهایشان در بیمارستان دعا میکنند، و صدای پرستاری که میگوید: «نبضشون قویتر شده... شاید یه معجزه در راهه.»
#شاهرخ_خیرخواه

#ساسان_فصل۹ : فداکاری
در راهروی بیانتهای دالان بیزمان، جایی که نور مهتابی سقف با سوسوی کمجان غروب از پنجرههای بسته در هم میآمیزد، ترمه و ساسان همچنان قدم میزنند. دیوارهای سفید مات انگار نفس میکشند، و فضا حالتی عجیب بین واقعیت و رویا دارد—مثل اتاق عملی که در آن علم و عرفان در هم تنیده شدهاند. ترمه هنوز در تلاش است تا این فضای ماورایی را تحلیل کند، اما قلبش زیر بار این همه غم مرگ و نگرانی برای خودش و ساسان در حال خرد شدن است. ساسان، با وجود زخمهای عمیقی که در دنیای واقعی بر صورت و پاهایش نشسته، در این دالان با نگاهی پر از عزم به ترمه خیره شده است.
ناگهان، راهرو تغییر میکند. دیوارها شروع به موج زدن میکنند و فضا به شکلی غریب به یک آزمایشگاه عجیب تبدیل میشود. مانیتورهای قلب، دستگاههای EEG، و نمودارهای مغزی در اطرافشان ظاهر میشوند، اما به جای فلز و پلاستیک، انگار از نور و مه ساخته شدهاند. در مرکز این فضا، ساعت شنی نگهبان دالان روی یک سکو شناور است، و شنهایش با سرعتی دیوانهوار به سمت بالا میریزند. نگهبان دالان، با همان سایه بیچهرهاش، ظاهر میشود و صدایش مثل طنین امواج مغزی در فضا میپیچد: «اینجا آزمایشگاه روح شماست. جایی که علم جسمتان و عرفان وجودتان به هم میرسند. برای بازگشت به زندگی، باید یکی از شما رشتهای از وجودش را قطع کند—شاید عشق، شاید امید، شاید خود زندگی.»ترمه، با دانش پزشکیاش، به مانیتورهای نورانی خیره میشود. نمودارهای مغزی که روی آنها نقش بسته، امواج ضعیفی را نشان میدهند—امواجی که انگار متعلق به خودش و ساسان است. او زمزمه میکند: «این... این امواج مغزیه. ما تو کماییم، ولی مغزمون هنوز داره کار میکنه. اگه بتونیم یه سیگنال قوی بفرستیم، شاید...» اما قبل از اینکه ادامه دهد، نگهبان حرفش را قطع میکند: «سیگنال قوی نیاز به انرژی دارد—انرژیای که فقط یکی از شما میتواند بدهد. این انرژی، بهای بازگشت است.»فداکاری ساسان، که هنوز صدای شوهرخواهرهایش را در ذهنش میشنود—آنهایی که منتظر مرگ او برای فروش اعضای بدنش هستند—به ترمه نگاه میکند. چشمانش پر از عشق کوتاه در خلاء است،یک خاطره شاید یک طرفه اما زیبا، وقتی ترمه را از دور تماشا میکرد، جرئت ابرازش را نداشت. او میگوید: «ترمه، تو جراحی. تو میتونی زندگی خیلیها رو نجات بدی. من... من فقط یه پیک موتوریام. اگه قراره یکی برگرده، تو باید باشی.» ترمه با وحشت سرش را تکان میدهد: «نه، ساسان! تو برای متین باید برگردی. اون به تو نیاز داره!»اما ساسان لبخندی تلخ میزند. در این لحظه، یکی از مانیتورهای نورانی شروع به نمایش خاطرهای میکند: ساسان که شبهای بارانی رشت با موتور قراضهاش برای داروهای متین کار میکرد، و ترمه که در اتاق عمل با دستانی استوار جان بیماری را نجات میداد. ساسان به مانیتور اشاره میکند و میگوید: «ببین، ترمه. تو زندگی میسازی. من فقط... سعی کردم متین رو نگه دارم. ولی اگه تو برگردی، شاید بتونی برای متین هم کاری کنی.»نگهبان دالان، که انگار از این گفتوگو خشنود است، میگوید: «انتخاب کن، ساسان. انرژی روح تو میتواند سیگنال را بفرستد—اما این بها، شاید تو را برای همیشه در این دالان نگه دارد.» ساسان لحظهای مکث میکند. سپس، با عزمی که انگار از تمام دردهای زندگیاش نیرو گرفته، میگوید: «باشه. من این کارو میکنم.» او دست ترمه را میگیرد و در یک لحظه عرفانی، انگار تمام وجودش به نوری درخشان تبدیل میشود. این نور به مانیتورهای مغزی میریزد، و ناگهان امواج مغزی ترمه روی مانیتور قویتر میشود—ضربان قلبش تندتر، و سیگنالی که انگار میتواند او را به دنیای زندگان بازگرداند
مانیتور قلب ترمه ناگهان بوق بلندی میزند. پرستارها با عجله به سمت تختش میدوند. انوش، که کنار تخت ایستاده، با چشمان پر از اشک فریاد میزند: «چی شد؟ ترمه!» پرستار میگوید: «نبضش قویتر شده! انگار داره به هوش میاد!» مینا دست انوش را محکم میفشارد و زمزمه میکند: «معجزه شد...»اما در تخت کناری، مانیتور ساسان هنوز ضعیف است. متین، که کنار تخت او گریه میکند،زیر لب میگوید: «ساسان، نرو...»
دالان بیزمان:
ساسان در راهروی بیانتهای دالان بیزمان حالا نور مهتابیاش به تاریکی گراییده و پنجرههای بسته دیگر حتی سوسوی غروب را نشان نمیدهند، ترمه و ساسان در لحظهای سرنوشتساز روبهروی هم ایستادهاند. ساسان، با فداکاریاش، انرژی روحش را به مانیتورهای نورانی آزمایشگاه عرفانی دالان ریخته تا سیگنال مغزی ترمه را تقویت کند. نور درخشان وجودش کمکم محو میشود، و او مثل سایهای در مه کمرنگتر میگردد. ترمه، با چشمانی پر از اشک و وحشت، فریاد میزند: «ساسان، نه! تو نباید این کارو کنی!» اما ساسان، با لبخندی که انگار تمام دردهای زندگیاش را در خود حل کرده، زمزمه میکند: «ترمه، تو زندگی منی. برو... متین رو نجات بده.»در این لحظه، ساعت شنی نگهبان دالان با صدایی مهیب میشکند. شنهایش در هوا معلق میمانند و مه دالان مثل گردبادی دور ترمه میچرخد. نگهبان، با صدایی که حالا آرام اما سنگین است، میگوید: «فداکاری او کامل شد. رشتهای از وجودش قطع شد تا تو بازگردی.» ترمه سعی میکند دست ساسان را بگیرد، اما انگار دستش از میان او رد میشود. ساسان، که حالا فقط شبحی کمنور است، برای آخرین بار میگوید: «ترمه... به متین بگو... من همیشه کنارشم.» و سپس، مثل نوری که در تاریکی خاموش میشود، محو میگردد. ترمه فریاد میکشد: «ساسان!» اما دالان تاریک میشود، و او احساس میکند بدنش به سمت نوری سفید کشیده میشود..
بیرون آمدن ازکمای ترمه و مرگ ساسان در بیمارستان ، مانیتور قلب ترمه ناگهان بوق بلندی میزند. پرستارها و پزشکان با عجله دور تختش جمع میشوند.
انوش، که کنار تخت ایستاده، با چشمان خیس فریاد میزند: «ترمه! ترمه!» پرستار میگوید: «نبضش برگشته! داره به هوش میاد!» مینا شتابزده وارد اتاق میشود، دست او را محکم میفشارد و اشکهایش جاری میشود. چشم های ترمه که به سختی باز میشوند، نور سفید بیمارستان را میبیند. درد شکستگی جمجمه و کتفش مثل موجی در بدنش میپیچد، اما او زنده است. با صدایی ضعیف که فقط خودش میشنود زمزمه میکند: «ساسان... کجاست؟»در تخت کناری، اما، مانیتور قلب ساسان خطی صاف نشان میدهد. متین، که کنار تخت او گریه میکند، با وحشت به پرستارها نگاه میکند. پزشک سرش را تکان میدهد و میگوید: «دیگه کاری از دستمون برنمیاد. متأسفم.» متین فریاد میکشد: «نه! ساسان! تو قول دادی!»
روی زمین مینشیند انگار روزگار کاملا شکارش کرده باشدش ،
احمد که در راهرو منتظر بودندبا شنیدن این خبر .با ذوق به خاوتی خزید و به اصغر زنگ زد؛ الو اصغر خبر دارم واست باقلوا ،
اصغر که هیچ وقت به خبرهای این ابله تر از خودش دلخوش نبود با کم میلی گفت؛زود بگو کاردارم، همون شکل احمد ذوق زده احمد گفت:ساسان مرده پول دارشدیم. دیگه زنده نمیشه.
انگار برق از سر اصغر پریده بود فریاد کشید؛چی میگی یااابو ، اگه بمیره که یه کاه هم بهمون نمیدن هیچ باید پولی که بیانه گرفتیم برگردنیم.
احمد گیج و منگ گفت؛مگه تو نگفتی نباید زنده ازاون اتاق بیرون بیاد..
اصغر گوشی رو قطع میکنه...
چند روزی هست که حالاترمه از کما درآمده. ، متوجه میشود که ساسان دیگر نیست. او به زحمت روی کاغذ مینویسد تااز پرستارها درباره تخت کناری بپرسد، و وقتی میفهمد ساسان فوت کرده، قلبش فرو میریزد. لحظه ای متین را که چه براو میگذرد و خواهدگذشت.
حس بیقراری عجیبی در ترمه فوران کرده بود
باید کاری میکرد..
#شاهرخ_خيرخواه

#ساسان_فصل۱۰
۱ماه بعد..
آستانه اشرفیه
ترمه: تو خانه کوچک ویلایی که قبلا ها خریده بود ترجیح میداد تنها زندگی کند، هرچند انوش همیشه بااو در ارتباط بود اما ترمه به خلوت نیاز داشت،
هنوز زخم های جسمش درد داشتند، ولی روحش داغون تربودن.
هر روز کنار پنجره به جنگل نگاه میکند و یاد نگاه آخر ساسان میافتد: «یاد حرفایی که توی دالان باهم زدن ، اینکه کنارمسجدی توی کودکی هاش دست فروشی میکرد و آرزوش این بود که آدامس و شوکولات هاش رو بفروشه بلکه بتونه مثل بقیه وقت بازی کردن پیدا کنه_یا که خوشتیپ باشه موقر به نظر بیاد تابتونه با ترمه حرف بزنه » این ها بدجوری دل ترمه رو میسوزاند،
شبها گاهی کابوس دالان میبینه و گریه میکنه
و بیخوابی _تنهایی..
انوشیروز گفت: «ترمه، برگرد به زندگی.» ولی ترمه فقط به قولش به ساسان و متین فکر میکنه.
اما ساسان : ساسان فوت کرده و به دلیل فقر توی ارزان ترین قسمت قبرستان روستا که ناهموارهم بود دفنش کردن،حتی پول سنگ قبر هم نداشتن که برایش بخرند، با یه موزاییک که روش با رنگ نوشته:《ساسان فرزند رحمت و پسرِ سیما》
شش ماه بعد،

ترمه . جسمش بهتراست ، ولی روحش هنوز زخمی ست. غم مرگ والدینش تو حمله موشکی اسرائیل، که فرانسه نهتنها محکومش نکرد بلکه همراهش بوده اند مثل خاری قلبش را میفشارد . ترمه تصمیم گرفته برای همیشه تو زادگاهش آستانه اشرفیه، بماند . دیگر نمیخواهد به فرانسه برگردد ؛ اینجا، تو خاکی که بوی شالیزار و نسیم دریا دارد، حس میکند به ریشه خودش، به ساسان و قولش نزدیکتراست. هر روز کنار پنجره، به جنگلهای انبوه و سبز نگاه میکند و یاد لبخند آخر ساسان میافتد: «متین رو تنها نذار.» تو مطب کوچکی که با کمک انوش راه انداخته بود ، کارشو بهعنوان پزشک و جراح قلب شروع کرده، ولی قلب خودش هنوز شکستهست.
متین: بازگشت به زندگی
متین، بعد از شش ماه عزاداری برای ساسان، کمکم با خودش رو برای روزهای سخت تر آماده میکنه ولی گاهی تو دلش یه نور امید پیدا میشه اما نمیدونه منبعش از کجاست..
که بلاخره ترمه تصمیم خودش رو گرفت،
ترمه داروهای متین را از طریق یه خیریه پزشکی توی رشت تأمین کرده و با متین ارتباط برقرار میکند،
یک روز پاییزی، ترمه متین رو به مطبش دعوت میکند. برای متین عجیب و البته بسی امیدوارکننده بود، البته که هنوز تو شوک مرگ ساسان قرارداشت.
ترمه، با آرامش ملایم و یه لبخند غمگین به ملاقاتش رفت،
سعی کرد خیلی صمیمی به نظر برسد سعی کرد خیلی حال خودشو خوب نشون بده اما فقط یک سعی بود. و گفت؛ من پزشک قلبم. ساسان مدتها پیش ضمن اینکه برام لطف داشت کارهای پیک موتوری انجام میداد
نمیدونم در جریان هستید،مدتی هم نگهبان شهرک محل زندگی پدرم بودن.
متن متجعب:بله اما خیلی سال پیش..
ترمه :بله حق باشماست ساسان گویا اعتمادی به خواهر شوهرهای خودش نداشته از این رو نزد خانواده ما قدری پول پس انداز کرده.
متین با چشمای گشاد نگاهش میکنه،
گیج و حیران.
ترمه ادامه میده: «ساسان باهام قرارداد داشت که داروهای تو رو تأمین کنم،
این مبلغی هم بهعنوان پسانداز براتون گذاشته. ترجیح میدم خودت بین خواهرات تقسیمش کنی.»
متین، که انگار صاعقه بهش زده، زمزمه میکنه: «ساسان؟ چطور ممکنه؟» ترمه با صدایی محکم اما مهربون میگه: «خانوم، من فرشته خوشبختی نیستم، یه جراح قلبم. حالا باید بیای دفتر اسناد رسمی، گواهی انتقال وجه نقد رو امضا کنی. این پول برای تو و دو تا خواهراته. داروهای تو هم هر ماه تو مطبم آمادهست، متین، که اشک تو چشاش جمع شده، چی بگه. فقط حس میکنه ساسان از یه جایی داره نگاهشون میکنه.
ترمه احساس کرد این تنها کاری ست که میتواندبرای ساسان انجام بده،ساسان نزد خانواده ترمه هرگز پولی نداشت، اما ترمه تمام پولی که در فرانسه جمع کروه بود رو تصمیم گرفت به متین بدهد،
#شاهرخ_خیرخواه
ادامه دارد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۵قسمت۳استحاله
مطلبی دیگر از این انتشارات
کلمات خنثی:داستان کلاسیک
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۶قسمت۴ نیلوفرواژگون